رمان ازدواج صوری قسمت15 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت۱۵

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

ساکت بود وحرف نمی زد .
آروم ولی طوری که بشنوه گفتم :
با دیوارم حرف نزده بودیم که اونم به لطف خدا زدیم!!
بازم هیچی فقط یه لبخند کج زده بود .
انگار که از حرص خوردن من خوشحال بود ! کرمو…. مرضو…
تا موقعی که برسیم خونه هیچی نگفتم و دست به سینه نشستم و فقط به جلوم نگاه کردم.
از دستش هم عصبانی بودم وهم ناراحت .
وقتی رسیدیم و ماشین تو پارکینگ نگه داشت در با حرص باز کردم و پیاده شدم و محکم کوبیدم بهم .
با حرص و عصبانیت قدمام رو برمی داشتم و به سمت آسانسور می رفتم.
– پسره بی شور فکر کرده کیه؟
اوووف!
وقتی به آسانسور رسیدم دکمشو زدم.
اه!
خوب شما که میرین طبقه هشتم آسانسور بزنین دوباره بیاد پایین دیگه!
اَه!
اومد کنارم وایستاد.
هنوزم اخمام تو هم بود .
سرمو انداختم پایین و زیر لب زمزمه کردم :
خیلی بدی!
عکس العملی نشون نداد.
همینه دیگه! آدمم این قدر پررو؟؟؟
از منتظر بودن خسته شده بودم…
حالا مگه آسانسور میاد؟.. جون بکن دیگه!
هاااان دِ!
بالاخره اومد
. زودتر سوارش شدم و به آیینه روبه روم نگاه کردم.
دو وَر آسانسور آیینه بود و دو ور دیگش در بود که یکی فقط به سمت همکف و پارکینگ باز می شد و دیگریش به سمت واحد ها.
پشتمو کردم بهش و به روبه روم نگاه کردم.
داشت به من از تو آیینه نگاه می کرد .
همینجوری اخمو نگاش کردم.
اونم با آرامش بهم نگاه کرد.
بعد یهو یه لبخند روی لباش سبز شد .
داشت به من می خندید.
آستینام تو دستم بود یعنی کشیده بودمشون پایین.
برگشتم سمتش و یه دونه زدم به بازوش.
اوووف! چه سفت! عوضی همش عضله بود!
با اینکارم لبخندش تبدیل به خنده شد .
حرصم بدجوری دراورده بود :
خوب … نخند … بیشور .. اِاِاِ!
مظلومانه نگاش کردم.
بهم نگاه کرد و گفت :
یعنی اینقدر؟
– بیش تر از اینقدر می خوام برم!
دستشو گذاشت تو جیبش و گفت :
نکنه چون سیامند میاد اینقدر مشتاقی؟
با تعجب گفتم :
مگه اونم میاد؟
دستشو گذاشت رو نوک دماغم :
دیــــدی؟ شیطون!
بعدم در آسانسور باز شد و رفت بیرون.
خدایا !… دیگه واقعا باورم شده بود..
این یارو دیگه کیه؟ دیوونست؟ نکنه سرش به دیوار یا سنگ خورده؟
دیدی شیطون؟؟؟
این یه چیزیش شده! حضرت عباسی!
از جام تکون خوردم و از آُسانسور بیرون اومدم.
در خونه باز بود وداشت کفشاشو در میاورد .
منم رفتم تو و تا خواستم در ببندم یه دستی مانعش شد.
در باز کردم و به پشت در نگاه کردم.

