رمان ازدواج صوری قسمت سیزدهم | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت سیزدهم

رمان ازدواج صوری(2)

رمان ازدواج صوری(۲)

 

باراد

رفتم سمت اتاقم و در بستم.
نیاز به سکوت داشتم ویه کم فکر کنم و با خودم خلوت کنم برای همین رفتم سمت حمام.
لباسامو درآوردم و رفتم زیر دوش!
همیشه بهم آرامش می داد.
سکوت … خلوت … آرامش.
صدای آب آرامش خاصی بهم می داد…
حموم بزرگی بود تقریبا سه متر در چهار متر بود.
چشمام بستم و سرمو بالا گرفتم و گذاشتم قطره های آب با صورتم تماس پیدا کنه.
اوووف!
این دختر…
با بقیشون فرق داره. …
سرمو بیرون آوردم و دستمو به دیوار حموم تکیه دادم …
سرمم رو بازوم گذاشتم و گذاشتم قطره های آب این دفعه به بدنم بخورن.
تاحالا خیلی سعی کردم جذبش کنم ولی نشده در حالی که بقیشون با بار اول ، خیلی راحت به سمتم کشیده می شدن! و همینم منو خوشحال کرده و به فکر فرو برده . این یعنی اینکه احتمالا مثل اون خود فروشا نیست!
..آره .. فرق داره.
یه صدایی تو مغزم گفت :
اونم همینطوری بود مگه یادت نیست؟ درباره ی اونم همینو گفتی..
با بقیه فرق داره! ولی آخرش چی شد؟ چیزی نشد جز …

بلند داد زدم :
خفه شو! خفه شو!
دستمو مشت کردم و محکم کوبوندم به دیوار.
یه نفس عمیق کشیدم و سریع دوش گرفتم و اومدم بیرون.
نمی خواستم بیشتر از این بهش فکر کنم!
نه نباید بیشتر از این خودمو ناراحت می کردم! ..
لیاقت نداشت که به خاطرش خودمو ناراحت کنم!…
از حموم اومدم بیرون و سریع لباس پوشیدم….
تلفن زنگ خورد.
به سمتش رفتم و گوشیمو برداشتم.
– الو؟
صدای شاد دخترونه ای تو گوشی پیچید.
– بله بفرمایید؟
– باراد خودتی؟ …
اسم منو از کجا می دونست؟
– بله شما؟ ..
– حالا بیشعور دیگه می گی شما؟
– ببخشید ولی من بجا نیاوردم!
– اخمخ! منم روشا!
چشمام چهارتا شد!… روشا!
– چطوری دختر! یه خبری از ما نگیری بی معرفت!
– گم شو بابا! اینو من باید بگم نه تو بچه پررو!
– ببینم حالا چه خبرا؟ از این ورا؟
– شنیدم پنجشنبه نمیای!
– آره درست شنیدی!
– تو غلط کردی! مگه دست خودت! ببین چی می گم مثل بچه ی آدم دست زنتو می گیری و میای!… مردم از فضولی! – می خوای ببینی چه شکلی؟
– په نه می خوام بپرسم انگیزش از اینکه با تو دیوونه ازدواج کرده چی بوده!…
خندیدم و گفتم :
پس بمون تو خماریش!
صداش لوس کرد :
باراد! اذیتم نکن بیا دیگه دلم برات تنگ شده!
– خیله خوب باشه . میام!
پشت تلفن جیغی زد و گفت :
پس تا پنجشنبه بای!
– فعلا!
تلفن قطع کردم.
با شنیدن خبر اینکه روشام تو اون مهمونی هست خوشحال شدم.
اومدم بشینم که صدای زنگ در نذاشت.
از توی چشمی یه نگاهی کردم…
سیامند بود .
در باز کردم.
– سلام! آقا باراد! چطوری؟
باهاش دست دادم.
– سلام مرسی.
دستامو کردم تو جیبام.
یه نگاهی بهش کردم…
مثل همیشه خوشتیپ بود.
کت مشکی مخمل با یه تیشرت سفید زیرش و شلوار جین.
– چه خبرا؟
بهش چشمک زدم.
– هیچی …گفتم دارم می رم خونه ی دایی اگه خواستی توام بیا.
سیامند پسر عمم بود.
بابای من می شد داییش.
تنها خونوادش ما بودیم.
مامان وباباش از هم طلاق گرفته بودن و هر کدوم به خاطر کارشون یه سر دنیا بودن.
سیامندم به اصرار خودش ایران موند…
هر چند وقت یکبار مامان یا باباش بهش سر میزدن یا اون یه یک هفته ای میرفت پیششون. مثلا همون موقع که مامانش برای سو گل آش درست کرده بود یا اون زمانی که مامان و باباش اومده بودن و نظری می دادن….
پشتمو کردم بهش و گفتم :
– باشه صبر کن برم آماده شم. توام بیا تو!
در باز گذاشتم ورفتم سمت اتاقم.
یه شلوارجین و یه بافتنی لوزی لوزی به رنگ کرم و مشکی پوشیدم و زیرشم یه بولیز سفید پوشیدم و یقشو از یقه بافتنی انداختم بیرون…
سوئیچ از روی میز توالت اتاقم برداشتم و رفتم بیرون.
دم در وایستاده بود و منتظر بود.
– بریم؟
– بریم.
کتونیامو پوشیدم و یه شال مشکیم از چوب لباسی کنار در که هم چوب لباسی بود و هم زیرش جا کفشی ، برداشتم و رفتیم بیرون.
توی پارکینگ گفت:
ماشین تو یا من؟
– مال من. چون بعدش کار دارم.
چیزی نگفت ومنم همین اخلاقشو دوست داشتم زیاد نمی پرسید…
سیامند معتقد بود که اگه طرف بخواد خودش توضیح می ده.
سوال زیاد موجب ناراحتی می شه! و حقم داشت.
سوار ماشین شدیم و ماشین روشن کردم و حرکت کردیم.

