رمان ازدواج صوری قسمت هفتم | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت هفتم

رمان ازدواج صوری(2)

رمان ازدواج صوری(۷)

تلو تلو با کمک اشیا خودمو به حال رسوندم. با هرچی که دم دستم بود از جلوش رد شدم و چپ چپ نگاش کردم. وقتی به پله ی آشپزخونه رسیدم اشکم در اومد!
– اَه!
اینو چی کارش کنم؟ اومدم بپرم که آقا تشریف مبارکشون آوردن و خیلی راحت از بغل من رد شدن ورفتن تو آشپزخونه. تا اومدم بپرم با جعبه کمک اولیه برگشتن و گرفتن سمتم. منم عصبانی نگاهش کردم برگشتم و همین جور که لنگان لنگان میرفتم اینم بغل من پا به پای من میومد.
– چیه منتظری بخورم زمین بهم بخندی؟
– یه جورایی!
چون کیفش نرم بود دریغ نکردم و کوبندم بهش . یه آخی گفت و وایستاد. منم رو مبل نشستم و پامو رو زیر پایی گذاشتم . اونم عین اجل معلق بالا سرم وایستاده بود. همین طور که داشتم پاچه ی شلوار بالا می کشیدم گفتم :
اگه جیگر نداری نگاه نکن.
– کی من؟
– نه، ننه ی صمد!
از تو جعبه بتادین و پنبه برداشتم و پنبه رو بهش آغشته کردم و آروم گذاشتم روی زخم. به یه ثانیه نکشید از سوزشی که کرد جیغم رفت هوا.اوی اوی ! چه سوزشی داشت!
– چی شد ؟ سوخت؟بزار کمکت کنم.
رو دو زانوش نشست و دستشو گرفت سمتم. با اینکه بهش شک داشتم ولی پنبه رو گرفتم سمتش. اونم آروم از دستم گرفت و برد سمت زخم. منم سریع کوسن گرفتم جلو دهنم تا اگه سوخت گازش بزنم وقتی که پنبه رو رو پام گذاشت همونطور که فکر می کردم ، مجبور شدم کوسن گاز بزنم. آی لعنتی چه می سوخت! نزدیک به یه دقیقه رو پام بود بعدش برام پانسمان کرد . .قتی کارش تموم شد از جاش بلند شد و با وسایل رفت آشپزخونه . منم پامو آروم گذاشتم رو زمین یکی بگه چه جوری وایستم؟ یکی تو ذهنم گفت : اَه! گمشو ! تو که این قدر نازنازو نبودی! منم با خودم گفتم : راست می گه؟ دستم به دیوار گرفتم و بلند شدم. یواش پامو حرکت دادم. خوب اگه مورچه ای برم تا فردا می رسم!
– کمک می خوای؟
اول اومدم بگم آره بعد نظرم عوض شد اومدم بگم نه که دستم گرفت و گفت :
من باش از کی می پرسم!
سرجام وایستادم و طلبکارانه پرسیدم:
مگه من چمه؟
– چت نیست! این قدر لجبازی که مطمئنا می خواستی بگی نه که یه وقت نگن به کمک بقیه احتیاج داره! بعضی جاها باید کوتاه بیای. من نمیدونم اون تیا چی به تو یاد داده؟
اومدم چیزی بگم که دهنم بسته شد . از حق نگذریم این تیکه رو راست می گفت .
– دستتو می دی یا برم؟
مظلومانه دستمو گرفتم سمتش . دستمو گرفت ومنو کشید سمتش و با یه حرکت من رو هوا بودم. خواستم بگم بزارم پایین که اون صداهه گفت :
خفه شو! مگه تو عمرت چند دفعه می تونی خر سواری کنی؟
یه لبخندی به لبم نشست که سریع جمش کردم. برای اینکه جو گیر نشه گفتم :
فکر نکن چون چیزی نمی گم از این کارت خوشحالم! ( جون خودم) چون پام درد می کنه کاریت ندارم.
با نگاهاش نگام کرد که یعنی برو خودتی ! همزمان یه خنده ی کوتاهی کرد. منو آروم گذاشت رو تخت. وقتی به اطرافم نگاه کردم با تعجب نگاش کردم
– این دفعه فقط به خاطر پات وگرنه لنگر نندازی هر دفعه بیای!
وای برای همینه که نباید به مرد جماعت رو بدی دیگه ! منت می ذارن! با اینکه میدونستم که این تخت از دست میدم گفتم : ببین اگه منت می خوای بزاری …
– بی خود ! همین جا می خوابی. بیا اینم شلوار.
شلوارک آبی فیروزه ایمو داد بهم و رفت بیرون و در بست . منم با نهایت خوشحالی شلوارم عوض کردم البته با احتیاط و رو تخت ولو شدم. اووووم! چه بوی خوبی. یه چیزی مثل بوی گل محمدی . سرمو محکم تو بالشت فرو کردم تا می تونستم بو رو کشیدم بالا!
– یعنی چی که پیداش نمی کنی! من نمی فهمم .. چرا چشات خوب وا نمی کنی؟ صدای دادش کل خونه رو برداشته بود. آروم از جام بلند شدم و لایه در باز کردم. – کریمی چشمات وا کن . خوب نگاه کن ! خودم گذاشتمش اونجا. از اتاق رفتم بیرون و از راهرو نگاش کردم. – خدافظ! گوشیرو پرت کرد رو مبل و از جاش بلند شد و رفت سمت میز مشروبش اون گوشه ی پذیرایی. لیوانشو بیرون آورد و گذاشت رو میز

