رمان ازدواج صوری قسمت21 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت۲۱

 

ازدواج صوری

ازدواج صوری

با عصبانیت به باراد نگاه کردم.
رادین از بفل مامانش پایین اومد و اومد سمتم.
– خاله جون نگران نباش ! اگه عمو امیر دعوات کرد خودم عو باراد دعواش می کنم!
رو زانوهام نشستم ولپشو بوسیدم.
– عزیزم ، حتی اگه عمو امیرت منو دعوام بکنه که مطمئن باش نمی کنه ( جون خودم) و حتی اگه عموت اون توپه شوت کرده باشه و گردن من بندازتش( چپ چپ به باراد نگاه کردم) حتما یه دلیل خوبی داره و مطمئن باش که اونو یه روز جبران می کنه. پس هیچ وقت تا دلیل چیزیو نفهمیدی زود قضاوت نکن!
روبه باراد کرد و گفت : دلیل عمو چیه؟
و منتظر جواب موند.
باراد اول به اون بعدم به من نگاه کرد.
اومدم چیزی بگم که باراد گفت: نگران نباش منم باهاش می رم.
با تعجب نگاش کردم.
خوب اگه می خواستی بیای پس مرض داری گردن من میندازی؟
رادین : من که نفهمیدم چی شد!
من – ببین ما سه نفر با هم بازی کردیم و یه گلدون شکست. حتی اگرم یه نفر شوت کرده باشدش مـــا اون گلدون شکستیم! چون ما باهم این بازیو کردیم. حالام فرقی نداره من دعوابشم یا عموت.
رو پاهام وایستادم و ادامه دادم.
– خوب من باید برم.
و به سمت پله ها رفتم . و سریع اونها رو بالا می رفتم. اونقدر از دست این پسره عصبانی بودم که هر لحظه می تونستم کتکش بزنم.
اگرم ازش دفاع کردم فقط به خاطر این بود که شاید با این کارم شرمنده شه! ولی این بچه پررو…
دستمو دراز کردم تا دستگیره در بگیرم که دستشو زودتر دراز کرد و در باز کرد.
چپ چپ نگاش کردم و رفتم تو .
این دیگه چه خری بود خدا می دونه!
با بسته شدن در ، فلفلی که تا حالا داشت از پنجره بیرون نگاه می کرد برگشت با لحنی آرومی گفت : بشین!
رو صندلی که جلوی میز چوبیش و مقابل کتابخونش بود نشتم. بارادم کنار من نشست. برگشت و به باراد نگاه کرد. بعدم روی صندلیش نشست و گفت : ببین دخترم ، من تورو به خاطر گلدون نیاوردمت چون خودم دیدم کی اونو شکست. من تورو به خاطر این آوردمت چون می خواستم اینا رو بهت بگم. خوبه که بارادم اینجاست.

گوشامو کاملا باز کردم و به حرفاش گوش کردم.
– ببین دخترم بر طبق قراری که باهم گذاشتیم ، تو باید این باراد عوض می کردی که ظاهرا موفقم شدی. خبر رسیده که تو این چند وقته دیگه پای دختر دیگه ای به زندگی باراد باز نشده و من بابت این موضوع خوشحالم.

یهو تو دلم انگار آشوب به پا شد ! نکنه بگه تو دیگه کاری نداری و از باراد جدا شد! نه! من نمی خوام به این زودی ازش جدا شدم. تازه معنی زندگی کردن فهمیدم ..

– اما بابت پول! متاسفانه باید بهتون بگم تا آماده شدن بیست ملیون زمان یکم وقت لازم دارم.
آخیش! یه نفس راحت کشیدم!
– ولی بهت قول می دم که به محض جور شدن پولا تو رو از باراد جدا کنم.
– باشه اشکالی نداره!
با خودم گفتم شب دراز است و قلندر بیدار. از جام بلند شدم و اجازه ی خروج خواستم. با اون عصبانیتی که منو صدا کرد گفت بیا دفترم ، گفتم دخلم اومده!
از اتاق بیرون اومدم. خواستم برم پایین که باراد با لحن عصبانی گفت : سوگل آماده شو می ریم خونه.
– من می خوام…
– همین که گفتم!
وا تو دیگه چته؟ دیگه واقعا یقین پیدا کردم که روانی چیزیه! تعادل روحی موحی یُخ!
با عصبانیت رفتم سمت اتاق باراد و در محکم کوبوندم.
– روانی!
لباسای روشا رو در نیاوردم چون اونوقت چیزی برای پوشیدن نداشتم!! برای همین لباس شب و ساپورتمو مرتب گذاشتم تو پلاستیک و مانتو و روسریمم پوشیدم و آماده رفتم پایین.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*