رمان ازدواج صوری قسمت23 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت۲۳

رمان ازدواج صوری

رمان ازدواج صوری

شماره باراد گرفتم.
– بله؟
صدای مردونش توی گوشم پیچید.
– سلام ، شرکتی؟
– آره چطور مگه؟
– بعدا بهت میگم.
زنگ شرکت زدم. منشی در باز کرد و وارد شدم. گفتم با باراد کار دارم.
– ایشون الان تو جلسن ، لطف کنین…
بدون اینکه چیز دیگه ای بزارم بگه رفتم و در اتاق باراد باز کردم.
– خانوم مگه من با شما نیســ…
– خانوم جهانی اشکالی نداره می تونین برین!
صدای باراد بود که حالا از جاش بلند شده بود و داشت به سمتم میومد.
– چیزی شده؟
یه لبخند بزرگ زدم و دستامو بردم پشتم و عین این بچه شیطونا نگاش کردم.
– هـــیــی! یه خبر خوش دارم!
و یه چشمک زدم. همین طوری منتظر نگام کرد.
– راجب بدهیت…
مشتاق تر نگام کرد
– نمی خوای یه قهوه بهم بدی؟
– سوگل خودتو لوس نکن ! بگو کار دارم…
یهو اون کرم وجودم سرشو بیرون آورد و قلقلکم داد.
– خوب پس اگه کار داری من می رم بعدا میام …
دستمو کشید.
– گفتم خودتو لوس نکن حوصله ندارم. کارتو بگو و برو!
– نمی خوام!
اخمو نگاش کردم. یه پوزخند زد و گفت : خیله خوب بگو چی می خوای؟
– باید ازم خواهش کنی …
– چی کار کنم؟
– ازم خواهش کن تا بهت بگم.
– عمرا…
– پس بای! ولی مطمئن باش اونقدر مهم و خوب بوده که اومدم اینجا!
رومو کردم اونور و خواستم برم که گفت : خواهش می کنم..
برگشتم سمتش .
– خواهش می کنم چی؟
کلافه دستشو کشید تو موهاش و گفت : پوووف! خواهش می کنم بگو!
منم رفتم نزدیکتر و لپشو کشیدم و گفتم : آفرین پیسر خوب! بیا اینم جایزت!
چک رو که تو پاکت بود درآوردم و گرفتم سمتش.
– این چیه؟
– باز کن خودت ببین!
تا پاکت گرفت رومو کردم اونور و رفتم سمت در دستمو گذاشتم رو دستگیره و در باز کردم همزمان برگشتم سمتش که حالا چک تو دستش بود و داشت با تعجب بهش نگاه می کرد.
– مواظب خودت باش!
از اتاق رفتم بیرون و در بستم. بدون توجه به منشیش از شرکت رفتم بیرون.
داشتم تو خیابون به سمت آژانسی سر خیابون می رفتم که گوشیم زنگ خورد.
– بله؟
– این پولو از کجا آوردی؟
– خواهش می کنم قابلی نداشت!
– سوگل شوخی نمی کنم، گفتم این از کجا آوردی؟
عصبانی بود.
– مطمئن باش از هرجایی هست حلال!
– ســــوگل! دیوونم نکن! بیست ملیون پول کمی نیست!
– می دونم!
ایندفعه داد زد : گفتم اینو از کجا آوردی؟
دیگه داشتم عصبانی می شدم. عوض اینکه تشکر کنه ، داره سرم داد می زنه! بی شخصیت!
با عصبانیت گفتم : از وامم!
– وام؟
– بله همونی که قرار بود بدهی پدرمو رو صاف کنه.
چند لحظه سکوت کرد.
– برای چی این کارو کردی؟
– اونش به خودم مربوطه! اگرم نمی خوای می تونی شب بیاری خونه ، با کمال میل ازت پس می گیرم. فعلا کار دارم ، خدافظ!
تلفن قطع کردم.
وایـــــــی! می خواستم کله شو بکنم. چرا مثل آدم نمی پرسی؟ حتما باید داد بزنی؟ بی ادب! عوض دستت درد نکست! به جای اینکه بگه سوگل جان مرسی که منو از زندان نجات دادی واقعا ازت ممنوم ، داد می زنه از کجا آوردی؟ ایش!
کلید تو سوراخ قفل کردم و در باز کردم.
مثل اینکه این محیا به خودش اومده ، دیگه سرک نمی کشه!
لباسامو درآوردم و همونجوری پرتشون کردم روی تخت. از دست باراد خیلی عصبانی بودم. حتی یه تشکر خشک و خالیم ازم نکرد.
ساعت تازه سه بود.
منم که بیکار! رفتم تو اتاق کارش و نشستم پشت پیانو و سروع کردم به نواختن. آهنگ مورد علاقم ، آهنگ لاو استوری (love story) بود .
هم آسون بود و هم زیبا. تقریبا یه یه ساعتی با پیانو کار کردم. گشنم شده بود. رفتم سر یخچال و قرمه سبزی که از دیروز تو یخچال بود درآوردم و گرمش کردم و شروع کردم به خوردن.
هنوز وسطای غذام بودم که صدای کلید انداختن و بعدش باز شدن در به گوش رسید.
محل نذاشتم و بقیه غذامو خوردم.
چیزی نگفت. فقط یه سرک کششید تو آشپزخونه. منم چپ چپ نگاش کردم. راشو کشید ورفت. آخرین لقممو خوردم و دوغمم سر کشیدم و رفتم سمت اتاقم.