اه ! خدایا این دیگه چی می خواد؟
– جانم محیا جان؟ کاری داشتین؟
شلوارک لی و تاپ پوشیده بود و موهاشم بالا سرش بسته بود.
تحقیرآمیز به من نگاه کرد و گفت :
نخیر با شما کاری نداشتم با باراد جونم کار داشتم!
– باراد جونـــت؟ ( ای بمیرین جفت تون که از دستتون راحت شم)خوب صبر کن صداش کنم!
باراد پشت سرم نبود برای همین در باز گذاشتم و رفتم سمت اتاقش و در زدم .
در باز کرد بازم با بالاتنه بدون لباس اومد بیرون.
دستمو گذاشتم به کمرم و گفتم :
محیا جونت دم در!
همینطور که داشتم نگاش می کردم حس کردم صدای محیا رو از پشت سرم شنیدم
– باراد جونم؟
برگشتم .
بـــله ! دختره ی بی چشم و رو اومده بود تو خونه و سر راهرو وایستاده بود و داشت باراد نگاه می کرد.
منم نا خواسته جلوی باراد بودم.
داشتم با عصبانیت بهش نگاه می کردم که دستی رو روی بازوم حس کردم و بعدش صدایی که از بالای سرم می گفت :
کی بهت اجازه داد وارد خونه ی من بشی ؟
صداش با استحکام بود.
درست پشت من با فاصله ی کمی وایستاده بود. انگار از من به عنوان پوششی برای پوشوندن بدنش استفاده کرده بود
شایدم من اینطور فکر می کنم!
من نمی دونم این چرا اسمش خورشید نشده بود؟؟ بابا به خدا از خورشیدم داغتر!
محیا با تعجب نگاش کرد بعد گفت :
من .. من. .
باراد تقریبا داد زد :
کی بهت گفت بیای تو؟
محیا با ترس گفت :
هیچکی!
گفتم الانه که ااین دختره بزنه زیر گریه! حالا خر بیار و باقالی جمع کن
برای همینم دست راستم و بردم عقب و به رنبال دست راستش که آزاد بود گشتم.
وقتی پیداش کردم دست گرمش تو دست یخ زدم فشار دادم و سرمو عقب گرفتم و به صورتش که بالای صورتم بود و فاصله ی کمی باهام داشت نگاه کردم.
آروم گفتم :
یواش تر.
به چشمام نگاه کرد و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
بعدم با لحنی آروم تر از لحن قبلیش گفت:
خیله خوب کارتو بگو.
– راستش … پنجشنبه تولدم ..
و یه کارت گرفت سمتمون.
وقتی دیدم باراد عکس العملی از خودش نشون نمی ده، خودم دستمو دراز کردم و کارتو از محیا گرفتم.
باراد گفت :
باشه ببینم چی میشه! بعدم محیا یه نگاه عصبانی به من انداخت و با ناراحتی روشو کرد اونور و رفت .
انگار من مقصر بودم که باراد دعواش کرده بود! ایــــش!
بعد از چند دقیقه صدای بسته شدن در خونه کل ساختمون لرزوند.
– اوووف! همیشه از این دختره بدم میومد!
به باراد با تعجب نگاه کردم.
جـــون خودت!

می خواستم بگم تو برای همه ی دخترایی که ازشون بدت میاد لخت می ری دم در؟ که رفت تو اتاقش و درشو بست. وایـــــی! دیوونه خونست به خدا !

بالاخره شب مهمونی فرا رسید.
باراد که اصلا معلوم نبود از کله ی صبح کجا رفته بود ، من داشتم تو اتاقم مطالعه می کردم و رو تختم دراز کشیده بودم که صدای زنگ در اومد.
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
از تو چشمی در نگاه کردم.
– چه عجب اومدن! حالا چرا پشتشو کرده؟
در باز کردم و بهش نگاه کردم.
چرخید.
اِ! اینکه باراد نیست!!
– سلام!
با چشمای سبزش بهم نگاه کرد و لبخند زد.
منم با لبخند جوابشو دادم.
– سلام! بفرمائین!
– خوب هستین؟ ببخشید مزاحم شدم.
– خواهش می کنم! بفرمائین.
سیامند با اون لبخند دخترکشش داشت بهم نگاه می کرد. لباس خونه تنش بود.
– راستش باراد یه مشکلی براش پیش اومده برای همینم نمی تونه بیاد خونه! از من خواست که شما رو ببرم. البته اگه اشکالی نداره!
از حرفش جا خوردم.این دیگه چه مدلشه!
– واا! خوب می مرد زنگ بزنه حتما شما رو باید می فرستاد پایین؟
– باراد دیگه! جز مزاحمت فایده ای دیگه ای نداره!
– با شه مرسی! ببخشید شمام به زحمت افتادین!
– نه بابا! خواهش می کنم! پس یه یه ساعت دیگه میام دنبالتون!
– با شه مرسی.
– فعلا!
– خداحافظ.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*