رمان ازدواج صوریقسمت ششم | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوریقسمت ششم

رمان ازدواج صوری(2)

رمان ازدواج صوری(۶)

با صدای گنجشک پشت پنجره از خواب بیدار شدم به اطرافم که نگاه کردم دیوارای اتاق خودمو دیدم . حتما سیامک منو اورده بود اینجا. چشمامو دوباره بستم و چرخیدم به اونور. یه لحظه صبر کن. با تعجب چشمامو باز کردم. یا ابوالفضل. این دیگه چیه؟یه نگاهی به لباسام کردم وای خدا کی اینارو عوض کرده ؟ من دیشب تنم تاپ وشلوارک نبود! پتو رو تا گردن رو خودم کشیدم. همین کارم باعث شد بیدار شه. به پشت خوابید. یا حضرت فاطمه! این چرا اینجوریه؟ با صدای خماری گفت:
ساعت چنده؟

دهنم وا مونده بود. عجب هیکلی داشت پسر! اوووف!

– اینجوری که زل زدی می ترسم تو گلوت گیر کنم.

یهو به خودم اومدم.

– خیلی .. کصافطی!

پتو رو محکم زدم کنار و رفتم سمت در.

– ساعت پنج صبحی کجا میری؟

با حرص گفتم:

به تو چه؟

– برای خودت میگم.

با بی خیالی ادامه داد:

زشت نیست داداشت ببینه رو مبل خوابیدی؟

یه لحظه میخکوب شدم. هرچیم باشه راست میگه.اگه بگه اینجا چی کار می کنی چی بگم؟ بگم چون شوهرم بولیز تنش نیست خجالت می کشم؟ نمی گه اخه تو و خجالت. دستامو مشت کردم و برگشتم سمت تخت. یه چشم غره ای بهش رفتم که اونم بهم لبخند زد.رخودمو ول کردم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم.

– تو یه وقت با این وزنت فکر نمیکنی تخت میشکن؟

بچه پرو ببینا!

– خیلیم سبکم!

– دیشب که داشتم شلوارتو به زور در میاوردم دیدم.

یه دفعه عین جن دیده ها شدم. برگشتم سمتش

– چی کار کردی؟

دستای عضلانیشو گذاشت زیر سرشو و خیلی ریلکس گفت:

داداشت لباساتو داد وازم خواست عوض کنم.

– توام از خدا خواسته قبول کردی!

برگشت سمتم و برای اینکه حرصمو در بیاره گفت:

عزیزم این چیزا دیگه برای من عادی شده.

کصافط! سریع بالشتمو از زیر سرم کشیدم بیرون محکم کوبوندم توی سرش

– خیلی عوضی!… بیشعور.

دستاشو سپر کرد و همینم مانع خوردن تو صورتش شد.بالشتم پرت کردم تو صورتش و به حالت قهر رومو کردم اونور و نیم خیز شدم که برم دستمو گرفت و منو کشید. نمی دونم خواسته بود یا ناخواسته ولی تالاپی افتادم روش.برای یه لحظه به چشمای هم زل زدیم. انگار که جادو شده باشم صدای قلبم توی مغزم پیچید عطر تنش همه ی وجودمو پر کرد.یهو به خودم اومدم و خواستم برم که دیدم محکم گرفتتم.

– ولم کن.

تقلا بی فایده بود.

– و.. لم .. کن!

یهو قفل دستش ازاد شد منم سریع بلند شدم لباسامو از روی مبل برداشتم و ریلکس رفتم بیرون همین که پامو از در بیرون گذاشتم دویدم تو اتاق مامان. و درو بستم قلبم داشت مثل گنجشک میزد هنوزم چشماش و عطرش تو خاطرم بود. وای خدایا من چم شده نکنه… نکنه عاشق شدم؟؟ اَاَاَه! سرمو تکون دادم و سریع لباسامو عوض کردم . آروم از اتاق رفتم و بیرون یه نگاهی به ساعت کردم. اینکه هشت.ولی چرا هوا مثل پنج صبح؟ ایـــــــــــشه! رفتم سمت اتاقم ودر زدم. وقتی دیدم صدایی نیومد آروم درو باز کردم ورفتم تو.اوووف! خدارو شکر کپیدن! رفتم تو لباسامو گذاشتم تو کشو. داشتم میرفتم که روشن خاموش شدن گوشیش رو میز کنار ش توجهمو جلب کرد .نرم نرم خیز برداشتم سمتش. وقتی رسیدم با دیدن عکس دختر روی صفحش حالم بهم خورد این دیگه چی بود؟ آدم یا بوزینه؟ اَه اَه ! لباشو انگار بادکش انداختن . مژه بود یا اعصاب مغز؟ مژه مصنوعیش از نوک انگشتم تا مچ بود و قیافه و لباساش که نگو. یهو عین این کارتونا یه چراغ تو کلّم روشن شد. گوشیشو برداشتم و رفتم از اتاق بیرون. سریع دویدم تو اتاق مامانم ودرو محکم بستم وقفل کردم . یواش گفتم

