رمان ازدواج صوری قسمت ۱۸

قسمت 18 ازدواج صوری

قسمت ۱۸ ازدواج صوری

 

باورم نمیشد!….
لبهای گرمشوروی لبهام گذاشته بود.
گرمی بدنش اون سردی سرامیک زیر پام خنثی می کرد.
دستمامو گذازشتم رو شونه هاشو خودمو عقب کشیدم.دستاش هنوز دور کمرم حلقه بود.
به خاطر حرکت ناگهانیش شوک شده بودم برای همین نفسم بالا نمیومد.
– باراد چی کار…
نذاشت ادامه بدم و دوباره لب هاشو رو لبهام فشرد.
نمی دونستم چی کار باید بکنم؟ مغزم هنگ کرده بود. …

یعنی واقعا؟ بالاخره انتظارم تموم شده بود؟ یعنی دیگه تو آغوشش بودم؟ یعنی می شد؟
چشمام بستم و ناخودآگاه یه دستم توی موهاش فرو بردم واون یکی رو رو شونش گذاشتم وانو به خودم فشردم. منو از زمین بلند کرد و تو بغلش گرفت منم پاهام دورش حلقه کردم. دستشو آروم برد سمت زیپ لباسم و اونو کشید پایین …
*******
با صدای قار قار کلاغ چشمام باز کردم.
اوووف! چه نور وحشتناکی بود! دستمو جلوی چشمم گرفتم تا مانع رسیدن نور بهش بشم.
با صدای گرفته و آرومی گفتم :
ای توروحت!تازه جاهای خوبش بودا!!
چشمامو دوباره بستم دستمو روی پتو که تا بالای سینه هام کشیده شده بود گذاشتم.
یه نفس عمیق کشیدم. …
باورم نمی شد همش یه … خواب بوده باشه! خوابی که تو اون تونسته بودم خودم تو آغوشش ببینم.
کاش می شد واقعی بود و واقعا دیشب … ولی حیف که همش یه رویا بود .. یه رویای شیرین.. یعنی می شد واقعی شه؟؟
خجالت بکش دختر!…
از کی از چی؟ چرا به خودم درووغ بگم؟
من واقعا می خوامش و اینکه حتی اونو بتونم تو خواب داشته باشم برام شیرین …
چون به پشت خوابیده بودم نور اذیتم می کرد برای همین رومو کردم اونور تا پشتم به نور باشه.
به خاطر اینکه هنوز لباس مهمونی تنم بود احساس ناراحتی بهم دست داده بود. کاش دیشب عوضش میکردم.
همینجور که فکرم مشغول بود یه لحظه نفسمو حبس کردم و چشمام سریع باز کردم .
وای خدای من!نمی دونستم اینقدر زود آرزوم براورده میشه!
با هر یه نفسی که بیرون می داد وجود منم گر می گرفت..
صورتش تنها دو بند انگشت با صورتم فاصله داشت. دقیقا بهش چسبیده بودم.
چشماش بسته بود و تو خواب اخم کرده بود. همینم بیش تر جذابش کرده بود….
نگامو تو صورتش چرخوندم و رو لبهاش نگه داشتم…
تنها یه حرکت کافی بود که خوابم به حقیقت تبدیل شه! فقط یه حرکت ….
چشمامو بستم و صورتم حرکت دادم …
نه … سریع به پشت خوابیدم و یه نفس عمیق کشیدم.
فکر کنیم تو این یارو رو بوسیدی بعدش چی اگه اون نخواست چی؟ آخه عشق یک طرفه به چه دردت می خوره هان؟ بذار اگه قراره کسی پا پیش بزاره اون باشه نه تو… اینجوری برای خودتم بهتره…

یه نفس عمیق کشیدم و پتومو آروم کنار زدم واز تخت پایین اومدم.
با اون رویایی که من دیشب دیده بودم حسم بهش دوبرابر شده بود!
بغل تخت وایستادم و بهش نگاه کردم.
به پهلو خوابیده بود و پتو تا شکمش بود. دستمو بردم سمت پتوشو کشیدمش تا شونش.
دیوونه تو که می دونی حس من بهت چیه برای چی اینجا خوابیدی؟ آخه از کی پنهونش کردی؟ همه می دونن که ازدواج ما یه ازدواج صوریه!
چه می دونم والا!
کمرم صاف کردم و به ساعت بالای میز کامپیوترش نگاه کردم. ساعت هشت صبح بود .
رفتم سمت آیینه میز توالتش و به موهام که حالا شبیه جنگلیا بود دست کشیدم و تقریبا مرتبش کردم.
دوباره بهش نگاه کردم.
قفسه سینش با هر یه نفسی که می کشید بالا و پایین می رفت.
کاش میشد خواب دیشبم واقعی بود… کاش میشد الان اون دستای گرمت دورم حلقه میکردی و منو به خودت می فشردی کاش…
در اتاق زده شد…

از جام تکون خوردم و به سمت در رفتم و بازش کردم.

