رمان ازدواج صوری قسمت30 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت۳۰

رمان ازدواج صوری

رمان ازدواج صوری

 

اوووف!
حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم حتی بازی کردن!
به پنج دقیقه نرسیده گوشیم پرت کردم اونور.
از دیشب تاحالا هیچی نخورده بودم .
انگشتامو لایه موهام فرو بردم و نفسم با صدا بیرون دادم. اوووف!
– چرا من اینقدر بد بختم؟
به سقف اتاقم خیره شدم.
هنوزم نمی تونم باور کنم که باراد با من این کارو کرده، یعنی تمام این مدت داشته منو بازی می داده؟
آخه چرا … چرا …
یعنی تمام اون کار را کشک؟ واقعا؟ یعنی به همین راحتی تونست با قلبم بازی کنه؟ به همین راحتی با من بازی کنه و منو مثل یه عروسک پرت کنه اونور؟ …
یعنی تمام این مدت نهال دوست داشته و فقط به خاطر رفع نیازش با من بوده؟..
آخه چرا چرا اون جعبه ی لعنتی رو نگه داشتی؟
اگه ازش بدت میومد پس چرا هنوز چیزایی که تورو به یادش میندازه رو نگه می داری؟
نه من که نمی تونم باور کنم..
صدای زنگ در بود که منو از فکر خارج کرد.
از جام بلند شدم و رفتم دم در. احتمالا دوباره این پسره چیزی جا گذاشته.
با بی حوصلگی رفتم دم در. در باز کردم و به بیرون در نگاه کردم.
دستاش تو جیبش بود و ناراحت نگام کرد.
یهو انگار چیزی ته قلبم سوخت .
– باراد!
با صدای گرفته ای گفت : سلام سوگل، می تونم بیام تو؟
اولش خواستم بگم نه ولی یه چیزی ته قلبم مانعش شد. از جلوی در کنار رفتم. وارد خونه شد.
به محض اینکه از کنارم رد شد عطرش کل وجودم فرا گرفت. در بستم و پشت سرش راه افتادم. به سمت هال رفت و جلوی تلویزیون وایستاد. برگشت سمتم.
با لحن خشک و جدی گفت : من اومدم اینجا تا چیزی رو بهت بگم…. با توجه به اینکه تو دیشب انتخابت کردی و به جای اعتماد به من به حرفای نهال اعتماد کردی ، خواستم بدونی که تموم چیزی که …

یه نفس عمیق کشید و دوباره ادامه داد : تموم چیزی که بین ما بود تموم شده و اینم همون چیزی که اونو به اعتماد کردن به من ترجیح دادی.
و چک بابامو گرفت سمتم.
مغزم هنگ کرده بود.
الان چی شد؟ .. الان من باید چی کار کنم؟.. یعنی چی همه چی بین ما تموم شد؟
همین جوری مات و مبهوت نگاش کردم.
دستمو گرفت و چک گذاشت توی دستم وسرشو آورد جلو و دم گوشم گفت : من دوست داشتم و از باتو بودن خوشحال بودم ولی حالا فهمیدم که تو لیاقتشو نداشتی!..
تو به خاطر چارتا حرف بی معنی و بدون مدرک منو به اون نهال فروختی . امیدوارم الان خوشحال باشی که مامانت نمیره زندون….

