رمان ازدواج صوری قسمت22 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت۲۲

ازدوواج صوری

ازدوواج صوری

 

شیشه ماشینو دادم پایین.
ملیکا:سوگل جون یادت نره به ما سر بزنیا! این رادین ما دلش برات تنگ می شه!
– آخی از طرف من ببوسش! منم دلم براش تنگ میشه!
– قربونت برم مزاحمت نمی شم برین به سلامت!
و رفت کنار بقیه وایستاد . رادین برام بای بای کرد منم جوابشو دادم و ماشین حرکت کرد.
اومدم یکم سرش غر بزنم که گوشیش زنگ خورد .
– بله … سلام. چه خبر؟ … چی شده؟ … چی .. چه جوری؟ امکان نداره… (صداش یهو اوج گرفت) پس من برای چی تورو جای خودم فرستادم شرکت؟هان؟ از همون اول می گفتی نمی تونم من یکی دیگه رو می فرستادم … ببین سیامند…. من نمی فهمم! صبر کن بیام اونجا!
تلفن قطع کرد. شیشه رو داد پایین. نوک گوشیرو به چونش چسبوند. حرفمو قورت دادم. گفتم الان عصبیه ، دوباره می زنه تو دک پوزم بی خیالش.
سرعت ماشینشو بالا برد.
این ماشینو با مهارت از بین ماشینای دیگه رد می کرد طوری که تو هر حرکت کناشین من عزرائیل می دیدم داره میاد سمتم. چشمامو محکم رو هم بستم. نفهمیدم چطوری و کی رسیدیم دم خونه.
– تو برو خونه من شرکت کار دارم.
صداش مظطرب بود. بدون معطلی از ماشین پریدم پایین و رفتم خونه. دم در منتظر بودم این محیا بیاد بیرون ولی وقتی دیدم خبری نیست ، رفتم تو خونه و در بستم.
اووف! رفتم تو اتاقم و لباسم آویزون کردم. بعدم لباس روشا رو دراوردم و گذاشتم تو پلاستیک تا بعدا بهش بدم. از کشو یه دست لباس بیرون آوردم و پوشیدم. یه دونه از این تاپا که پشت گردنین و یه شلوار ورزشی شمعی.
رفتم سمت تختم که دراز بکشم .
اِ! تخت یه نفرهه نبود. بلکه به جاش یه دونفره بود. من کورم تازه دیده بودمش. روش دراز کشیدم.
آخی! چقدر نرم بود. مثل تخت خودش. اَاَاَ! چه بد شد! حالا به چه بهونه ای برم رو تختش بخوابم؟
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقش.
اِ! اینکه همون تخت یه نفرهه تو اتاق من! اینجا چی کار میکنه؟ یعنی جاهاشونو عوض کرده؟ وا چرا؟؟
شب حتما می پرسم.
دوباره برگشتم تو اتاق خودم و در بستم و پنجره رو باز کردم و خزیدم زیر پتو.
این تعویض تخت یه خاصیت مهم داشت! البته برای من! صورتمو تو بالشت فرو کردم و تا می تونستم بوشو کشیدم بالا.
نزدیکای دوازده و نیم یک بود که از خواب بیدار شدم. جامو درست کردم و رفتم آشپزخونه.
برای خودم یه قرمه سبزی توپ بار گذاشتم تا نوش جان کنم!!!
رفتم سمت تلویزیون و یکی از فیلمایی که همون کنار بود و گذاشتم و نگاه کردم جونم فیلم! یک فیلم اکشنی بود که نگو ! یه دوساعتی حال اومدم! جون تو! همینجوری خوشم اومد، بعد از تموم شدن این فیلم یکی دیگه رو گذاشتم و نگاه کردم و هرازگاهی به غذام سر می زدم . آقا از این ترسناکای پدرمادر دار بودا! از اینا که آدم زیر و رو می کنه! منم که با اشتیاق رفته بودم تو فیلم!
بالاخره بعد از خوردن غذا و تموم شدن فیلم ، نزدیکای پنج پنج و نیم شده بود که یکمم غذا گذاشتم برای باراد. شاید به امید اینکه نوش جان فرمایند.
حوصلم سر رفته بود برای هیمن رفتم و ایکس باکس توی کشوی میز تلویزیون درآوردم و شروع کردم به بازی! ماشین بازی ، جی تی ای، فیفا و …. اونقدری که چشمام داشت از کاسه در میومد. به ساعت نگاه کردم. نزدیکای دوازده بود.
برای همین دستگاه خاموش کردم و بدون اینکه شام بخورم عین این جسدا رفتم تو اتاقم و ولو شدم روی تخت.
نمی دونستم چند ساعت خوابیده بودم که از زور تشنگی بیدار شدم. به ساعت نگاه کردم. دو و نیم بود. به زور از جام بلند شدم و تلو تلو خوران رفتم سمت هال.
از دیدن چیزی که جلوم بود چشمام گرد شد.قیافش بدجوری بهم ریخته بود. جلوش یه بطری مشروب بود .یکم ریخت تو لیوانش و یه کله رفت بالا.
یعنی چش شده؟ رفتم نزدیکش و با صدای خواب آلودی گفتم : باراد؟
سرشو برگردوند سمتم. چشماش قرمز بود و ناراحت.
– چیزی شده؟
آروم نشستم کنارش. به بطری رو به روش خیره شد دستشو دراز کرد تا دوباره بطری رو بگیره که سریع دستمو دراز کردم و مچشو گرفتم.
– نه به اندازه ی کافی خوردی!
دوباره نگام کرد. خوب بگو چته لعنتی! دستشو آورد پایین. نه حتما یه چیزی شده!
– نمی گی چی شده؟
دستم هنوز رو مچ دستش بود.
–سرمون کلاه گذاشتن.
صداش گرفته بود.
– چی؟
– قرار بود یه بیمارستان توی حومه شهر درست کنن . برای همینم ما بهترین طرحمونو بهشون دادیم و اونام قبول کردن. خیلی خوشحال بودیم ، چون فکر می کردیم یه موفقیت بزرگ بدست آوردیم. قرار بود برای این طرح ، تهیه ی وسایل به عهده ی اونا باشه. ولی گفتن که اول شما پولشو بدین بعد ما روی پول کل طرح اضافه می کنیم، ما تمام تلاشمونو کردیم و وسایل مورد نیاز خریدیم. تعریف این شرکت از خیلیا شنیده بودیم برای همین خیالمون راحت بود . تا امروز… سیامند زنگ زد و گفت که اون شرکت جز یه شرکت کاهبردار چیز دیگه ای نیست. من برای طرح زحمت کشیده بودم خیلی … اما حالا.. زحمتام به درک ، اونهمه پولی رو که برای وسایل داده بودم چه جوری باید پس بدم نمی دونم … تارخ چکش برای پس فرداست…

