رمان ازدواج صوری قسمت16 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت۱۶

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

و سوار آسانسور شد ورفت.
با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! …
ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم!
ولی مگه میشه!
خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر!
به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از تو کمدم در آوردم و رو تخت انداختم.
گوشیمو روشن کردم ویه آهنگ گذاشتم. صداشم تا ته زیاد کردم.
عاشق این آهنگ بودم.
همینطور که آهنگ داشت می خوند منم جلوی میز توالاتم نشستم و موهامو باز کردم.
از تو دراورم ، اتو مو مو درآوردم و باهاش موهامو اتو کشیدم.
چون مو هام پر پشت بود تقریبا یه بیست دقیقه ای طول کشید دیگه آخراش دستام درد گرفته بودن .
وقتی کارم تموم شد یه نگاه به ساعت انداختم…
وقت کمی برام مونده بود برای همین سریع لباسمو پوشیدم.
خداییش این لباسرو خیلی دوست داشتم هیکلمو خیلی خوب نشون می داد.
یه ساپورت مشکیم از دراور درآوردم و پوشیدم.
به لباسایی که بالای زانوم بود اصلا عادت نداشتم و یه جورایی معذب بودم.
یه رژبنفش کم رنگ زدم و یه سایه همرنگش البته کم رنگ بودم .
زیاد دوست نداشتم صورتم با مواد آرایشی خراب کنم. همینجوریش خوب بودم و نیازی به کرم پودر و این چیزا نبود. بعدم از کمد مانتو ارغوانی رنگ بلندم درآوردم و یه روسری کرم که نشای گل بنفش رنگ روش بود سرم کردم و کفشای پاشنه بلند مشکیمم که زیپی بود تا بالای مچ پام بود پوشیدم.
این کفشامو دوست داشتم آخه سوگند برام خریده بودتشون!
یه کیف دستی مشکیم برداشتم وکلید و گوشیمم توش گذاشتم . تیپ امشبم ست مشکی وبنفش بود. مشکی همرنگ لباسم و بنفشم همرنگ کمربند دورش که پشتش پاپیون کوچولو داشت.
رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب سر کشیدم. آخه عادت داشتم هر وقت می خواستم برم بیرون اول یه لیوان آب بخورم بعد برم.
همین که لیوان گذاشتم رو میز ناهارخوری ، زنگ در به صدا دراومد.

سریع چراغارو خاموش کردم و کیفم برداشتم و رفتم سمت در.
در باز کردم.
بــــه بــــه! چه پسر خوشملی!
یه بولیز مشکی تنگ پوشیده بود که اون هیکل ورزیده شو نشون میداد و یه کت و شلوار مشکیم پوشیده بود و یه کراوات سفیدم زده بود.
برای لحظه ای بهم نگاه کردیم و یک لبخند بسیـــــــــار جذاب زد و گفت :
بریم؟
– بریم.
و در بستم و قفلش کردم.
کنار رفت و سرشو پایین گرفت یعنی که اول شما برین تو!
بابا ادب!
منم که از این حرکتش خرکیف شده بودم وارد آسانسور شدم بعدش خودش اومد تو و دکمه ی پارکینگ و زد و آسانسور حرکت کرد.
کنارم وایستاده بود.
سرمو به طرفش برگردوندم .
خواستم چیزی بپرسم که در آسانسور باز شد.
جلوتر بیرون رفتم ومنتظر موندم که بیرون بیاد تا به سمت ماشین بریم.
پشتش حرکت می کردم.
بالاخره جلوی یه سانتافه مشکی وایستاد.
درماشین زد وگفت :
بفرمایین!
منم به سمت در کمک راننده رفتم و سوار شدم.
مجبور شدم به خاطر کفشام از دستگیره استفاده کنم وسوار شم.
خودشم خیلی شیک تو ماشین نشست و ماشین روشن کرد و حرکت کرد.
وقتی داشتیم از در پارکینگ بیرون می رفتیم پرسیدم :
شما خیلی وقته با باراد دوستین؟
همینطور که نگاش به جلو بود گفت :
از دو سه سالگی.
– پس یعنی دوستای خانوادگین؟
– بهتره بگین فامیل!
– واقعا؟
سرشو به تکون داد.
یعنی این فامیل اونه و اون چیزی در مورد این به من نگفته؟
اون صداهه تو ذهنم گفت :
میشه بگی اصلا چرا باید به تو بگه؟
با خودم فکر کردم .
من : شاید چون ..
صداهه :
– چون چی؟ زنشی ؟ دوست دخترشی؟ هان؟ چی؟ نکنه فراموش کردی به چه قصدی وارد زندگیش شدی؟
من :
– اووو! حالا چرا اینقدر بزرگش می کنی؟ شاید چون دلش نخواسته!
سیامند :
باراد پسر داییم.
منو از عالم تفکر بیرون کشید.
– چی؟
– باراد ، پسرداییم.
– آهان!
یهو یه سوال تو ذهنم پیش اومد.
– ولی اگه پسر عمشین پس چرا اون روزی …
– چرا فکر کردم تو خواهرشی؟
ذهنم بلدی بخونی؟ شیــــطون؟

