رمان ازدواج صوری قسمت28 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت۲۸

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

– چی؟
یه لحظه شوک شدم.
– میشه باهم تنها حرف بزنیم؟
سرمو تکون دادم. دستشو گرفتم و بردمش سمت حیاط پشتی.
پشت به استخر وایستاد و گفت : ببین یاراد ،می دونم که خیلی دوسم داری ولی …
با غم خواصی حرف می زد انگار دوست نداشت اینارو به زبون بیاره
– دیگه فکر کنم بهتره این رابطه رو تـ..
– سوگل فکرشم نکن.. چی شد ؟ چرا یهو تغییر کردی؟؟ نهال بهت چی گفت؟
– اون بهم چیزی نگفت .. فقط حقیقت بهم یادآوری کرد.. اینکه ما نمی تونیم کاری کنیم.. پدرت تصمیم خودشو گرفته و من نمی خوام خانوادم از دست بدم .. نه بیشتر از این..
– ولی سوگل قرار شد به من اعتماد کنی نکنه به من اعتماد نداری؟
دستمو گذاشتم یه طرف صورتش. دستمو گرفت و پایین آورد .
– متاسفم، همه چیز تموم شده!
و روشو کرد اونور وفت.

باورم نمیشه به این سرعت همه چیز تموم شده! چه جوری می تونه؟ یه به همین راحتی ؟؟ به همبن راحتی کلبه ی خوشبختیمونو به آتیش کشید ورفت؟….. نه سوگل نمی تونه !! من میدونم .. همش تقصیر اون دختره ی عوضیه! خودم حسابتو می رسم!

******************************************
سوگل

پشتمو کردم بهش و به سمت در خروجی رفتم.
با دستم اشکامو از روی صورتم پاک می کردم. خیلی سعی کرده بودم که جلوش گریه نکنم … جلوش همه چیو واقعی نشون بدم …
دلم نمی خواست این اتفاق بیفته .. به هیچ وجه .. کاش هیچ وقت نمی دیدمش که حالا به خوام ازش جدا شم… که حالا تموم وجودم به آتیش کشیده بشه .. روحم در هم بشکنه … خورد بشم.. ای کاش!

در باز کردم. تیرداد رسیده بود. خودم بهش زنگ زده بودم. وقتی تو اتاق پیش نهال بودم..
نهال .. اون دختره .. دختری که زندگیم از هم پاشید .. کسی هر زمان با یادآوریش تمام وجودم آتیش می گیره .. کسی مسبب نابودی زندگیم بود .. کسی که …

در ماشین باز کردم وسوار شدم.
– به به آبجی خانوم !
با صدای گرفته و ناراحتی گفتم : چقدر زود اومدی!
– مغازه ی یکی از دوستام همین خیابون پایینی بودم .. پس باراد کو؟
جوابشو ندادم.
– چیزی شده؟
ملتمسانه نگاش کردم.
– میشه راه بیوفتی نمی خوام بیشتر از این اینجا بمونم…
– چیزی شده؟
– خونه بهت می گم.

ماشین حرکت داد. سرمو چسبوندم به شیشه. چقدر خنک بود. اشکام آروم آروم صورتم خیس می کردن. کاش اون لحظه از باراد می خواستم بمونه .. کاش نمی گفتم منو با نهال تنها بزاره ….
شاید اگه نمی رفت .. اگه نمی رفت منم اون حرفا رو نمیشنیدم.. حرفایی که باشنیدنشون لحظه به لحظه آتیش وجودم شعله ور تر میشد …

حرفایی که تمام دنیام نابود کردن …

در اتاقم باز کردم و رفتم توش.
رو تختم خودمو پرت کردم و سرمو فرو کردم تو بالشت.

باورم نمی شد زندگیم به همین راحتی از بین رفته.
گریم نمیومد. نمی دونم چرا. بیشتر دلم می خواست یکی دلداریم بده ، یکی که مجبور نباشم براش قصه رو تعریف کنیم. یکی که همه چی رو بدونه …
ولی کسی نیست ..