– الو؟ -الـــــــــــــــو. باراد جون. بالاخره جواب دادی؟ عشقم کجایی ؟ از دیشب که ترکم کردی همش نگرانتم ! کجایی جوجو؟ الو؟ .

بدبختی می دونین چیه؟ صداشم شبیه چیتا بود اخه! با هق هق گفت: باراد جونم باشه ترکم کن ولی حداقل بزار یه بچه ازت داشته باشم که یادگار تو باشه. تو رو خدا!.

ایـــــــــــی! یعنی زنم اینقدر جلف. بچه داشته باشم؟ بیچاره اون بچه که تو مامانش باشی! آشغال.

– الــــو؟

– ببخشید خانم شما؟

یه دفعه ساکت شد.

– تو کیی؟ موبایل باراد دست تو چی کار می کنه؟

-ببخشید من باید بپرسم شما کیین؟ شماره شوهر منو از کجا دارین؟

– شوووووهر؟ می کشمت باراد!

یهو گوشیرو قطع کرد. اوه اوه اوه! چه گندی زدم من! ولی میدونی دلم خنک شد حقش بود پسره ی بی چشم ورو. عزیزم این چیزا دیگه برای من عادی شده! اداشو با دهن کجی در آوردم. یعنی چی عادی شده؟ نک.. نکنه! اصلا به من چه . اوووف! دیوونه شده بودم. قفل باز کردم و رفتم بیرون. اول رفتم تو اتاق سیامک تا بیدارش کنم که اگه یه وقت ابن قلقلی خواست دوباره اذیتم کنه به هوای اون کوتاه بیاد.در زدم و رفتم تو ولی اتاق خالی بود و تختم نا مرتب یه نیگاهی به اطراف انداختم و با دیدن یادداشت روی آیینه به سمتش رفتم:

صبح به خیر خواهری! من چون دیدم یخچال خالیه رفتم بیرون تا خرید کنم نگرانم نباش!

داداش خوشتیپت!

از اعتماد به نفسش خندم گرفت! ولی خداییش تیا خوشتیپ بود یه چیزی بین سیامند و باراد. مثل اینکه این منم و این میدون. یه نفس عمیق کشیدم و به سمت اتاق راه افتادم. یواشی در زدم خدا خدا میکردم که خواب باشه.

– بله؟

یا خدا! یعنی آدم جوگیر باشه ولی بدشانس نباشه. آب دهنمو قورت دادم ورفتم تو. داشت موهاشو مرتب می کرد. تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که آروم برم و گوشیشو بزارم سرجاش هرچند که مطمئنا تا الان فهمیده بود. پس با خودم فکر کردم که بهتر رو میز سمت خودم باید یه جوری رد میشدم.اخه من نمی دونم کدوم ابلهی میزتوالت گذاشته بغل تخت اوووف! بزارم همین که خواستم رد شم دستشو دراز کرد سمتم

– گوشی.

هَی وای من!

– چی ؟

– گوشیم همونی که صبح برداشتی.

خودمو زدم به کوچه ی علی چپ.

–چه کشکی ؟ چی میگی.

یه پوفی کرد واومد سمتم. یه لحظه با یادآوری سیلیش تنم لرزید. نکنه؟ نه بهم قول داد ولی اگه بزنه زیرش چی؟؟ عین یه طعمه ای که ببر دیده از جام جم نخوردم. اومد جلوم وایستاد. چشمامو بستم و گوشیشو با ترس گرفتم سمتش. گفتم الان که جیغ بکشه. یک … دو ..سه!