و ازم جدا شد و لحظه ای بعد صدای کوبیده شدن در اومد.
چک تو دستم فشردم.
صدای مچاله شدنش می شنیدم.
خدایا من چی کار کردم؟…
چطور تونست باهام اینجوری رفتار کنه؟..
چطور تونست اینارو بهم بگه؟….
چرا حتی نذاشت بهش توضیح بدم؟ اونا فقط حرف نبود مدرک بود! خودم دیدم که گفت از زیر تختش بیاردشون! اگه دوسش نداشت چرا هنوز نگهشون داشته بود؟ چرا چرا چرا؟..
چک پرت کردم یه ور.
– لعنت به همتون ….!!
با تمام وجودم داد زدم.
دستمو بردم تو موهام و جیغ زدم : لعنت به تو …!
میز گرفتم و پرتش کردم یه ور دیگه که باعث شد ظرف شکلات خوری روش پرت بشه وبشکنه.
دوباره فریاد زدم : لعنتیا….
آروم به دیوار تکیه دادم و لیز خوردم.
زانوهامو تو شکمم جمع کردم و سرمو گذاشتم روی زانوم.
با صدای بلندی گریه می کردم.
آخه چرا هرکسی به خودش اجازه میده منو ناراحت کنه؟ چرا به خودش اجازه داد باهام اینجوری حرف بزنه؟
چرا به خودش اجازه داد غرورمو خورد کنه ؟ چرا … چرا؟
مجسمه ی شیشه ای رو که روش خدا نوشته بود از کنارم – روی میز تلویزیون – برداشتم و بهش نگاه کردم.
– خدا یا… چرا ؟ چـ.. را به خودش .. اجازه .. دا .. قلبم..
دیگه نتونستم ادامه بدم.
فقط به مجسمه خیره شدم.
به اسمش. خدا! … بیشتر و بیشتر فشارش دادم و یهو صدای خورد شدن مجسمه ی ظریف و شیشه ای اومد. اونقدر ظریف بود که به راحتی شکست.
خورده شیشه ها روی زمین ریخت علاوه بر اون خونی که در اثر پاره کردن دستم توسط شیشه ها به وجود اومده بود قطره قطره به زمین می ریخت.
دستمو باز کردم و جلوی صورتم گرفتم. آروم حرکتش دادم.
خون .. خون .. آروم سر خوردن و کم کم تا آرنجم قرمز شد.
نمی دونم چرا ولی احساس ضعف و سرگیجه کردم و لحظه ای بعد چشمام سیاهی رفتن.

چند بار پلک زدم ولی اتفاقی نیوفتاد کم کم چشمام سنگین شدن و بعدش دنیا جلوی چشمام سیاه شد.

– ..اگه بلایی سرش میومد چی کار می خواستی بکنی؟
صدای یه زن بود که از بالای سرم میومد.
– فعلا که به خیر گذشت!
صدای یه مرد بود که جواب زن رو داد.
– یعنی چی به خیر گذشت؟؟
کم تو واون نهال این بیچاره رو اذیت کردین حالام…
مرده با صدای بلندتری گفت : روشا تو یکی لطفا خفه شو!
– همون حقت اون دختره ی ایکپیریه!
اینا چی میگن؟ الان دقیقا چی شده؟
چشمام اونقدر سنگین بودن که به سختی می تونستم بازش کنم.
یواش یواش بازشون کردم .
– آخ…!
چشمام بستم. نور بدجوری چشمم می زد!
– سوگلی خوبی؟
صدای نگران روشا بود.
با صدای که به زور بیرون میومد گفتم : من کجام؟
-بیمارستان!
صدای خشن مرد بود.
– چه اتفاقی افتاد؟ چی ..شد؟
روشا : هیچی عزیزم ! فقط یکم ضعف کردیو خون از دست دادی همین!
یهو بدون فکر کردن تنها اسمی که به فکرم رسید پرتش کردم بیرون.
-باراد!
دستمو حرکت دادم. یهو بدجوری سوخت
– آی..!
روشا : یواش یواش!
منو دوباره به حالت اولم برگردوند.چشمامو کم کم باز کردم. سعی کردم به نور عادتشون بدم. سمت راستم نگاه کردم.
– روشا؟
– جونم عزیزم؟
– درد دارم!
با حالت دستپاچه ای گفت : صبر کن صبر کن ! همین الان دکتر خبر می کنم!
دوباره چشمامو بستم. دلم نمی خواست بازشون کنم. انگار اینجوری بهتر بود!
صدای بسته شدن در اتاق اومد. هنوزم صدای نفسای یه نفر دیگه رو میشنیدم. با توجه به اینکه صدای مردونشو شنیده بودم آروم صداش زدم.
– تیا؟
دستمو که سمتش بود حرکت دادم و دنبال دستش گشتم.
دستشو که کنار تخت قرار داده بود پیدا کردم و فشردم.
– پیشم بمون!
و دوباره چشمام سنگین شد وبه خواب فرو رفتم .