باید یه کاری می کردم.نباید می خورد هم به خاطر شرط و هم اینکه نباید مست می شد. سریع اومدم بیرون و به سمتش حرکت کردم . سرشو برای یه لحظه بالا آورد با اون چشمای قرمزش بهم نگاه کرد. منم وایستادم بهش نگاه کردم. دوست داشتم بدون اینکه بگم بفهمه چه فکری تو سرم. دستامو تو هم گذاشتم سرمو پایین گرفتم و بعد بالا و وقتی دیدم داره به کارش ادامه می ده به سمتش حرکت کردم. با نهایت سرعتی که با اون پام می تونستم به سمتش رفتم وقتی به میز رسیدم لیوان دستش بود به سمت دهنش گرفته بود. بدون فکر کردن بطری رو گرفتم دستم و بهش نگاه کردم و زیر چشمی دیدم که داره می خوره. حواسم به لیوان دومی که کنارش بود جلب شد. یه نگاهی بهش کردم و بدون اینکه بدونم چی کار می کنم لیوان برداشتم توش مشروب ریختم. لیوان از جلوم برداشت و گفت :
آی آی آی! چی کار می کنی؟
– مگه چیه ؟ همونی که تو می کنی!
– بله؟
با خودم گفتم چهاردست و پات نعله!
– لیوانمو بده.
دستمو بردم سمت لیوان . لیوان گذاشت رو اپن پشت سرش و گفت :
میشه بپرسم از کی تاحالا؟
– از همین الان . بـــــده!
– به چه علت؟
– ببخشید مگه شما به علتی می خورین؟
– بله ( یکم من من کرد)من ناراحتم!
یه پوزخندی زدم و دست به سینه وایستادم :
آهان! خوب منم درد دارم.
رفتم سمت اپن! منو از کمر گرفت و کشید سمت خودش.
– بیا ببینم! اِ واسه ما آدم شده!
– ولم کن!
ولم کرد منم برگشتم سمتش .
– خوب یعنی چی ؟ مثلا اگه منم نخورم توام این بازیو تموم می کنی؟
– بازی؟ نه مثل اینکه فکر کردی من الکی می گم!
رومو کردم اونور دوباره من کشید سمت خودش :
خوب حالا توام ! عین کش شلوار در میره! بیا اینم از این !
لیوانشو گذاشت رو میز برگشت سمتم :
حله؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم . اونم روشو برگردوند و رفت سمت اتاقشو در بست. یه نگاهی به ساعت کردم . تازه پنج بود! ولی من یه چیزیو نفهمیدم شایدم باورم نمی شد واقعا بدون جنگ و دعوا و بدون جر و بحث اون به حرف من گوش کرده بود! واقعا؟ اون صداهه فرمود: ای دختر شاید جادوت گرفته باشدش! یه لحظه نور امید تو قلبم روشن شد ولی بعد خاموش شد. شاید داره خرم می کنه شاید می خواد بازیم بده! اَه! سرمو محکم تکون دادم. لیوانارو همون جا ول کردم و رفتم سمت اتاقا. اولش رفتم سمت اتاقم ولی یه چیزی توجهم جلب کرد. در اتاق کارش باز بود و پیانو بدجور چشمک میزد! هرچه باداباد! رفتم تو اتاقش و در بستم. – ســـــــــلام! رفتم سمتش و روشو کشیدم. اوووف! پسر چه پیانوی سفید چوشجلی بود! رو صندلیش نشستم درشو برداشتم و دستم روش کشیدم.
– چی بزنم؟ اوووم! آهان فهمیدم.
دستمو بردم سمتش و شروع کنم
جان مریم چشماتو باز کن سری بالا کن …
– اَه چی بود؟
بقیه ی نوتش یادم نمیومد. سری بالا کن.. . دستامو گذاشتم رو پیشونیم و چشمامو محکم فشار دادم. آه ! خدایا چی بود. همینطور که داشتم فکر می کردم دستامو بردم سمت پیانو و دوباره از اول زدم و وقتی به اونجاش رسیدم دوباره موندم که یهو … چشمامو باز کردم و از اینکه این قدر نزدیکم وایستاده بود ترسیدم! ترسیدم که یهو از بوی عطرش قاطی کنم ! خودمو یه ذره کشیدم اونور . بچه پررو فکر کرد که جارو واسش باز کردم که کنارم بشینه!
پایان قسمت هفتم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*