ازدواج صوری قسمت27 | سایت تفریحی پُرِپُر

ازدواج صوری قسمت۲۷

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

با جذبه ی خاصی نگاش کردم.
یه لبخند زد که صورتشو زیبا تر کرد. نمی دونستم عکس العمل بقیه چی بوده ولی مطمئنا اوناهم شوک شدن.
از دست بابام خیلی عصبانی بودم. طوری که اگه می شد همونجا سرش داد میزدم.
موهای مشکیشو از پشت بسته بود و یه کمشو رو صورتش ریخته بود. یه رژ بنفش زده بود و آرایش ملایمی کرده بود. با دیدنش ، یک دفعه سوزشی رو تو قلبم حس کردم. سوزشی که تمام وجودم به آتیش کشید.
با یه لبخند زیبا اومد و روبه روم وایستاد.
– سلام!
چشمام رو صورتش چرخوندم.
– برای چی اومدی؟
از لحنم جا خورد.
بابام : باراد این چه …
صدام بالا بردم .
– گفتم برای چی برگشتی؟؟
لبخند از روی لباش محو شد . با ناراحتی بهم نگاه کرد.
– باراد به خدا …
بیشتر از قبل داد زدم : نـــــهال! پرسیدم برای چی اومدی؟ چرا برگشتی؟؟
جوابی ازش نشنیدم. فقط نگاه ملتسمانش بود که بهم دوخته بود. دستامو روی بازوهاش گذاشتم و تکونش دادم.
– پرسیدم برای چی برگشتی؟؟ خیلی سخت جواب بدی؟
– باراد!
صدای سیامند بود. ……
رهاش کردم. پشتم بهش کردم و دستمو لایه موهام کشیدم.
برگشتم سمتش و گفتم : خوب گوشاتو باز کن نهال! من نمی دونم برای چی برگشتی و دوسم ندارم بدونم .. فقط اینو بدون…..
اینجاشو با تحکم بیشتری گفتم : دیگه همه چی بین ما تموم شده!
رومو کردم به سمت حیاط که دستم گرفت .
– باراد به خدا من دوست ..
برگشتم سمتش و دستم گرفتم بالا. با ترس نگام کرد.
– خفه شو … خفه شو…. تو اگه منو دوس داشتی به خاطر اون مرتیکه عوضی ولم نمی کردی… نهال یعنی من قدر یه مرد چهل ساله برات ارزش نداشتم؟؟

دستمو کشیدم بیرون و رفتم سمت حیاط. دختره ی عوضی چی با خودش فکر کرده بود که حالا برگشته..
تو این سه ساله کدوم گوری بوده.. آشغال … عوضی!
دستمو رو درخت گذاشتم و خودمو بهش تکیه دادم.
اه.. همینو کم داشتم. .. درست زمانی که لذت خوشبختی زیر زبونم بود … آخه چرا؟
– چـــــــــــــــرا؟؟
دستمو انداختم زیر نیمکت و بلندش کردم و پرتش کردم اونور.
پشتم به درخت تکیه دادم و آروم سر خوردم و رو زمین نشستم. کف پاهام رو زمین گذاشتم و زانوهام جمع کردم. سرمو به درخت تکیه دادم و چشمام بستم.
– باراد؟
چشمام آروم باز کردم. کنارم زانو زد و دستم تو دستش گرفت.
– خوبی؟
دستشو گرفتم و اون یکی دستمو روی سمت راستش صورتش قرار دادم.
– آخ سوگل… چیزی نپرس … خواهش می کنم.
خم شدم و سرمو گذاشتم رو پاش.
چجوری بهش بگم .. چجوری بهش بگم وقتی الان خوشحال .. وقتی بعد از اون همه سختی حالا لبخند می زنه و می خنده .. چجوری بگم که تموم رویاهاش بر آب … بابای من مطمئنا یه قصدی داره .. وگرنه بعد از سه سال چرا باید نهال بیاره… مطمئنا می خواد گند بزنه به زنگیم.. ولی نه من نمی ذارم .. به هیچ کی اجازه نمی دم. … هیچ کس اجازه نداره ایندفعه زندگیمو خراب کنه .. نه نمی تونه!
سریع از جام بلند شدم و دستشو گرتم و بلندش کردم.
– بلند شو بلند شو باید بریم..
– کجا ؟
سریع قدم بر می داشتم و اونم مجبور می کردم تند راه بیاد. وارد سالن شدیم.
نهال روی مبل نشسته بود و دستشو گرفته بود جلوی صورتش و داشت گریه می کرد. کنارش مامانم و ملیکا نشسته بودند . بابام به دیوار تکیه داد بوده . با دیدن من روشا اومد سمتم.
– باراد؟
– من دیگه اینجا کاری ندارم ، نه من و نه سوگل . دیگه تموم شد.
بابام : باراد همین الان با سوگل میای بالا.
– من دیگه …
سرم داد زد : همین که گفتم!
و از پله ها رفت بالا.