یه دفعه گرمی دستاشو حس کردم . من چم بود چرا یهو اینجوری شدم. انگار رو اتیش وایستادم. چشمامو باز کردم و بهش دوختم. اونم با لبخند نگام کرد وگوشیرو ازم گرفت . وایــــی خدا! تقریبا قلبم داشت میومد از دهنم بیرون.
– نمی خوای درو باز کنی؟
– هـــــــــان؟
– در .
دارن زنگ می زنن. یهو انگار از خواب بلند شده باشم .
– من میرم دروباز کنم.
بعدم حرکت کردم.
– چی کار میکنم؟
اونقدر هول بودم که به جای در پیش گرفتن راه خروجی به سمت درکمد حرکت کردم که البته از چشمش دور نبود. با عجله رفتم از اتاق بیرون. در باز کردم.
– کجایی دختر از کت و کول افتادم! اینارو ازم بگیر.
خریدارو ازش گرفتم ورفتیم سمت آشپزخونه. گذاشتمشون روی میز.
– شوهرت کو؟
– تو اتاقه؟ چُطور؟
– چُطور… ( اومد سمتم) پس توام برو پیشش.
دستامو گرفت منو به سمت در هل داد.
– ولی چرا .. اخه ..!
– چرا بی چرا برای اینکه می خوام دستپختم بهت نشون بدم و تو مزاحمی . برو ببینم!
– خوب من کاریت ندارم قول میدم!
ولی مگه فایده داشت؟نمیدونم چرا همه می خوان بفرستن پیشش! منو بیرون کرد و درو بست. اوووف! چه گیری کردیم.
– رفتی؟
از اون تو داد زد. اَی بابا!
–اره بابا رفتم.
به زور حرکت کردم سمت اتاق . برای اینکه دوباره روشو نبینم بدون در زدن یه راست درو باز کردم و رفتم تو اتاق. بدون توجه به نگاه های خیرش نشستم پشت میز و کامپیوترم رو روشن کردم. چون بی دلیل روشنش کرده بودم ، نمی دونستم چی کار می خواستم بکنم. فقط منتظر بودم که بره بیرون ولی نامرد انگار فهمیده بود چون مستقیم اومد و رو تخت ولو شد. اه! اصلا به درک ! کامپیوتر خاموش کردم وبی حوصله رو صندلی نشستم. دلم آروم نمی شد از صبح یه چیزی فکرم مشغول کرده بود یعنی راست گفته بود؟ آروم پرسیدم:
بــــاراد؟
سرشو گرفت سمتم ونگام کرد. یه دفعه از کاری که کرده بودم پشیمون شدم .
– هیچی ولش کن.
روشو کرد اونور. بالاخره که چی باید بپرسم یا نه. باید بدونم با کی طرفم یا نه؟
– قول بده عصبانی نشی.
مظلومانه نگاش کردم. سرشو به علامت مثبت تکون داد. یه نفس عمیقی کشیدم و تند پرسیدم:
اونی که صبح گفتی واقعی بود؟
– کدوم؟
( این قدر بدم میاد از اینایی که خودشون به کوچه علی چپ میزنن!)
– همونی که بعدش با بالشت کوبیدم تو سرت.
با تعجب نگام کرد بعدم لبخند زد. ودوباره روشو برگردوند. داشتم از فضولی می مردم! رفتم لبه ی تخت نشستم .
– بــــاراد! نمیگی؟
بلند شد ورو تخت نشست.
– چه فرقی برای تو داره؟
– بگو دیگه.
– اول تو بگو.
– اوووف خیله خوب! من باید بدونم با کی زندگی می کنم دیگه!
پوزخندی زد و رفت پایین . منم با چشمام دنبالش کردم.
– در همین حد بدون که با یه دیو بی رحم زندگی می کنی.
بعدم رفت بیرون. چی شد؟ دیو بی رحم؟؟ نکنه .. نکنه؟ اَه لعنتی. فکر کنم کارم سخت تر شد.
– سوگل؟
– بله؟
– بدو بیا !
–اومدم.