سرمو به نشونه ی مثبت تکون داد.
– سالها پیش دایی ، قبل از اینکه با مامان باراد ازدواج کنه یه سفری براش پیش میاد و به دبی می ره. تو اونجا با رئیس یکی از شرکتای بزرگ دبی آشنا میشه ….
از اونجایی که اون رئیس ، یه خانوم محترم بوده عاشق این دایی ما میشه و با هم ازدواج می کنن ..
اما پدر مادر این دایی ما با ازدواج این دوتا راضی نمی شن و اونا رو مجبور می کنن تا از هم طلاق بگیرن.
اینکه این بابابزرگ ما دست به چه کارایی می زنه و چه تهدیدایی که این دختر بیچاره رو می کنه کار نداریم…
از اونجایی که تمام زندگی این دختر تو دبی بوده برمی گرده به شهرش .
از این ورم بابابزرگ ما ، دایی رو مجبور به ازدواج با زندایی یا مامان باراد می کنه….
سه ماه بعد دایی متوجه می شه که زن اولش ازش بارداره از این ورم زندایی ازش بارداره.

وقتی دیدم اوضاع وخیم و کم کم دارم گیج می شم وسط حرفش پریدم و گفتم :
ببخشید یه لحظه! من یکم گیج شدم! یعنی می گی آقای فلفلی دوبار زن گرفته و از جفتشون حامله بوده؟ از زن اولش زودتراز دومی؟ ( رودل نکنه)
– آره، اما آقای فلفلی که حامله نبوده!! زناش ازش حامله بودن.
یه لبخند بامزه زد.
یه لحظه به سوتی که دادم فکر کردم.
ای خاک تو سرت ! آخه اینم حرف بود تو زدی؟؟
سعی کردم خندم جمع کنم ولی مگه می شد.
– ببخشید منظوری نداشتم!
حس کردم لپام از خجالت قرمز شدن .
– عیبی نداره ، پیش میاد.
بابا سخاوت! الان اگه اون باراد بود هرهر بهم می خندید!
– خوب بعدش چی شد؟
– هیچی دیگه ! بعد از نه ماه ، زن اولش یه دختر به دنیا آورد و زن دومش یه پسر.
– یعنی از دوتاشون بچه داره؟
-آره دیگه. منتهی من دختر داییم و تاحالا ندیدم چون اونا تا حالا اینجا یعنی ایران نیومدنولی باراد اونو زیاد دیده. هر وقت که تنها یا با دایی می رفتن دبی برای کار ، بهشون سر می زنن. اون روزم من نمی دونستم باراد با شما عقد کرده و وقتی گقتین که اینجا زندگی می کنین اول گفتم شاید دوست دخترشین ولی با گفتن اینکه دوهفتس اونجایین فکر کردم شاید خواهرشین که از دبی اومدین.
– پس باباش چی؟ چی کار کرد؟؟
– بابا بزرگ چی کار می تونست بکنه؟ سه ماه گذشته بود حتی اگرم ازشون می خواست بچه رو سقط کنن ، دیر شده بود .اونم بعد از سه چهار ماه تو یه تصادف از بین می ره.
– اِاِ! آخی! خدا بیامرزه.
همچین می گم آخی انگار کی بوده! مرتیکه زده یه زندگی رو از هم پاشونده فقط به خاطر …
– به خاطر چی پسرشو مجبور به طلاق کرد؟ زن که وضعش خوب بوده!
– خوب بوده اما نهتا حدی که بتونه بدهی بابابزرگ به شریکش بده.
– مگه چقدر بوده؟
– سه میلیارد.
– چه قدر؟؟؟
– زیاده نه؟
– خیــــلی! خوب پس چجوری داده؟
– با پذیرفتن دختر اون خانواده به عنوان عروسش.
– یعنی زن داییت؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
– راستی زنداییت درباره ی این موضوع چیزی نمی گه؟ یعنی مشکلی نداره؟
– نه بابا ! اگرم داشته باشه که کاری نمی تونه بکنه. نمی تونه دایی رو به زور نگه داره و بگه که نرو . نبینش!
– یعنی داییت هنوزم زن اولشو دوس داره؟
– داره ولی نسبت به قبل خیلی کم رنگ شده فقط در همین حد که با شرکتشون قرارداد دارن. البته خودش که اینجور میگه. ورفتاراشم تا حالا چیزی بر خلاف اینو نگفتن!

