رمان ازدواج صوری(قسمت نهم) | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری(قسمت نهم)

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

 

– آهای خانوم چی کار می کنی؟..
راننده با عصبانیت از تو ماشین داد زد..
صدای پاهاش هر لحظه نزدیک تر میشدن…
به پشت سرم نگاه کردم، داشت میومد دوتا بوق واسم زد.
انگار که یکی ویشگونم گرفت. به خودم اومدم و راه افتادم بدم.
با سختی تمام سرعتمو بیشتر کردم.
بالاخره دیدمش…
کلید.. کلید کو؟ لعنتی! خدایا در بازشه خواهش می کنم!
– وایستا!
صداش نزدیکتر بود سرعتمو بیشتر کردم.
رسیدم به ساختمون و در فشار دادم…
باز شو بازشو! آره. خدا رو شکر یکی از همسایه ها یادش رفته بود در ببنده. در گیر داشت برای همینم به سختی باز میشد.
یه نگاهی به آسانسور کردم طبقه ی۸ بود.
بدون معطلی پله هارو طی کردم. ۱۰ تا پله فقط یه کم مونده.
..با همون یه ذره جونی که داشتم خودمو به طبقه ی دوم رسوندم و محکم در کوبوندم.
– باز کن! باز کن لعنتی!
در باز کرد به چشاش نگاه کردم و بالاخره احساس آرامش کردم و چشمامو بستم…
**********
– فسقلی چشماتو باز کن!
چشمامو آروم باز کردم و به روبه روم نگاه کردم.
– تیرداد!
پریدم بغلش اونم منو بغل کرد.
آروم تو بغلش گریه کردم…
دستشو لایه موهام کشید و موهامو ناز کرد.

– هیـِـــــس! تموم شد آبجی کوچولوی من! ببین دیگه اینجایی! …
منو از خودش جدا کرد.
– ببین ! دیگه هیچ کی اذیتت نمی کنی! من اینجام … باراد اینجاست! ..
با گفتن آخرین کلمش به جای آروم شدن بدتر گریه کردم.
چرا اون عوضی منو بغل نکرد! بی احساس!
تیرداد دو باره منو از خودش جدا کرد و دستاشو دور صورتم گذاشت و گفت :
خوبی ؟ دوست داری برام تعریف کنی ؟
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم!
چه سوال لوسی! حتی یادآوری خاطرشم وحشتناک بود. .
– صبر کن الان حالتو جا میارم!
دستشو برد پشتش و بیرون آورد.
از کارش خندیدم و سرمو تکون دادم.
از این شکلات باراکاها که توش نارگیل داره، از اونا دستش بود. خوردنی مورد علاقم!
اونو از دستش گرفتم و تو دستم نگه داشتم.
خودش بلند شد و صاف وایستاد دستشو به سمتم گرفت یعنی بلند شو!
با تردید نگاش کردم.
– ببین یکی اون بیرون خیلی وقته منتظرته! پاشو گناه داره.
آه! سوگند. خواهری. دستشو گرفتم و با ناله سعی کردم بلند شم.
با لبخندبه اندازه ی طول فرش ۱۲متری ادامه داد
– شنیدم دیشب آش و لاشت کردن.
رو پام به زور وایستادم و با دستم زدم به بازوش.
–این چه طرز حرف زدن؟
پامو حرکت دادم. خوب می تونستم برم.
– گفتم ریغ سر کشیدی و برنامه امروز کنسل!
با صدای گرفته ای گفتم
– من تا تورو با دستام تو قبر نکنم نمیرم نترس!..
دستشو انداخت دورم و محکم بغلم کردم…
آروم دم گوشم گفت :
خوشحالم که سالمی!..
بعدش باهم رفتیم سمت هال .
باراد تو حال نشسته بود و دستاشو توهم قلاب کرده بود و به زمین نگاه می کرد.
با اومدن ما سرشو بالا گرفت و نگاهمون کرد.بلند شد و با لحن سردی گفت :
بهتری؟
یه لبخند کوچیک زدم و گفتم :
مرسی..
لحن منم دست کمی از اون نداشت!
با اون بافتنی مشکی که پوشیده بود و شلوار جینش که همرنگ چشاش بود، خوشتیپ تر شده بود!
دستامو لایه موهام کشیدم و گفتم :
خوب! بهتره من برم حاضر شم!
تیرداد دستمو گرفت و گفت :
مطمئنی می خوای بری؟ می تونیم از خونم براش … .
دستشو فشار دادم و با کمی لبخند گفتم :
گفتم که خوبم…
سرمو بردم نزدیک گوشش و ادامه دادم :
نمی خوام منتظرش بزارم.
و گونه شو بوسیدم و آروم رفتم سمت اتاقم.