داشتم وارد اتاقم می شدم که یهو دستایی از اتاق باراد کمر منو گرفت و کشید…..

یه جیغ کوتاهی زدم.
منو از پشت چسبوند به دیوار.
در اتاقشم بست. اتاقش پنجره داشت ولی چون پرده های کلفتی داشت نور قابل عبور نبود اتاق کاملا تاریک بود. فقط به خاطر نفسهاش که به صورتم می خورد می تونستم بفهمم که صورتش روبه روی صورتم.
کم کم فاصله ی صورتش کم تر شد. قلبم داشت تو حلقم می تپید. نزدیک و نزدیک تر می شد. چشمامو رو هم فشردم. گفتم الان که …
یهو صداشو کنار گوشم شنیدم. لبشو به گوشم چسبوند و با حالت خاصی گفت : ممنونم که جونمو نجات دادی!
بعدم آروم خندید. و ازم فاصله گرفت. .
– چجوری برات جبرانش کنم؟
هنوز نفساش روی صورتم میخورد. به خودم اومدم و فکرمو به کار انداختم. چشمامو باز کردم.
می تونستم صورتشو ببینم. البته نه به طور واضح!
دست راستمو بالا آوردم و گذاشتم رو صورتش. دست چپمم حرکت دادم و دستشو که روی کمرم بود گرفتم. انگشتامو لایه انگشتاش حلقه کردم.
دستمو که روی صورتش بود تکون دادم و گذاشتم روی شونش.
منم لبمو به گوشش نزدیک کردم و آروم گفتم : نیازی به جبران نیست!
دستمو که تو دستش بود آزاد کردم. صورتمو عقب کشیدم و به چشماش نگاه کردم. وقتی دیدم هیچ عکس العملی نشون نمی ده از کاری که می خواستم بکنم پشیمون شدم و گفتم : من باید برم …
همین که اومدم برم یهو دستاش دورکمرم حلقه شد و منو محکم به خودش فشار داد.
دستامو گذاشتم روی شونش تا له نشن.
دوباره لبشو آورد دم گوشم و گفت : تو هیچ جا نمیری! کجا بهتر از اینجا؟
واقعا! کجا بهتر از بغل تو هان؟
ادامه داد : تو الان گروگان منی! گروگانا که جایی نمیرن؟ می رن؟
من خندیدم و گفتم : خوب آقای گرگان گیر الان می خوای باهام چی کار کنی؟
– می خوام ببرمت یه جای خوب
– کجا؟
جواب نشنیدم.

سرشو عقب کشید و به سمت در قرار داد.
یارو ولم نمی کرد .
همین جور پشت سر هم دکمه ی زنگ فشار می داد .
نمی شد بی خیالش شد که ! دینگ .. دینگ .. دینگ .. دینگ!
ازم جدا شد و به سمت در فت
– اومدم!
ای تف تو روحت زندگی! با این وقت نشناسیت! صدای محیا بود که میومد.
آخ !آخ من چقدر دلم می خواست جفت پا برم تو صورتش دختره ی ایکپیری! یکم که گذشت دیدم صدای بسته شدن در اومد و لی خبری از باراد نبود. رفتم دم در دیدم نیستش. یه پنج دقیقه ای منتظرش موندم دیدم نمیومد برای همین رامو کج کردم به سمت اتاقم. پنجرمو باز کردم و رفتم زیر پتو. چشمامو بستم . به دو دقیقه نکشیده خوابم برد.