اَاَاَ! عجب داستانین این خونواده فلفلی! هرکدومشون یه کتاب برای خودش!
چه زندگی دارن اینا! اون از اون پسرش که قاطی اینم از خودش که اشتها داره در حد المپیک ! وا لـــــــآ
– اینم از این.
وقتی به خودم اومدم دیدم که جلوی در یه خونه ی ویلاییم اونم بالا شهر.
از بیرون می خورد بهش که شبیه یه جنگل باشه حالا توش چه جوری باید دید!

در باز شد یعنی یه نفر از تو بازش کرد و وارد شدیم
.اواَهه!… عجب جایی!
ورودیش خیلی قشنگ بود .
اطراف راه ورودیش همش درختکاری بود و پر بود از گل وگیاه.
سیامند برای اون کسی که در باز کرد بوق زد و رفت تو.
ماشینو به سمت دیوار سمت راستی باغ برد و پارک کرد.
تنها سه تا ماشین دیگه اونجا بودن. یکیش یه فراری بود که فکر کنم مال فلفلی ، یه دونم یه جنسیس بود که نمی دونم مال کیه و اون یکیشم …
اِ اینکه مال باراد!!
همین طور که از ماشین پیاده شدیم گفتم :
وا! این چرا اینجاست؟
به ماشین باراد نگاه کرد. چیزی نگفت .
و به سمت در خونه حرکت کرد.
کمی جلوتر یه استخر بزرگ بود .
حتما میومدن شنا دیگه!
صداهه :
نه په ! میان ماهی گیری!
من :
حالا نمی خواد نمک بریزی!
خونشون یکم جلوتر از استخر بود چندتا پله می خورد. نماشم که سنگ مرمر مشکی بود ویه خونه ی دو طبقه ای بود!و اطرافش یه ردیف گل و گیاه بود .گل وگیاها هم تراز با زمین بودن و هر ردیف اطراف یه راه باریک برای رفت وآمد و اتصال اونطرف به این طرف کاشته شده بودن.
به سمت در وروردی حرکت کرد
.منم دنبالش راه افتادم و وارد خونه شدم.
وارد خونه که شدیم باورم نمی شد! عین قصر بود.
روبه روت یه راهرو ورودی قرار داشت که مستقیم می خورد به پله ها. البته کلمه ی راهرو ورودی برای توصیفش درست نبود. از در که وارد می شدی دو طرفت دوتا ستون بود و کمی جلوتر دوتا راه بود که یکیش به یه اتاق می خورد و اون یکیش به حال و پذیرایی می خورد. اطراف ورودی پله ها دوتا گلدون گل قرار داشت و روی پله ها که سفید بودن یه فرش قرمز افتاده بود . عین قصر سیندرلا!! و پشت پله ها دوباره یه در بود .
روی همه ی دیوارها تعداد زیادی تابلو قرار داشت. تابلوهایی مثل شام آخر ، نقاشی حضرت یوسف و یا تصویری بود که از فلک کردن بچه ها تو مکتب خونه های قدیم ، ترسیم شده بود. البته بهتر بگم همه تابلو فرش بودن تا تابلو! سیامند از پله ها بالا رفت .
– کسی نیومده؟
همین طور که پشت سرش می رفتم پرسیدم.
سیامند : چرا اونورن. از اون در اومدن.
یعنی در مهمونا! چه جالب!
اینقدر محو خونه شده بودم که حواسم به صدای موزیکی که پخش می شد نبود. چه آهنگ قرداریم گذاشته بودن!
وقتی از پله ها بالا رفتیم از دور سارا جونو دیدیم.
– ســـلام! آقای خوشتیپ …
و رفت وسیامند بغل کرد.
یه لباس مشکی و آبی نفتی کشی پوشیده بود. البته کل لباس مشکی بود ولی وسطش یه حالت لوزی شکل بود که اون آبی نفتی بود. کفشاشم روش آبی نفتی بود و زیرش مشکی بود.
این روقتی نیم رخ وایستاده بود دیدم.
– برو سیامند . برو که باراد منتظرت!
بعدم سیامند رفت تو یکی از اتاقا.
سارا اومد طرف من و یه لبخند قشنگ زد و گفت :
ســــلام خانوم خوشگله.
بعدم بغلم کرد . منم بغلش کردم و همینجور که دستش پشتم بود منو به سمت یکی از اتاقا برد.
– برو عزیزم ، برو لباستو عوض کن و بعدم با سیامند بیاین باغ .
و در یکی از اتاقارو باز کرد ومنو فرستاد تو.
– سارا جون؟
– جانم ؟
برگشت سمتم.
– باراد اومده؟
– آره عزیزم منتظره!
کی؟ باراد ؟ منتظر بودن؟ اونم من؟ برو بــــابا!
بعدم از اتاق رفت بیرون.
یه نگاهی به اتاق انداختم. اتاق بزرگی بود و البته شیک !