در اتاقم باز شد.

– خر خوشگله ی من ( اسم مستعارم ) چته؟
با صدای ناراحتی گفتم : داداشی می خوام استراحت کنم ، میشه تنهام بزاری؟
– نمی خوای بگی چی شده؟ با باراد دعوا کردی؟ چیزی بهت گفته؟

جوابشو ندادم. تنها همون کلمه ی باراد کافی بود تا بغضم بترکه. ولی خودمو نگه داشتم. وقتی صدای بسته شدن در اومد، بی صدا شروع کردم به گریه کردن.

–دیدی گفتم چیزی شده؟
سرمو بلند کردم. به در تکیه داده بود و داشت منو نگاه می کرد.
– نمی خوای بگی نهال بهت چی گفته که اینقدر بهم ریخته؟
با هق هق گفتم : تو از کجا می دونی؟

کنارم روی تخت نشست.
منم پاشدم و کنارش نشستم.

– وقتی تو ماشین تو حال خودت بودی باراد بهم زنگ زد.. گفت که این دختره یه چیزایی بهت گفته که تورو از تصمیمت منصرف کرده.

نگاش کردم.
نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
تیرداد رو بغلش کردم.

دستشو رو موهام کشید و گفت : گریه نکن دیگه گریه میکنما!
سرمو جدا کردم و یه لبخند زدم.
– تو گریه کنی؟ مسخره؟؟
– آهــــــــان! حالا شدی خر خوشگله خودم!

این اخلاق تیا رو دیوونه وار دوس داشتم! همیشه سر حالم میاورد.
من : وقتی اومد تو اتاق و خواست تنها با هام حرف بزنه ، خیلی مشتاق بودم ببینم چی می خواد بگه.

*********************************************

نهال : خواهش می کنم بشین!

روی مبل پشت سرم نشستم.
رو به روم نشست.

– ببین خانوم خانوما بدون مقدمه شروع می کنم.. شنیده بودم که باراد با یه دختره ازدواج کرده ولی اون موقع باور نکردم یعنی باورم نمیشد چون باراد اونقدر منو دوست داشت که وقتی ترکش کردم در واقع مجبور به ترکش شدم با خودش عهد ببنده که با دختر دیگه ای ازدواج نکنه. من باراد بیشتر از هر کس دیگه ای میشناسم .. پسر عموم.. از بچگی با هم بزرگ شدیم.. ریز و درشت اخلاقش تو دستم.. می دونم که اگرم با کسی ازدواج کنه ، اون ازدواج از روی عشق نبوده…
( از جاش بلند شد وشروع کرد دورم چرخیدن. پشت سرم وایستاد و دم گوشم گفت ) بلکه از روی هوس بوده! ..

ازم جدا شد.

– تو دختر خوشگلی و همینم برای جذب مردا کافیه.. ولی فقط جذب نه چیز دیگه ای.. خوب بارادم مرده ، و توام جذاب…

با لحن ترسناکی خندید.

– می دونی که چی می گم ..

یهو جدی شد

. – پس خوب گوشاتو باز کن ، همین فردا میای و چکتو می گیری و راتو می کشی و میری وگرنه …

یهو شیر شدم .
این کی بود که با من اینجوری حرف می زد؟؟

– وگرنه چه غلطی می کنی؟

از لحنم جا خورد .
از جام پاشدم و رفتم سمتش.
حالا نوبت من بود

– ببین نهال خانوم ، هرکی می خوای باشی باش .. میخ وای دختر عموش باش یا هر خر دیگه .. برام مهم نیست چقدر میشناسیش .. باراد منو دوست داره و من از این موضوع مطمئنم. پس پاتو از گلیم ما بکش بیرون!

خندید و گفت : اا پس خبر نداری!
– از چی؟

تلفن روی میز تحریر فلفلی برداشت و یه شماره رو فشار داد.

– سوسن اون جعبه ی زیر تخت باراد بیار…. نگران نباش می دونه .. سریع !

تلفن قطع کرد و اومد سمتم.

–پس صبر کن و ببین!……..

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*