ای خدا!
با صدای زنگ گوشی بود که از خواب پریدم.
صدای خوابآلود باراد که از کنارم میومد گفت : بله؟ … باشه .. باشه .. خدافظ.
و صدای گذاشتن گوشی روی میز کنار تخت اومد. یهو دستی دورم حلقه شد. پس اینجا خوابیده بود. کنار من و حالا انتظار به سر رسید!
بغلم کرده بود درست همون جوری که تصورشو می کردم ولی ایندفعه فرق داشت . ایندفعه رویا نبود واقعی بود. خودشو بیشتر بهم چسبوند.
–سوگل؟
-هووم؟
– بیداری؟
– اوهووم!
چند لحظه مکث کردم .
با صدای گرفته ای گقتم : باراد؟
– جانم؟
ای فدات ! تو دلم انگار رخت می شستن! یه جور باحالیم شد.
– ساعت چنده؟
– پنج.
– پنج؟؟ شب یا صبح؟
– شب.
– هااان! وای ترسیدم!
به پشت خوابیدم و یه نفس عمیق کشیدم. اتاق خیلی سرد بود.
– فکر نمی کنی اینجا یکم شبیه یخچال؟
پنجره رو تا ته باز کرده بود. روی آرنجش تکیه کرد و دستشو گذاشت زیر سرش. بازم بدون لباس بود. من نمی دونم این یخ نمی کنه؟ سردش نمی شه ؟
– تازه خیلیم گرمه!
– بـــــله!
– چیه سردت؟
– نه دارم می پزم! خوب معلومه سردم!
من معمولا پنجره رو کم باز می کنم تا زیادی سرد نشه ولی الان تا ته باز بود .
– خوب میگی چی کار کنم؟
منم مثل اون روی آنجم تکیه دادم و گفتم : خوب پاشو پنجره رو ببند.
–نچ!
– خوب خودم می بندم.
–جون تو اگه بزارم!
– بدرک!
پشتمو کردم بهش و به پهلو خوابیدم.
پتورم تا کلم کشیدم بالا.یهو دستش دورم حلقه شد.
– پس بگو دردت چیه!
– بده می خوام گرمت شه!
– فقط به خاطر منه؟
– حالا هرچی! فعلا که بغلت کردم!

صورتشو کنار کشید و دستشو دراز کرد و گوشیشو برداشت.
ای لعنت اندر لعنت بر خرمگس معرکه!
– بله ..
از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.داشتم دستامو می شستم که در دستشویی باز شد. اونقدر یهو وا کرد که آب رفت تو دماغم. – هوووو! اینجا حریم شخصی! – حریم شوهر کرد! فعلا برو آماده شو داریم میریم جایی. – کجا؟ – بیا بهت می گم. و رفت بیرون.
از دستشویی اومدم بیرون و رفتم به سمت اتاقش و درشو یهو باز کردم. داشت لباسشو می پوشید که وارد شدم. برگشت سمتم و گفت : داشتم لباس می پوشیدم ، مثلا حریم منه!

– حریم شوهر کرد .

ورفتم رو تختش نشستم ونگاش کردم.

– نمی گی کجا میریم؟

– بچه ها دعوت کر دن بریم بیرون شام .

همینطور که داشت لباسشو می پوشید گفت. منم رفتم سمت تاقم و یه مانتو بافت طوسی و یه شال مشکی با یه پالتو مشکی به همراه شلوار همرنگش پوشیدم رفتم بیرون.

اونم یه کت مشکی مخمل به همراه یه یقه هفت همرنکش با شلوار جین پویده بود و منتظرم بود.

– بریم؟

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.

از تو جاکفشی چکمه مشکیامو که درواقع کتونی بود ولی بالاش مثل بالای چکمه بود ولی از پشم درست شده بود یعنی توش پشم مشکی به کار رفته بود ولی من بالاشو تا کرده بودم تتا زیرش بیرون بیاد.

در بست و سوار آسانسور شدیم . تو پارکینگ سیامند منتظرمون بود.

–سلام!

– سلام !

باهم دست دادیم.

–آقا بریم؟

– بریم!

من و باراد رفتیم سوار ماشین باراد شدیم و سیامندم رفت سمت ماشین خودش . ولی به جای شاسی بلندش ، رفت سمت یه بی ام و نقره ای رنگ و سوارش شد . سقفشو داد پایین و حرکت کرد.

باراد : مثل اینکه دوباره تنش می خاره!

برگرفته شده از romaan.blog.ir

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*