با اینکه سعی میکردم خودمو خوب جلوه بدم ولی از تو داغون شده بودم.
اگه اون قفل به طور شانسی باز نمی شد، اگه اون چاقو اونجا نبود و اگه در خونه باز نبود نمی دونم الان کجا بودم؟
بیابونای اطراف تهران، بیمارستان یا شایدم کنار خواهرم،سینه ی قبرستون.
خوب بود که تیرداد رو داشتم.
با اینکه قبل از اون تصادف لعنتی رابطش اصلا با من و سوگند خوب نبود، ولی بعد از اون اتفاق اون تغییر کرده بود.
کاش بابا و سوگندم اینجا بودن و می دین پسری که از دست خانوادش همیشه فراری بود الان …
نمی دونم …
تنها چیزی که می دونم اینه که الان وقتی در خونه رو باز می کنم پشت در خوشبختی رو ببنم که سر زده اومده و شب های تاریک زندگیم و با طلوعش به روزهای آفتابی تبدیل کنه.
وقتی آماده شدم از اتاق رفتم بیرون.
یه بافتنی مشکی با یه پالتو روش که دکمه هاشو باز گذاشته بودم ( چون از گرما بدم میاد، بافتنیم به اندازه کافی گرم بود) با شلوار همرنگش و یه شال گردن سیاه با راه راه مشکی پوشیدم.
– اوو! خوبه حالا می خوای بری خواهرتو ببینی! اگه می خواستی منو ببینی چی کار می کردی؟
– پیژامم برات زیاده!
– بریم؟
تیرداد دست منو گرفت و گفت :
بریم .
بعدم کمک کرد کتونی مشکیامو بپوشم و با هم رفتیم بیرون.
وقتی آسانسور رسید سه تایی رفتیم توش.
تمام مدت دست تیرداد دور کمرم بود.
انگار می ترسید منو از خودش جدا کنه!
بارادم یه گوشه وایستاده بود و به در ودیوار نگاه می کرد.
– مامان چطوره؟
تیرداد سرشو به سمتم آورد.
– صبح که بهش سر زدم خواب بود . چند دقیقه پیشم که بهش زنگ زدم گفت تلفن از برق می کشه و می خوابه. فکر کنم بهتره یه چند روزی بفرستیمش پیش دایی،حال و هواش عوض شه.
– موافقم.
و تا رسیدن به همکف تو آسانسور فقط می شد صدای سکوت شنید.
با رسیدن به همکف تیرداد رو به باراد کرد و گفت :
من میرم ماشین روشن کنم
و سریع تر رفت سمت در و لحظه ای بعد خارج شد.
– باراد؟
– بله؟
– دیشب حالم خیلی بد بود؟.
– بله.
می خواستم بپرسم لباسمو تو دوباره عوض کردی که با خودم گفتم : په نه! پسر همسایه عوض کرده.
نمی دونم چرا یهو از دهنم پرید که :
به خاطر دیشب ناراحتی؟
با اخم نگام کرد.
واه واه! خوب بیا منو بخور! خوبه حالا بوست نکردم!
با لحنی که توش یکم مظلومیت بود ادامه دادم :
میشه ببخشی؟
دست خودم نبود!
ایندفعه با تعجب نگام کردو می دونم اون تعجب برای چی بود.
برای این بود که توقع نداشت که کلمه ی معذرت می خوام از دهنم بشنوه.
هـــــی روزگار ! ببین یه مرد با یه زن چی کارا می تونه بکنه!
دستمو بردم سمت دستگیره و در باز کردم.
واینستادم تا ببینه چیزی بگه یا نه.
خوب آره ! کارم اشتباه بود . البته برای اون!
در عقب ماشین باز کردم و نشستم . اونم یه دقیقه بعد اومد و کنار تیرداد نشست. تیردادم بلافاصله حرکت کرد.
از اینجا تا قبرستون حدود چهل و پنج دقیقه راه بود تازه اگه ترافیک نباشه!
که بعد از گذشت یک ربع دیدم هست.
منم رو صندلی به پشت دراز کشیدم و پاهامو جمع کردم.
خوبی زانتیای تیرداد این بود که شیشه های عقبش دودی بود و توش معلوم نبود.
البته فقط عقبش این حالتو داشت.
همین طور که به سقف خیره بودم صدای آهنگ سکوت ماشین شکست:
هوس – شهرام شکوهی و مازیار

تو فصل برگای زرد، تو شب های ساکت و سرد

قصه ی بودن تو، هیچ دردی رو دوا نکرد

شبم سیاه و بس ، آخه این عشق یا قفس؟

میون عشق و هوس، زدی تو ساز دل ، یه نفس.