! از عکسایی که رو در و دیوارا بود متوجه شدم اتاق باراد.
یه عکس بزرگ از خودش که روی یه صندلی نشسته بود ویه دستش رو زانوش و دست دیگش رو اون یکی پاش به صورت زاویه دار قرار گرفته و به جلو خم شده و لبخند زده بود مثل پوستر به دیوار اتاقش زده بود و جلوش یه تخت خواب دونفره با روتختی که زمینش مشکی بود ولی روش یه خورشید طلایی بود قرار گرفته بود.
پرده ها هم ست رو تختیش بود .
زمینش سرامیک بود و تنها یه فرش شیش متری از این فرشا که اینجوری رشته رشته هستن رو زمین انداخته بود و یه طرف تخت یه میز کامپیوتر بود و طرف دیگش یه میز توالت قرار داشت. یه در دیگم داشت که حدس زدم سرویس بهداشتی باشه.
لباسامو درآوردم ورو تخت انداختم و موهامم که صاف شده بود اطرافم ریختم بعدم کیف برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. یه کمی جلوتر سیامند وایستاده بود و با دیدن من لبخند زد و گفت :
بریم؟
منم سرمو تکون دادم.
حرکت کرد و دست به جیب از پله ها رفت پایین .
منم پشت سرش نرده ها رو گرفتم و اومدم پایین. با احتیاط پله ها رو طی می کردم .
دوست نداشتم همین اول کاری شل و پل شم.
پایین پله ها منتظرم بود وقتی رسیدم پایین باهم حرکت کردیم و به سمت اون یکی در که پشت پله ها بود راه افتادیم. وقتی از ساختمون بیرون اومدیم جلومون یه راهی بود که تهش یه دوراهی قرار داشت.
یه راهش که می رفت سمت راست و اون یکی که مستقیم بود و به یه خونه می خورد که مهمونا از اونجا به سمت راه سمت راستیه می رفتن.
انگار اونجا مخصوص مهمونا بود .
اطراف این راها پر از درخت بود انگار درختا مثل یه دیوار اونور از اینور جدا کرده بودن.
از این خونه تا اون دوراهی ، نسبتا زیاد بود.
منم شونه به شونه ی سیامند حرکت می کردم و وقتی به اون دوراهیه رسیدیم و واردش شدیم جلوم یه عالمه آدم دیدم .
دورتا دور محوطه پر بود از میز وصندلی و وسطم پیست رقص بود. که تعداد نسبتا زیادی داشتن اون وسط می رقصیدن.
سمت راستم یه میز بود که روش پر از هدایا بودو گروه موسیقیم سمت چپ محوطه قرار داشتن .
اطرافم پر بود از درخت .
چندتا پیش خدمت داشتن بین مردم لیوان شربت تعارف می کردن.
دنبال سیامند حرکت کردم.
به سمت یکی از میزای خالی که یه کیف دستی روی یکی از صندلیاش بود رفت و یه طرف میز نشست .
منم رفتم اون طرفش نشستم.
داشتم دنبال بارد می گشتم.
سارا رو همراه با فلفلی دیدم که اونام منو دیدن.
سرمو تکون دادم و یه لبخند مصنوعی زدم و به فلفلی سلام کردم.
اونم لبخند زد.
امروز خوشتیپ شده بود.
موهای سفیدشو از پشت سرش بسته بود و یه کت شلوار خاکستری با یه بولیز سفید پوشیده بود و دستمال گردن سفید با خالای خاکستری دور گردنش بسته بود.
یه دستشو دور سارا انداخته بود و باهم به مردم نگاه می کردن و چیزی می گفتن و می خندیدن .
سیامندم داشت به مردم نگاه که اون وسط بودن نگاه می کرد.
منم پامو رو پام انداختم و چشمامو بیشتر چرخوندم تا شاید پیداش کنم که خودش از پیست خندان و شاد بیرون اومد.
نه صبر کن …
تنها نبود بلکه با یه دختر اومد سمتم.
دختره یه دکلته ی قرمز پوشیده بود که ساده بود و فقط پایینش حالت دامن مانند داشت و تا بالای زانوش بود. کفشای قرمزم پوشیده بود و موهاشو دورش ریخته بود.
تو اون تاریکی نتونستم چهرشو تشخیص بدم و لی می دیدم که محکم دست همو گرفته بودن و به سمت ما میومدن. منم مثل سیامند از جام بلند شدم و بهشون نگاه کردم.
وقتی کاملا نزدیک شدن و روبه روی ما قرار گرفتن یک لحظه کپ کردم….
اونم همینطور. …..

برگرفته شده از romaan.blog.ir

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*