رمان ازدواج صوری قسمت29 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت۲۹

 

ازدواج صوری

ازدواج صوری

یعنی توی اون جعبه چی هست؟ چرا این دختر اینقدر مطمئن؟؟
بعد از دودقیقه تقه ای به در خورد.
نهال به سمت در رفت و بازش کرد و بعدش با یه جعبه مشکی با راه راههای طوسی برگشت.
گرفتشون به سمتم.
– اینا چین؟
– باز کن و ببین!
رو مبل نشستم.
جعبه رو که نسبتا بزرگ بود و گذاشتم رو پام و درشو باز کردم.
نه! امکان نداره!! …
یه عالمه عکس و هدیه.
و همشون از باراد و نهال.
توی یکیش نهال پریده بود پشت باراد .
یعنی سوار کولش شده بود.
یه بولیز گشاد کرم نخی با یه شلوارک مشکی فکر کنم لی! موهاشم انداخته بود یه طرفش.
هر دوتا شون داشتن می خندیدن.
پشتشون دریا بود.
– .. اینجا آنتالیاس درست دو ماه بعد از جداییمون …
عکسا رو تند تند عوض می کردم.
باراد .. نهال .. باراد .. نهال ..اوه! خدای من ..
همه رو بزاریم کنار این یکی از همشون بدتر!
اونو و نهال در حال بوسیدن همدیگه!
دستمو گذاشتم جلوی دهنم.
توی جعبه یه ساعت گردنی فلزی بود یه ساعت مردونه که توش عکس نهال بود…
– من که بهت گفتم! اگه دوست داشت و اگه منو فراموش کرده بود لزومی نداشت اینارو نگه داره! پس این یعنی هنوزم منو می خواد نه تورو… تو فقط براش یه عروسک بودی.. متاسفم عروسک کوچولو..
و خندید و رفت بیرون. یعنی تو همه ی این مدت دوسش داشته؟؟جعبه رو پرت کردم رو زمین. خدایــــــــــــــا! آخه چرا .. چرا .. احساس کردم یه چیزی تو وجودم شکشست .. قلبم .. روحم .. دنیامو نابود کردی .. لعنت به تو باراد … لعنت به همتون …
************************************************** *************
اشکامو پاک کردم و ادامه دادم
– و بعدش به تو زنگ زدم بیای دنبالم.
منو تو بغلش گرفت.
دستامو انداختم دورش و لباسشو چنگ زدم و با تمام وجودم گریه کردم. شاید بخشی از دردم کم بشه….
صبح به زور زنگ گوشیم چشمای پف کردم باز کردم.
دستمو حرکت دادم و روی میز به دنبال گوشیم گشتم.
بدون اینکه شمارشو نگاه کنم جواب دادم : بله؟
صدام شبیه قار قار کلاغ شده بود.
– الو ؟ شماره نامرد ترین دوست دنیا رو گرفتم؟
– سلام روشا!
– زهر مار سلام ! بیشعور مثل خر سرتو میندازیو می ری بدون اینکه بگی چی شده؟
– چه فرقی می کنه چی شده؟
– فرق نمی کنه؟؟ حالا چرا جواب زنگام نمی دی؟
– خواب بودم.
– خرسم بود با این ده باری که من زنگ زدم از خواب بیدار می شد!
– روشا اذیتم نکن حالم اصلا خوب نیست!!
– می دونم! خیلی ناراحتی؟
یه پوزخند زدم و گفتم : بیشتر از اونی که فکرشو کنی!
– می خوای بعدا زنگ بزنم؟
– ممنون می شم!
– خواهش می کنم فعلا بای!
گوشی رو قطع کردم.
به پهلو خوابیدم و خودمو تو آغوش تیرداد پنهون کردم.
– روشا بود؟
– اوهوم!
– می دونستم این دهمین بارش بود که زنگ زده.
سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.
– مگه ساعت چنده؟
– یازده!
از جام بلند شدم و رو آرنجم تکیه دادم.
– تیا کارت !
– نترس فوقش اخراج می شم!
از جام پاشدم و دستشو گرفتم و کشیدم.
– پاشو ببینم ، بـــــی خیال! یعنی چی اخراج میشم؟؟ کم علاف تو جامعه داریم توام می خوای به دستشون بپیوندی؟؟
ولی مگه زورم می رسید؟؟
– چه اشکالی داره ؟؟ تازه خیلیم خوبه!!
وقتی دیدم زورم بهش نمیرسه دستشو ول کردم و نفسمو با صدا بیرون دادم.
–خیلی تنبلی!
دست به سینه نگاش کردم.
یه کش و قوسی به خودش داد و گفت : نترس!
به خوامم نمی تونم! آقاتون برام مرخصی رد کردن!
با تعجب نگاش کردم.
–چی کار کردن؟
از جاش بلند شد و اومد سمتم.
– کله ی سحر زنگ زدن و وقتی فهمیدن حالتون خوب نیست، به بنده امر فرمودن مواظب شما باشم.
داشت می رفت بیرون که ادامه داد :
– در ضمن من یه یه ساعتی میرم بیرون. اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن.
و از اتاق رفت بیرون.
لبه ی تختم نشستم .
گوشیمو از روی میز برداشتم و نگاش کردم.
اووف! واقعا ده تا میسکال بود! روشا .. روشا و.. باراد!
دستمو بردم سمت دکمه ی سبز که فشارش بدم ولی پشیمون شدم. نه ولش کن! باید مقاومت کنم! نباید بزارم بیشتر از این باهام بازی کنه!
اوووف! رفتم تو منو و از اونجا رفتم تو قسمت گیم و یکم بازی کردم حداقل اینجوری کمتر به یادش میوفتادم!! والا!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*