آی از هوس ،وای از هوس ،ای داد ، ای وای از هوس

آی از هوس ،وای از هوس ،ای داد ، ای وای از هوس

سکوت و زخم زبون ، سهم همین رابطه شد

تموم روح وتنم زخمی این ، رابطه شد

صدا نداره یه دست فقط من عاشق، بودم وبس

تو در هوا وهوس فقط اینبار از خدا بترس

آی از هوس ،وای از هوس ،ای داد ، ای وای از هوس

آی از هوس ،وای از هوس ،ای داد ، ای وای از هوس

اینقدر که غرق کلمات این آهنگ شده بودم که نفهمیدم کی چشمام سنگین شدن و کم کم خوابم برد….

نزدیکای قبرستون بودیم که چشمام باز کردم و بیدار شدم. سرجام نشستم و شال و موهامو درست کردم.
– تیرداد آب داری؟
– آره زیر صندلیمه.
خم شدم و از زیر صندلیش شیشه آب برداشتم و یکم خوردم.
تیرداد ماشینو یه جا پارک کرد و همه پیاده شدیم. اومد سمتم و دستم و گرفت و به سمت قبرا رفتیم.
توی راه داشتم به سنگا نگاه می کرد .
همه نوع بود : بچه ،پیر ،جوون ،مادر ،خواهر،برادر و حتی فرزند.
یهو تیرداد از حرکت وایستاد .
– این اینجا چی کار می کنه؟
به روبه روم نگاه کردم.
با دیدنش سر قبر خواهرم خونم به جوش اومد.
دستمو از دست تیرداد رها کردم و رفتم سمتش.
– تو اینجا چه غلطی می کنی؟
پشتش به من بود و با دین من برگشت سمتم .
– سلام اومدم …
انگشتم به حالت تهدید وار بردم سمتش :
برام مهم نیست چه غلطی می کنی! همون یه باری که خواهرمو کشتی بست نبود؟نکنه اومدی مارو زجر بدی هان؟
– ببینید سوگل خانوم من تقصیر …
– تقصیر؟ چطور جرات می کنی اینو بگی؟ هان ؟ ببینم من خواهرمو تو روز نامزدیش ول کردم و رفتم پیش یه هرزه ی خیابونی یا تو؟ سوگند به خاطر من افسردگی شدید گرفت یا تو؟
سرشو گرفت پایین .
کف دستامو کوبوندم به سینش و داد زدم :
به من نگاه کن! نکنه خجالت می کشی؟ هان؟ هی ! یارو به من نگاه کن.
دستامو گرفت و گفت :
بزار من برم.
– بزارم بری؟ زکی این همه وقت گمت کرده بودم تازه پیدات کردم!
– سوگل بزار بره.
صدای تیرداد یود که از پشت سرم میومد.
بهش توجه نکردم.
– اصلا می دونین چیه؟ سوگند شما لیاقت نداشت اون یه دختر بچه لوس بود و به درد من نمیخورد!
یعنی کارد می زدی خونم در نمیومد. آخه یکی نیست بگه یارو ی یابوسوار! نوش دارو پس از مرگ سهراب؟؟
اومدم یکی بخابونم تو گوشش که یکی از پشت دستامو گرفت.
– ولم کن تیرداد!
تقلا می کردم. ولی زورش از من بیشتر بود.
آرمانم فرصت غنیمت شمرد و رفت.
– ولم… کن .. در رفت!
انگار دزد گرفته بودم.
با یه حرکت سریع منو برگردوند سمت خودش.
تو چشاش نگاه کردم. هنوزم تقلا می کردم و دستامو به سینش می فشردم ولی متاسفانه ایشون قوی تر بودن.
دیگه خسته شدم یعنی اشکام در اومدن و آروم گرفتم
و لحظه ای بعد چه از روی دلسوزی باشه یا هرچی دیگه …
مهم این بود که دستاش دورم قفل شده بود.
منم که از دیشب منتظر این لحظه بودم دستامو همینجور خمید رو سینش نگه داشتم و سرمو چسبوندم رو سینش. لباسشو تو دستام گرفتم و به رفتن اون پسره (آرمان ) نگاه کردم.
– چرا نذاشتی بزنمش؟ حقش بود. ندیدی چی گفت؟
جوابی نشنیدم.
تیرداد از پشت سرم گفت :
اومدیم تولد نیومدیم وسط فیلم اکشن که!
خودمو از باراد جدا کردم و برگشتم سمت قبر خواهرم .
رو نیمکتی که کنار قبرش بود نشستم و بهش نگاه کردم.
بقیه هم داشتن فاتحه می خوندن.
همینطور که نگاهم به قبر بود یهو یه نسیم خنک پیچید و همراهش یه بوی خاصی اومد. بویی آشنا ….
بوی سوگند.
و یک دفعه رو پشتم سنگینی خاصی حس کردم انگار یکی از پشت دستاشو دور گردنم حلقه کرده باشه.
یکی مثل …
زیر لب گفتم : تولدت مبارک سوگند!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*