نمی دونم دقیقا چه وقت گذشته بود از درد شدیدی که توی شکمم پیچیده بود چشمام باز کردم. همه جا تاریک بود. فقط یه نور کمی که از زیر در میومد وگرنه نور دیگه ای تو اتاق نبود حتی پرده هام کنار نبودن.
به سختی خودمو تکون دادم و رو تخت نشستم. یه پامو بیشتر کشیدم و دنبال دمپایی گشتم.
– آه!
یافتمش ! دمپاییمو پوشیدم و تو اون تاریکی کورمال کورمال دنبال سوراخ آویز سرم گشتم.
دستمو محکم پانسمان کرده بودن برای همین به سختی تونستم خم و صافش کنم. دمپاییمو رو زمین می کشیدم .سرم پایین بود و داشتم به دنبال یخچال می گشتم.
داشتم از گشنگی می مردم. دستمو یه متر جلوتر دراز کردم و به اینور و اونور می کشیدمش تا بالاخره دستم به جسم صافی خورد .
دستمو روی لاستیک بالای در گذاشتم ولی تا اومدم در بکشم سوزن سرم اذیتم کرد.
– آخ!
خودمو نزدیک تر کردم به یخچال تا شاید بدون نیاز به خم کردن درشو باز کنم.
ولی به هر حال که باید اون انگشتای لعنتی رو خم و راست می کردیکه .. باید یه فشار میاوردی که!
آه! خوب من گشنمه!!
یعنی کی امشب پیشم؟ صدای نفس کشیدنش میومد.
آروم خودمو بهش از طریق صدای نفساش نزدیک کردم. دوباره دستمو کشیدم و دنبالش گشتم.
دستمو از روی دسته ی مبل حرکت دادم .
موهاش … پیشونیش و لپاش! پسره!
انگاشتامو صاف کردم و انگشت اشارمو کمی پایین تر آوردم وپشت سرهم فرو کردم تو لپش.
– تیا! .. تیا پاشو من گشنمه! تیا؟؟
– هووووم؟
– پاشو من گشنمه!
از زدن به لپش دست کشیدم و یه قدم عقب رفتم.
صدای دشکای مبل نشون داد که بلند شده.
با صدای گرفته ای که اصلا به صدای خودش شبیه نبود گفت :خوب چراغو روشن کن!
و لحظه ای بعد اتاق روشن شد. سریع ساعدمو جلوی چشمم گرفتم.
– آی!
آروم آروم پایینش آوردم.
کم کم چشمام به نور عادت کرد.
تیرداد دیدم که تا کمر توی یخچال.
ولی هیکلش اصلا شبیه تیرداد نبود…. صداش … عطرش!
یهو یه لحظه موندم.
– باراد؟؟
– هوووم؟
بلند شد و به سمتم برگشت.
تو دستش یه کیک شکلاتی بود.
با موهای پریشون و چشمانی خمار بهم نگاه کرد.
– تو.. تو .. من .. فکر کردم ..
اومد سمتم و گفت : زیاد فکر نکن! همین یه ذره گلوکزیم که برات مونده هدر میره!
کیک گرفت سمتم.
با تعجب ازش گرفتم .
– : بی ادب!
با حرص رفتم رو تختم و سرم آویزون کردم بعدم بالشتو کمی بالا آوردم و بهش تکیه دادم.
اینکه آدم اینقدر سوسول باشه خیلی بده نه؟ حالا چجوری بخورم؟
اون دست بریده رو که نمیشه خم کرد یعنی با اون سفتی که بستن نمی شه کاری کرد!
این سوزنیم که یه ذره تکونش میده تو دست آدم فرو می ره.
کیک گذاشتم رو پام.
با حسرت بهش نگاه کردم . اونم به من نگاه کرد.
– نترس عزیزم یه راهی پیدا می کنم بخورمت!
صدای شکمم بلند شد! اووف!
آخه من نمیدونم غیر این پسره کسی دیگه ای نبود؟؟
دل زدم به دریا و گفتم : باراد؟؟
– هوووم؟
– چیزه .. من .. من پوووف! میشه کمکم کنی این کیک بخورم؟؟
از جاش بلند شدم و اومد سمتم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*