وقتی رفتم آشپزخونه جفتشون روبه روی هم نشسته بودن و از اونجایی میز چهارنفره بود من یا باید بالا میشستم یا پایین که فرقیم نمی کرد به هر حال کنارم بود. با شیطونی گفتم :
اوووم! چه بوی املتی میاد!مثل اینکه به بعضیا زندگی تنهایی ساخته!
بعدم رفتم رو صندلی جلوم نشستم.
– اینارو از کی یاد گرفتی؟ شیطون!
چپ چپ نگام کرد و گفت:
مگه حتما باید از جایی آموخته باشم؟به هر حال تابستونی گفتن ، تیرماهیایی گفتن ، تیردادی گفتن!
– اوووو! پیاده شو باهم بریم ! خوبه من یه املت گفتم اگه قرمه سبزی می گفتم چی کار می کردی؟
شروع کردم به خوردن . همیشه عادتش بود. نمی دونم این تیریا چی دارن که این هی به رخ میکشه! مثلا ما اردیبهشتیا چیمون کمتر؟ والا! ولی املت !الحق که خوشمزه بود! روشو کرد به سمت باراد و گفت:
راستی باراد هنوزم تو شرکتی؟
با تعجب پرسیدم : هنوزم؟؟
– آره مگه نمی دونستی؟
– چیو؟
– من باراد بهترین دوست هم بودیم .
نَ مَ نَ! بهترین دوست؟؟ همینو کم داشتیم ! حالا خر بیار وباقالی بارکن!
– از کی؟
– دانشگاه. تازه تو شرکتم همکاریم.
همین جور که می خورد می گفت. هَمکار!!!! یا ابوالفضل! غذام پرید تو گلوم.
– سوگل خوبی؟
یه لیوان آب داد دستم.
– بیا !
آب و گرفتم و رفتم بالا. زیر چشمی یه نگاهیم به باراد انداختم . عوضی داشت می خندید.
– من میرم درو باز کنم.
بدون حرفی تیرداد رفت بیرون. زیر لب طوری که بشنوه گفتم :
کـــوفت!
بلند تر خندید . یه کمی که دقت کردم تونستم صدای حرف زدن یه زن بشنوم. از جام بلند شدم و رفتم به سمت در.
– الهی من قربون پسر یکی یدونم بشم! مادر فدات شه چقدر لاغر شدی عزیز دلم.
– اووووو! می ترسم اینجوری که قربون صدقش می رین گیر کنه تو گلوش!
سیامند بلند خندید و گفت :
فدات شم فسقلی ! حسودیت شد؟ خودم بغلت می کنم عزیزم!
دستاشو باز کرد و اومد سمتم . اروم اروم رفتم عقب :
تیا بی خیال جدی که نمی گی؟
– مگه من با تو شوخی دارم؟ اومد جلوتر .
– اصلا می دونی من غلط کنم حسودی کنم نیا !
– اِ نگو خواهر گلم ! اگه من الان بغلت نکنم یکی دیگه این کارو می کنه.
– مثلا کی؟
– یه نرّه خر !
یه دفعه وایستادم. منظورش باراد بود؟ یکان از خنده منفجر شدم.
– اِ تیا!
باراد رفت سمت تیرداد. منم جلوخندموگرفتم.
– نه داداش منظورم اون یکی نرّه خر!
با تعجب پرسیدم: کدوم؟
بارادم بهش نگاه کرد.
– همون عمو سیا دیگه. پسره فکر کرده باراد داداشت.
– کی؟
– چقدر خنگ شدی دختر! همون پسر خوشتیپ دیگه سیامند.
از تعجب دهنم وا موند .تا باراد اومد یه چیزی بگه مامانم پرید وسط و گفت :
چه خبرتون !بچم تازه از راه رسیده بزارین استراحت کنه. ولش کنین!
تیردادم با لحن لوسی گفت :
اره مامان اگه بدونی چقدر اذیتم کردن!
– الهی من فدای شاخ شمشادم بشم!
چون دیگه داشت حالم بهم می خورد گفتم :
اوووغ! همون بهتر که ما بریم!

