رمان ازدواج صوری قسمت ۱۹

قسمت 19

قسمت ۱۹

 

سارا :
آره دیدی؟ اگه بدونی من از دست این دوتا پسر چی میکشم!
از اینکه همسر و پسر خودش رو پسر می دونست خندم گرفت.
دختر اومد سمت میز.
به من نگاه کرد و گفت :
اوا ! ساراجون معرفی نمی کنین؟
از جام بلند شدم.
– چرا! ایشون سوگل جانن!
– آهان! همسر باراد!
چشمام گرد شد این دیگه از کجا می دونست!
دستشو دراز کرد و باهم دست دادیم .
– منم ملیکام! همسر پسرخاله باراد !
– خوشوقتم!
– منم همینطور !
کنار سارا روبه رومن نشست. وقتی که داشت به اجسام روی میز نگاه می کرد زیر لبی از روشا پرسیدم :
این نمی دونه؟
– نه! فکر می کنه واقعا زنشی!
با حالت تمسخر آمیزی ادامه دادم :
چرا بهش نگفتین؟
پس یعنی به خاطر همین دیشب پیش من لالا کرد بود؟؟
سارا : روشا ، مطمئنی تمام سعیتو کردی؟ اینا چرا نمیان؟
– چمیدونم والا!
– نه!اینجوری نمیشه! شما دوتا پاشین برین شوهراتون بیدار کنین و توام برو باباتو بیدار کن! بدویین ببینم!! یالا!
نالیدم – بابا خودشون میان دیگه
– حرف نباشه ! یالا پاشین ببینم!
باهم دیگه از جامون بلندشدیم و به سمت پله ها رفتیم .
ملیکا : این مردام فقط دردسرنا!
روشا : والا!
یه دونه زدم به بازوش : گمشو!تو دیگه چته! تو که شوهر نداری؟
همینطور که از پله ها می رفتیم بالا گفتم .
– خدایا به امید تو!
و ملیکا رفت سمت اتاق ته راهرو روشام داشت می رفت که بازوشو گرفتم وکشیدم و یواشی گفتم :
کجا میری؟
– وا مگه نمیـ..
–چرا می دونم ! نمیشه بری دادشتم بیدار کنی؟
– نه بابا! همون یه دفعه که رفتم بسم بود!
– آره دیدم! چپیده بودی تو بغلش!
یه چشمکی زد و گفت : حسودیت شد؟
چپ چپ نگاش کردم .
لبخندش جمع کرد و گفت :به هر حال من نمیرم! همون یه باری که رفتم برای هفت پشتم بست بود ! تمام کمرم درد می کنه اینقدر که فشارش داد!
همینطور که عقب عقب می رفت گفت.
تا اومدم یه چیزی بگم سریع در اتاق باز کرد و رفت تو.
–ای دختره ی .. اوووف!

نمی دونم چرا دلم نمی خواست برم پیشش! شاید به خاطر این بود که هر لحظه که نزدیکش بودم احساساتم نسبت بهش شدیدتر می شد… عطرش .. نفسش .. صداش ..
همه وهمه منو بیشتر به خودش جذب می کرد و من نمی خواستم این طوری بشه !
نمی خواستم یا شایدم می ترسیدم .. می ترسیدم که اونقدر بهش وابسته بشم که بعد از جور شدن این وام لعنتی جدا شدن ازش برام سخت بشه..
اونقدر سخت بشه که حتی با این کار روحم درهم بشکنه ،
می دونم شاید بعضیا بگن ارزش نداره ولی مطمئن باشین که اونا معنی واقعی عشق درک نکردن. نمی دونن که عشق چه احساس لطیفیه.. عشق چیزیه که نیازی به گفتنش نیست .. حتی با حرکات هم میشه عشق نشون داد..

اینکه هر لحظه با بودن در کنارش لذت می بری .. هرچی که اونو ناراحت کنه توام ناراحت میشی..حرکاتش ، حرفاش همه و همه برات تازه وجدید حتی اگه اونو صدبار تکرار کنه ..