آخی ! سرشو گذاشت لایه دستاش.
دستمو بردم سمت پشتش. مردد بودم که بزارم یا نه.. یه نفس عمیق کشیدم و گذاشتمش روی پشتش.
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. منم بهش لبخند زدم.

آروم به سمت پایین خم شد وسرشو گذاشت رو پام. قلبم داشت در میومد! یه لحظه با خودم فکر کردم چطوره هر شب بهش مشروب بخورونم؟

نمی دونستم چی کار باید بکنم. ا
صلا نمی دونستم اگه کاری بکنم می تونم خودمو نگه دارم یا نه؟
فکر کنم فکرمو خوند چون گفت : آرومم کن.
– چی؟
چیزی نشنیدم. از اون بالا کمی به جلو خم شدم و به صورتش نگاه کردم. چشماشو بسته بود.
شوخی شوخی گفتم : فکر کنم منو با تخت خوابت اشتباه گرفتی! پشو ببینم!
ولی اون جدی گرفت و از روی پام بلند شد.
نـــــه! غلط کردم. بابا اصلا منو با تخت اشتباه بگیر ! تو رو خدا!!
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش حرکت کرد .
هووووی! یارو با تواما!
از جام بلند شدم و رفتم سمتش. بازوشو گرفتم و کشیدم. وایستاد و بهم نگاه کرد.
– تو چرا اینقدر بی جنبه شدی؟ حالا من یه شوخی کردم!
دستشو گرفتم و به سمت هال کشیدم.
– حالا بیا ببینم مشکلت چیه!
ولی تکون نخورد و به جلو ، یعنی به تختش نگاه کرد.
– هوووف! خیله خوب…
دستشو گرفتم و به سمت اتاق خودش بردمش.رو تخت نشوندمش و خودمم کنارش نشستم.
– حالا بگو ببینم دردت چیه!
– می خوام تنها باشم!
وا پس مرض داری می گی آرومم کن؟؟ روانی! عوضی!
از جام بلند شدم ورفتم از اتاق بیرون .
با حرص رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم و رفتم تو اتاقم و خودمو روی تخت پرت کردم چشمامو محکم بهم فشردم. مرتیکه زنجیری!
فردا صبح اولین کاری که کردم به همون کسی که قرار بود برام وام جور کنه زنگ زدم.
– الو ؟
– بفرمائید!
صداشو شناختم.
– سلام حاج آقا خوب هستین؟
– ممنونم شما؟
-سوگلم ، اعتمادی!
– دختر آقای اعتمادی خدا بیامرز؟
په نه په! دوست دخترت! معلوم نیست هر روز چندتا سوگل بهش زنگ می زنن که آدرس می پرسه! والا!
– بله خودمم.
– چطوری دخترم خوبی؟
– مرسی ، خیلی ممنون. راستش حاج آقا؟
– جانم؟
زهر مار و جانم!
– اون وام ما جور شد؟
– آره دخترم چند روزیه که جور شده. به مادرتم گفتم، بهتون نگفته؟
– نه چیزی به من نگفته!
– به هر حال وام آمادست هرچه زودتر بیای بگیریش که بهتره!
– راستی چه جوری باید بدمش؟
– نه دخترم لازم نیست پسش بدی! این بیست ملیون در مقابل زحمتا و پولایی که پدرت برای محل خرج کرد هیچه! اینم به عنوان طلب از ما قبول کن!
با این حرفش خیلی خوشحال شدم. قرار بر این شد که ظهر برم و چک ازش بگیرم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*