**************************************************

منو و سوگل روبه روش وایستاده بودیم. دستش تو جیبش بود و مدام عرض اتاق طی می کرد. از چپ به راست … از راست به چپ.
– من نفهمیدم … شماها چی کار کردین؟؟ مگه این ازدواج الکی نیود؟ پس چی شد؟؟
با عصبانیت گفتم – بابا برام مهم نیست این ازدواج چی بوده … من سوگل دوست دارم و بهت اجازه نمی دم …
تنها چیزی که حس کردم سوزشی بود که لحظه ی بعد روی صورتم حس کردم.
سوگل دستمو فشرد.
– خوبی؟
– به چه جرعتی باهام اینجوری حرف می زنی؟؟ … خوب گوشتاتونو باز کنین از این ساعت و از این لحظه به بعد این ازدواج تموم شدست و تو باراد … تو با نهال ازدواج می کنی چون من می گم ! و تو هم ( به سوگل اشاره کرد) تو هم اگه دوست داری مامان یا داداشت زندان نرن این چک بگیر و پشت سرتم نگاه نکن!
و از اتاق رفت بیرون. تنها در یه لحظه …
خشم تمام وجودمو فرا گرفته بود.
– باراد خوبی؟
صدای مضطرب سوگل بود که تو گوشم پیچید. دستشو گذاشت روی همون وری که سیلی خورده بود.
بهش نگاه کردم و گفتم : من نمی ذارم تورو ازم بگیره!
با ناراحتی نگام کرد و گفت : منم دوست ندارم ازت جدا شم ولی …
– سوگل نگو که به همین زودی تسلیم شدی!
قطره اشکی از صورتش غلتید و اومد پایین.
– نمی تونم .. نمی تونم باراد.. من نمی خوام خانوادم بره زندان . می ترسم .. می ترسم.
آروم تو بغلم گرفتمش. -تا وقتی من هستم هیچیت نمیشه. بهت قول می دم فقط بهم اعتماد کن!
صورتشو تو دستام گرفتم. به چشمام نگاه کرد و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
در اتاق باز شد و نهال وارد اتاق شد. با تعجب بهش نگاه کردم.
– باراد … میشه مارو تنها بزرای .. لطفا؟
به سوگل نگاه کردم. سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد. به سمت در حرکت کردم و بر خلاف میلم تنهاشون گذاشتم.

*************************************************

بیشتر از بیست دقیقه بود که توی هال نشسته بودم ولی نه خبری از سوگل بود و نه خبری از نهال. پامو تند تند به زمین می کوبیدم. همه یه طرف نشسته بودن. خوب می دونستم که وقتی این حالم نباید بیان طرفم.
دیگه صبرم تموم شده بود . از جام بلند شدم و به طرف پله ها رفتم. قبل از این اینکه پامو روی اولین پله بزارم اومدن بیرون. منتظر شدم که سوگل بیاد پایین. چهرش بدجوری گرفته بود. خدا می دونه بهش چی گفته!! جلوم وایستاد. دستاشو گرفتم.
– سوگل؟
بهم با ناراحتی نگاه کرد بعدم به نهال نگاه کرد.
– همه چیز تموم شد! ….

۲ نظر

  1. سلام
    رمان شما منو مجذوب خودش کرده بی صبرانه منتظر بقیه رمان هستم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*