با صدای جیغی که زدم دوید اومد سمتم . تمام بدنم خیس عرق بود. وحشتناک ترین کابوس زندیگیم دیده بودم.
– سوگل خوبی؟
دستاشو انداخت دور بازوهام و تکونم داد. با سردرگمی نگاش کردم.
– من …. م… سوگند .. تصادف .. بابا..
زبونم بند اومده بود . مغزم کار نمی کردم. نمی دونستم چی باید بگم. اصلا باید چیزی بگم ؟
– منو نگاه کن.
تو چشمام زل زد.
– ببین هرچی بوده تموم شده خوب؟
تو صداش آرامش خاصی موج می زد.
– خوب؟
سرمو به نشانه ی مثبت تکون دادم.
– میشه یه چیزی بپرسم؟
مظلومانه نگاهش کردم. سرشو به علامت مثبت تکون داد.
– سوگند مرده؟
خدا خدا می کردم بگه نه و همه ی اینا خواب . اون بگه داری خواب میبینی و منم بگم پس نیشگونم بگیر تا بلند شم. بلند شم و مثل همیشه برم بغلش. اونم موهامو ناز کنه برام حافظ بخونه. به باراد زل زدم. یه قطره اشک از چشمم جاری شد.یه لبخند کوتاهی زد و گفت :
بخواب فردا یه روز تازست.
بعدم رفت بیرون. پس درست بود همه ی اینا واقعی بود نه! نه !نمی خوام. نمی خواستم ولی نتونستم جلو گریمو بگیرم . – می خوای پیش من …..
یه مکث کوتاهی کرد و گفت :
می خوای بگم داداشت بیاد؟
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و دراز کشیدم . یه لحظه صبر کن!
– باراد؟
– جونم؟
هَـــــی وایِ من ! این چرا اینجوری شد! دختر خودتو جمع کن!
– امروز چندم؟
– دوم.
– بهمن؟
– اره.
عین فنر از جام پریدم . دویدم سمت حال.
– چی شد؟
سریع تلفن برداشتم و زنگ زدم. بوق دوم مامانم جواب داد.
– بله؟
– سلام مامان .
– سلام عزیزم خبریه؟
– میشه بیام اونجا؟
– اتفاقی افتاده؟
– سوال نپرس میشه یا نه؟
– اره بیا.
بدون معطّلی تلفن قطع کردم حرکت کردم سمت اتاقم اونم با تعجب نگام می کرد. یه دست مانتو و شال کشیدم بیرون و پوشیدم . از اتاق رفتم بیرون داشتم می رفتم سمت در که جلومو گرفت.
– میشه بگی داری کجا می ری؟
تو رو کجای دلم بذارم؟
– مگه نشنیدی؟ خو – نه – ی – خو – دم.
– ببین ، برای بار صدم می گم ، وقتی پاتو گذاشتی این جا این جا خونه ی تو. پس اگه یه بار دیگه یه بار دیگه …
– به همه ی دخترایی که میان این جا اینو می گی؟
عین لبو قرمز شد .
– به تو ربطی نداره.
– اِاِاِ؟ پس اینکه من کجا و چرا می رم به تو ربطی نداره. حالام دستمو ول کن.
– اتفاقا خیلیم مربوط میشه تا نگی کجا می ری ولت نمی کنم.
نمی دونم چرا حس لجبازیم گل کرد و گفتم :
نــ – میــ – گم!
– پس منم نــ – میــ ذارم – بری!
– ای بابا ! بابا دارم خونه ی مامانم برای فردا باهاش هماهنگ کنم.
– فردا؟
– بله! تولد خواهرم . می خوام هماهنگ کنیم باهام بریم بهشت زهرا. حالا میشه بذاری برم یا اونجام می خوای دنبالم بیای؟
بدون منتظر موندن برای جوابش کیفم از رو مبل برداشتم و کفشامو پوشیدم و رفتم بیرون. خداروشکر نگفت دنبالم میاد وگرنه کلمو می کوبیدم به دیوار. خدا می دونه الان به کیا زنگ می زنه که بیان خونش. اوووف! خدا. امیدوارم هرچه زودتر این وام لعنتی جور شه و من از دست این یارو راحت شم.