– سیا از شرکت چه خبر؟
– خوبه سلام می رسونه!
– کارا ردیف ؟
– آره بابا بد نیست.خوب!
– اگر قرار بود بد باشه که تورو به جای خودم نمی ذاشتم که پسر!
سکوت کرد .
سیامند :
– زندگیت چه طور پاک سازی شده؟
پوزخند زدم :
به لطف بابا و سوگل خانوم بــــــله!یه چند وقتی که با هیچکی کاری ندارم.
خندید و گفت :
خوب خدارو شکر! ولی به نظر من این دختر خوبی همینو به دام بنداز و خلاص!
– می دونی ! می ترسم اینم مثل نهال بشه! اونم اخلاقش مثل سوگل بود ولی آخرش تو زرد از آب در اومد.
– نه!نه!نه! دادش من اشتباه نکن! این صداقت و سادگی که من تو چشمای این دختر می بینم تو چشمای هیچکی ندیدم ۱ اما در مورد نهال …. اوووف!.. چیزی نمی تونم بگم. بعضی از آدم گرگین که لباس بره پوشیدن و این در مورد اون دختر صدق می کنه!

حرفی نزدم و گذاشتم سکوت بین ما حکم فرما بشه.
حدود یه بیست دقیقه بعد بود که رسیدیم ماشین نگه داشتم که برم پایین اما گوشیم زنگ خورد.
به صفحش نگاه کردم.
سوگل بود.
– نمیای؟
همینطور که داشتم به گوشی نگاه می کردم گفتم :
نه تو برو من کار دارم! سلام برسون.
– باشه فعلا! و رفت سمت خونه.
– بله؟
– امر؟
طلبکارانه پرسید.
– علیک سلام!
– سلام .
– کجایی؟
– دم خونه .
– خوب وایسا الان میام!
ماشین روشن کردم و راه افتادم.
– میشه بگی چی کار داری؟
– مطمئن باش به ضررت نیست!
تلفن قطع کردم.
با اینکه احتمال می دادم به حرفم گوش نکنه و از اونجا بره و لی بازم خودمو به اونجا رسوندم.
اول خیابون بودم که جلوی در خونشون دیدمش.
دستاشو تو جیبش کرده بود و با هر نفسش بخار بیرون میومد….
نوک دماغشم یخ کرده بود.
بخاری روشن کردم و جلو پاش نگه داشتم.
در باز کرد و اومد تو. رو صندلی نشست هنوزم دستاش تو جیبش بود.
– هااااااه! خوبه گاری نداری! وگرنه باید تا فردا صبح یخ می کردم!
از حرفش یه لبخند کوچولو زدم .
– چقدر موندی؟
– نیم ساعت.
دستمو بردم سمت بخاری و تا ته زیاد کردم .
– اوووو! حالا نمی خواد ماشین کوره کنی.
– هر چقدر دوست داری تنظیمش کن!
داشتم به جلوم نگاه می کردم ولی حواسم یه جای دیگه بود…
یعنی وقتی میدید کجا می خوایم بریم چی کار می کرد؟….
وقتی می رسیدیم چی کار میکرد؟….
الان که بپرسه …
یک دو سه!
– میشه بگی کجا میری؟
دیدی ! حدسم درست بود!
– یه جای خوب!
دستاشو توهم کرد و به قفسه سینش چشبوند و محکم پشتشو به پشتیه صندلی کوبوند و ابروهاشو تو هم گره زد. بعد از چند دقیقه به سمت یه خیابون پیچیدم و پشت سر بقیه ماشینایی که مثل ما می خواستن وارد مرگز خرید بشن وایستادم.
پنجرشو پایین کشید و به روبه روش نگاه کرد.
– مرکز خرید؟
با نعجب بهم نگاه کرد .
– بله متاسفانه! باید امروز باهات بیام خرید! .
– ایـــش! خوب اگه خیلی ناراحتین نیان! من از خدام !
– که چی ؟ من نیام؟
ماشین حرکت دادم و نزدیک ورودی پارکینگ وایستادم. و منتظر موندم تا وارد پارکینگ شم …
از شلوغی متنفر بودم.
– والا! از خداتم باشه که با من میای!
– خوب .. حالا که اینجور …
فرمون کج کردم و خواستم از لاین صف خارج شم که گفت :
فکر کردم گفتی میریم خرید!
– خودت گفتی نمی خوای با من بیای!
سکوت کرد هنوزم اخماش تو هم بود.
– بالاخره چی کار کنم برم تو یا نه؟
بازم سکوت کرد .
– برم؟
بهم نگاه کرد و سرشو به علامت مثبت تکون داد.
فرمون صاف کردم و وارد پارکینگ مجتمع شدم.
یه جای پارک پیدا کردم و ماشین و پارک کردم و همزمان پیاده شدیم.
وقتی وارد پاساژ شدیم برای اینکه جلوی بقیه فروشگاه وای نسته آستینشو گرفتم و دنبال خودم کشوندم.
– آی ! چی کار می کنی؟ آستینم جر خورد.!
بهش نگاه نکردم.
– عمووو! با توام.
وقتی دیدم زیادی غر می زنه و هم اینکه مردم فکر نکن دارم به زور می برمش …گرچند که دارم می برم ..ولی وایستادم و بعد برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم.
آستنین مانتوشو ول کردم و خواستم مچشو بگیرم که گفتم الان دوباره جیغ جیغ می کنه.
برای همین یه نگاهی به صورت اخموش کردم و….

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*