روشا با چهره ی خواب آلویی با یه لباس خوابی که عکس خرس روش داشت و یه دست لباس پشت در بود.
با صدای گرفته ای گفت :
سلام..
– سلام.
لباسارو که تو دستش بود سمتم گرفت و گفت :
– بیا اینارو بپوش .
بهشون نگاه کردم.
یه شلوار سفید کتون با یه تاپ فیروزه ای همراه با یه کت کشی طوسی و یه دست لباس زیر بود.
اینارو که ازش گرفتم وارد اتاق شد. به باراد نگاه کرد و گفت :
این که هنوز خوابه!
و به من نگاه کرد.
– تو چرا هنوز اونجا عین جغد به من نگاه می کنی؟
به دستش به سمت در که کنار کمد دیواریا بود اشاره کرد
– خوب برو لباست عوض کن دیگه !
منم بدون معطلی رفتم به سمت اون در بازش کردم و رفتم تو.
حدسم درست بود حموم و دستشویی بود.
البته ورودیش دستشویی بود .
دیواراش همه سفید بودن و جلوتر یه در دیگه بود که باز بود و از دوشی که روبه روم بود فهمیدم اونجا حموم.
ورودی دستویی یه فرش کوچولو بود.
همونجا وایستادم و زیپ لباسم پایین کشیدم و درش آوردم و به آویزی که کنار آیینه دستشویی بود آویزون کردم . بعدم لباسمو عوض کردم.
سایزش خوب بود.
جلو آیینه وایستادم و صورتم آب زدم و موهامم درست کردم.
بعدم لباسم از آویز برداشتم و در دستشویی باز کردم و رفتم بیرون.
دنبال روشا گشتم ولی نبود.
یکم که بیشتر دقت کردم دیدم تو بغل باراد خودشو جمع کرده وخوابیده.
یه لحظه بهش حسودیم شد.
پشتمو بهشون کردم و لباسم رو مبلی که کنار میز توالتش بود انداختم و از اتاق رفتم بیرون.
به سمت پله ها حرکت کردم که ساراجونو دیدم.
– سلام!
– سلام!
– دیشب خوب خوابیدی؟
یه شلوار مشکی با یه تونیک قهوه ای پوشیده بود و موهاشم از پشت جمع کرده بود.
–آره مرسی بد نبود! .
همینطور که از پله ها م رفتیم پایین جوابشو دادم.
– مطمئنا الان خیلی گشنه ای! بریم صبحونه بخوریم؟
– آره خیلی گشنم ! بریم.
و به دنبالش راه افتادم .
همینطور که به هال می رفتم یه نگاهیم به خونه انداختم.
یه میز دوازده نفری ، خدمتکار ، انواع میوه ها!
جونم صبحونه.
یکی از صندلی هارو انتخاب کردم و نشستم یه پنج دقیقه ای که گذشت دیدم روشا اومد پایین. خیلی شیک و مجلسی. یه شلوارک سرخابی پوشیده بود با یه تی شرت مشکی. جای کمربندم از شال استفاده کرده بود یه ور موهای خرماییشم با یه گیره جمع کرده بود.
اومد سر میز و رفت سمت سارا و گونه شو بوسید.
– ســـلام!
بعدم اومد کنار من نشست. خدمتکار براش آب پرتقال ریخت . روشا پرسید :
بابا نیست؟
سارا جون همینطور که داشت یه تیکه از پنیر لایه نون می ذاشت گفت :
چرا بالا خواب!
روشا : پدر و پسر به هم رفتن! منم هرچی زور زدم این پسر رو بیدار کنم نشد!
– همه خاندان فلفلی یه جورن! سرمو برگردوندم سمت صدا.
یه دختر با چشمای عسلی و لبهای سرخ و موهای مشکی به همراه یه تاپ زرد و شلوار سبز سر میز وایستاده بود.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*