– تیا در باز کن منم.
بعد از اینکه کرایه دربستی رو حساب کردم ، رفتم سمت خونه. سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه دوم. تیا با همون شلوار خونه ی شمعی مشکیش و تی شرت پومای قهوه ایش در باز کرد.
– ســــلام!
– سلام خواهر گلم.
هم دیگه رو بغل کردیم.
– سلام دخترم.
مامانم پشتش وایستاده بود .
– سلام مامان.
هم دیگه رو بوسیدیم .
– اِ پس این پسر ما کوش؟
به قول باراد : کیم؟
– مگه ما چندتا باراد داریم؟
– آهان! پسرتون کار داشتن تشریف نیاوردن.
لباسامو در آوردم ورو مبل پرت کردم.
– تنها اومدی؟
– په نه با دوستام اومدم منتها تو لباسم قایم شدن که بترسوننت!
چشماشو ریز کرد :
واه واه! مامان این چه وعض تربیت ؟ ببین چه جوری جوابمو می ده.
رو مبل لم دادم و کنترل تلویزیون برداشتم و همین طور که روشنش می کردم گفتم :
اولا که برو یه کم یاد بگیر درست حرف بزنی که به جای وضع نگی وعض ! دوما خیلیم دلت بخواد خواهر به این گلی ! هرچی هست که شعورش از تو بیشتر!
– هاها! کی شعورش بیشتر تو؟ تو اگه شعور داشتی نمی رفتی که شیلنگ ماشین لباسشویی برداری بگیری رو سرت! اومد رو مبل نشست. بالشت برداشتم و پرت کردم تو صورتش!
– اِاِاِ! مامان ببینش ! من فقط پنج سالم بود تو اگه راست می گی شب تولد هفت سالگیت می گرفتی مثل آدم می خوابیدی که فرداش جلو دوستات با صورت نری تو کیک!
نیم خیز شد سمتم . منم با جیغ مامانمو صدا کردم. اون طفلکیم از آشپزخونه اومد بیرون گفت :
بسه دیگه هنوز نیومده شروع کردین!
– مامان تقصیر من چیه تقصیر این پسر لوست!
– تقصیر هرکی هست! تمومش کنین.
اومد کنارم نشست .
– خوب بگو ببینم چی شده؟
– هیچی اومدم بگم فردا کی بیام بریم سر خاک؟
تیرداد با تعجب پرسید : فردا چندم مگه؟
– دوم بهمن یک هزار سیصد نود یک! تولد سوگند .
– وای خاک بر سرم.
مامانم یهو از جاش پرید.
– چی شد مامان؟
دوید به سمت آشپزخونه.
– مامان؟
تیرداد با نگرانی پرسید.
– هیچی دو ساعت دیگه این دختر میاد می خواد شروع کنه به غر زدن . زنگ بزنم به بابات بگم کادوش یادش نره!
تیرداد گیج به من نگاه کردم منم با بغض بهش نگاه کردم. مامان بیچارم ! کاش حق با مامانم بود. کاش سوگند دوباره میومد و غر میزد و کادوشو می خواست. تیرداد از جاش بلند شد و رفت آشپزخونه. منم به دنبالش راه افتادم. مامانم داشت با تلفن ور میرفت.
– اَه ! چرا جواب نمیده؟
تیرداد آروم رفت سمت مامانم و گوشیرو ازش گرفت.
– مامان ؟
– تیرداد گوشیرو بده به من الان این دختره میاد!
– مامان کسی قرار نیست بیاد.
– یعنی چی کسی قرار نیـ… .
به تیرداد نگاه کرد . زیر لب گفت :
کسی قرار نیست بیاد.
به زمین نگاه کرد و بعدش به من نگاه کرد. سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم. خیلی جلو خودمو گرفتم که گریه نکنم. لبه ی اوپن گرفت و به سمت در حرکت کرد.
– مامان می خوای ..
– من حالم خوبه فقط تنهام بذارین.
نرم نرم رفت سمت اتاقش. نمی تونستم تحمل کنم. برای همینم به تیرداد گفتم :
داداش ؟
– جون داداش.
– میشه من ..
اومد سمتم وبغلم کرد.
– آره عزیزم تو بهتره بری.
از بغلش بیرون اومدم و اشکامو پاک کردم . مانتومو برداشتم و پوشیدم.