اینقدر غرق در افکارم بودم که نفهمیدم که رسیدم بالای سرش.

به سمت من خوابیده بود .
عین یه پسر یچه ی معصوم خوابیده بود.
آدم دوست داشت اونقدر نازش کنه تا دلش خنک شه!
کنارش روی تخت نشستم و به صورتش نگاه کردم. آخ که من چقدر دوسش داشتم!
دهنم باز کردم که صداش کنم که یهو گفت : روشا برو می خوام بخوابم!

روشا؟؟ می خواستم بگم که من روشا نیستم من سوگلم و بیدار شو ولی نمی دونم چرا صدام تو گلوم حبس شد. انگار یکی نمی ذاشت بیرون بیاد!
همینطوری نگاش کردم. یه هیجان عجیبی داشتم ولی دلیلشو نمی دونستم… انگار یه اتفاقی قرار بود بیوفته.
– نمی ری؟
همینطوری نگاش کردم .
– نه مثل اینکه همون یه باری که تنبیهت کردم کافیت نبود مثل اینکه باید یه بار دیگه لهت کنم …

هااااان؟ همینطور که خیره نگاش می کردم ،
با چشمای بسته دستشو انداخت دورکمرم و منو با یه حرکت بلند کرد و انداخت رو تخت و خودشم افتاد روم .
نفسم تو سینم حبس شده بود و فقط با چشای گرد نگاش می کردم.
الان چشماش باز بود و داشت منو نگاه میکرد. منم اونو.
دستاشو گذاشته بود رو مچ دستام.
– من .. فکر کردم که این دخترس …
چشمام بستم و با حالت عصبی گفتم : میشه بلند شی؟
به چشاش زل زدم.
آبی .. مثل آسمون ..
خیلی سریع از روم بلند شد و پشتشو بهم کرد.منم رو تخت نشستم.
وای خدای من .. نه مثل اینکه اینجوری نمیشه!
سریع از جام پاشدم و رفتم سمت در اتاق.
اونو با خشونت باز کردم و رفتم بیرون و در بستم . سرمو به در تکیه دادم .
قلبم داشت مثل گنجشک می زد. چشمام بستم.
نه باید این داستان یه پایانی پیدا کنه اینجوری نمیشه!
– ببخشید؟
چشامو باز کردم و به روبه روم نگاه کردم. یه پسر بچه ی چهار پنج ساله با موهای فرفری زیتونی و چشمای قهو ه ای روشن جلوم وایستاده بود. یه جلیقه طوسی رنگ با یه بولیز آبی راه راه زیرش و شلوار جین پوشیده بود. یه زنجیرم از تو جیبش آویزون بود.
دستاشو برده بود پشتش و به من نگاه می کرد. با دیدنش یه لبخند زدم و رو زانوهام نشستم.
– جانم؟
با دستش به اتاق ته راهرو اشاره کرد و گفت :
مامانم گفت بیام دنبال عمو باراد و خاله سوگل بگردم و بهشون بگم که ما منتظریم. شما خاله سوگل هستین؟
– اره جانم.
دستشو دراز کرد و گفت :
منم رادینم.
از کارش خندیدم و دستمو دراز کردم و باهاش دست دادم.
از خاله و عمو گفتنش حدس زدم که پسر ملیکا اینا باشه.
– عمو باراد نیست؟
– چرا عزیزم تو اتاق.
بلند شدم و در براش باز کردم.
با اون کفشای اسپرتش وارد اتاق شد. در بستم و رفتم سمت پله ها. چه بچه ی نازی بود .
به دم پله ها که رسیدم یکی از خدمتکارا رو دیدم.
– ببخشید؟
– بله؟
– سرویس بهداشتی ..
– پایین کنار پله ها.
– مرسی!
بعدم رفت.
از پله ها پایین رفتم و وارد دستشویی شدم. در بستم و به آیینه روبه روم نگاه کردم. یه نفس عمیق کشیدم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*