– پس اگه چیزی شد بهم بگو. تا فردا بهم خبر بده که میاین یا نه.
– باشه قربونت برم فعلا.
– خداحافظ.خوب شد که اومدم بیرون وگرنه یکی باید منو از اون وسط جمع می کرد . آروم قطره اشکی که از گوشه ی چشمم پایین اومده بود پاک کردم و از خونه بیرون اومدم. دستامو گذاشتم تو جیبم و به سمت سر کوچه حرکت کردم. یعنی اگه ، اگه با اون پسره آشنا نمیشد الان زنده بود؟ چقد بهش گفتم خواهر گلم این پسره به درد ما نمی خوره ولی مگه گوش می کرد؟( همین طور که داشتم فکر می کردم برف شروع به بارش کرد) هـــــــــی خدا! می گن هر کاری که می کنی توش یه حکمتی هست. شایدم حکمت داستان ما اینه که .. آخ! آی آی آی.! این دیگه از کجا اومد؟ آخه یکی نیست بگه این سنگ یا آجر؟!! کدوم احمقی اینو وسط پیاده رو گذاشته؟ خدا رو شکر به خاطر برف کوچه خلوت بود البته اینجا همیشه خلوت بود. سریع تا کسی نیومده خودمو جمع کردم و بلند شدم. خاک از روی لباسام پاک کردم و شروع به حرکت کردم. قدم اول برنداشته یَک سوزش وحشتناکی حس کردم که گفتم پام کنده شد!به سختی چشمامو باز کردم و رو پنجه پای راستم که سالم بود تکیه کردم و قدم اول برداشتم. دردش قابل تحمل تر بود. خدا رو شکر فاصله ی خیلی کمی با آژانسیه داشتم خودموبه زور بهش رسوندم و رفتم تو .
– سلام خسته نباشید ماشین دارین؟
مردی که پشت میز نشسته بود با اون کلاه لجنی و کاپشن قرمزی که پوشیده بود ، سرد نگام کرد.
– برا کجا؟
با اون صدای زبل خانی که داشت اون ابروهای پرپشتش سرشو انداخت پایین و منتظر جوابم موند. آدرس گفتم. با اون خودکار بیکش روی برگه ای یادداشت کرد. بعد از چند دقیقه معطلی از جاش بلند شد و به سمت دیوار نصفه ای که قسمتی از ورودی با اون ور که فکر کنم محل انتظار آژانسیا بود جدا می کرد. دو دقیقه بعد با یه آقایی که تقریبا هم سن پدرم بود برگشت. مرد یه کت سفیدرنگ با شلوار جین که با سنش تضاد داشت پوشیده بود. با چشمای آبیش به من نگاه کرد و با گفتن سلام بیرون رفت. منم پشت سرش تلو تلو خوران حرکت کردم. با نهایت زورم سوار زانتیای همرنگ کتش شدم و آدرس بهش دادم . اونم بدون معطلی شروع به حرکت کرد و درجه ی بخاریشو رو زیاد گذاشت. منم چشمامو بستم و به صندلی تکیه دادم. آروم دستمو کردم تو کیفم و گوشیمو برداشتم
– بله ؟
– الو؟
شرکت ویلچرسازان ایر فردا؟ یارو با اون صدای دهاتیش پرسید.
– نخیر آقا اشتباه گرفتین!
– ببخشید .
گوشیرو قطع کردم. چه اسم ضایع ای! ویلچرسازان ایر فردا! چی بگم! دوباره چشمامو بستم و سعی کردم ذهنمو از هرچی فکر ناراحت کننده است خالی کنم. کلا از هرچی فکر ذهنمو خالی کنم. آخیش چه قدر خوب بود وقتی هیچی تو فکرت نیست که آزارت بده.برای یه مدتی چشمامو بسته بودم که این مدت زیاد طول نکشید و با صدای راننده بیدار شدم
– خانوم همین جاست؟
چشمامو باز کردم از پنجره به بیرون نگاه کردم.
– بله مرسی.
ماشین نگه داشت و بعد از اینکه کرایشو حساب کردم یواش از ماشین پیاده شدم. لنگان لنگان به سمت در رفتم و تو کیفم دنبال کلید گشتم ولی مگه پیدا می شد دیگه آخراش اعصابم بهم ریخت و چهارتا فحش نصیبش کردم . فکر کنم دیگه آخراش خجالت کشید خودشو نشون داد. درش آوردم تو سوراخ چپوندم. با هر بدبختی بود خودمو به آ سانسور رسوندم و دکمشو زدم . تا اون بیاد پایین حداقل پنج دقیقه طول میکشید. سوزش پام و دردش بیشتر و بیشتر میشد.
– سلام.
رومو کردم اونور و با دیدن چهره ی خندانش لبخند زدم و گفتم :
سلام!
اومد جلو و کنارم وایستاد.
– خوبین ؟
– مرسی ممنون. شما چی.؟
– منم بد نیستم. باراد چطوره؟
– اونم خوبه.
– راستی به خاطر اون مسئله که اونروزی شما رو با خواهر باراد اشتباه گرفتم معذرت می خوام.
– نه خواهش می کنم! پس یعنی باراد همه چی رو گفته بهتون؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد. زیر لب گفتم :
بترکی هی! سیامند یه لبخندی زد و با دو انگشتش جلو دهنشو گرفت و سعی کرد خندشو بخوره. عوضی! خوشحال بودم این یکی نمی دونه حداقل!
– بلند گفتم؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
– خوب راست میگم دیگه!

پایان قسمت ششم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*