رمان ازدواج صوری قسمت24 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت۲۴

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

ماشین حرکت داد و جلوی ماشین سیامند پیچید. دستمو به دستگیره گرفتم.
شیشه رو داد پایین و گفت: مثل اینکه دفعه ی قبل حالت جا نیومده!
و پاشو گذاشت رو گاز و ویژ…… عین چی میرفت! از توآیینه دیدم سیامندم داره دنبالش می کنه. کمربندم سفت چسبیدم و چشمام بستم .
زیر لب گفتم : ای تو روحت!
بعد از یه ربع ماشین سواری که نه یابو سواری بالاخره وایستاد. از ماشین پریدم بیرون و هوارو داخل ریم کشیدم. اوووف! نزدیک بود بالا بیارم.
نمی دونم این چه مرضی بود وقتی خودم پشت فرمون نبودم اینجوری میشدم. سیامندم پشتمون وایستاد.
جلوی یه رستوران شیک بودیم. از جلو دیدم یه سانتافه مشکی رنگ اومد و بعدش ملیکا و رادین و رامتین و روشا پیاده شدن. رادین با دیدن من دوید سمتم.
– خاله جون!
منم بغلش کردم و لپشو بوسیدم.
–جون خاله جون!
– سلام
– سلام
– سلام!
– این پسرم مارو کشت وقتی فهمید شما قراره بیان سوگل خانوم.
ملیکا : مامان جون بیا پایین خاله سلام کنه!
رادین از بغلم اومد پایین . همینطور که داشتم حال و احوال پرسی می کردم که یه لحظه دیدم باراد داره به رادین یه چیزی می گه.
رفتم سمتشون و دستمو رو زانوم گذاشتم و دم گوش رادین گفتم : خاله ،عمو چی گفت؟
دم گوشم گفت : که مواظب خاله باشم.
– قربونت برم!
دستشو گرفتم و داشتم از پله ها می رفتم بالا که یهو دستی دستمو گرفت. انگشتاش لایه انگشتام قفل کرد و با هم از پله ها رفتیم بالا.
یه جا پیدا کردیم و نشستیم. بلافاصله گارسون اومد.
منو رو جلومون گذاشت منتظر وایستاد. من سفارش میگو دادم و بارادم سفارش استیک با سس قارچ داد.
وقتی سفارشا تموم شد. گارسون رفت. منم به صندلیم تکیه دادم. رادینم کنارم نشسته بود و داشت پاهاشو تکون می داد و با موبایل باراد بازی می کرد.
رامتینم داشت بارامون از خاطرات با مزه ش می گفت.
بعضیاش واقعا جالب بود مثل وقتی که داشت در ماشین باز می کرد، یهو یه دوچرخه ای به در می خوره و پرت میشه!

غذارو ده دقیقه بعد آوردن.
اووم! چه غذایی بود! هی این باراد به غذای من ناخنک می زد.
تا سرمو می چرخوندم یهو می دیدم دوتا میگو نیست! دیگه آخراش می خواستم یه چیزی بهش بگما!
************************************************** *************
دم در رستوران بودیم . رامتین اینا باهامون خدافظی کردن و رفتن. مونده بودیم منو و باراد و سیامند و روشا.
باراد : سیامند آماده ای؟
– آره داداش بریم واسه رو کم کنی!
من : دوباره مسابقه می خواین بزارین؟؟
باراد : بله دیگه! پس چجوری روی این پررو کم کنم؟
– شب دراز است و قلندر بیدار!
– ا! نه بابا! شنیدی می گن نشاشیدن شب دراز؟؟
من : ای بی ادب!
روشا : واقعا!!
من : من یه نظری دارم! چطوره ما دخترا با شما پسرا مسابقه بدیم؟؟
باراد : چی؟؟
سیامند : واقعا؟
– بله! تازه برندم صد تومن از بازنده می گیره! نظرتون چیه؟
به هم نگاه کردن و باراد گفت : ما مشکلی نداریم حله! فقط نقد می گیریما!
– حالا بزار ببرین بعدا…
– باشه حرفی نیست!
– پس باراد سوئچ بشوت!
سویچ به طرفم پرت کرد. رو هوا گرفتمش و با روشا سوار ماشینش شدیم.
– مطمئنی؟
– آره!
– من صد تومن ندارم!

– نگران نباش فعلا کمر ببند! ماشین روشن کردم و پامو گذاشتم رو گاز.

همزمان با اونا حرکت کردیم. اونا عین برق می رفتن و ویراژ می دادن.
منم یه لبخند خبیثانه زدم و پامو رو گاز فشار دادم.
از یازده سالگی رانندگی می کردم. چون ریختم پسرونه بود و صورتم بزرگسالانه، کسی بهم گیر نمی داد. اگرم گیر میوفتادم چون همیشه تیرداد کنارم بود غمی نداشتم. اون می دونست چطوری پلیسارو دست به سر کنه.
با لایی و سبقت آشنا بودم برای همین بهشون رسیدم و باهاشون بای بای کردم.
پامو روی گاز گذاشتم و از بین دوتا ماشین رد شدم و ازشون جلو افتادم.
روشا : ایول دختر!
– جیگرتو! زنگ بزن به باراد مسیر بپرس!.
روشا گوشیشو در آورد و شماره رو گرفت. منم حواسم به رانندگیم بود.
– بریم خونه ما!
از تو آیینه عقب نگاه کردم وقتی دیدم دارن میرسن، گازشو بیشتر کردم. روشا همینطور که دستگیره رو گرفته بود داد زد : من نمی خوام بمیرم!
– نگران نباش نمیمیری!
جلوتر کوچه ی سارا اینا بود منم با این سرعتی که داشتم نمی تونستم یهو ترمز کنم که! برای همین وقتی به سر کوچه رسیدیدم ترمز دستی رو خوابوندم و فرمون شکوندم.
صدای کشیده شدن چرخای ماشین روی زمین و بلند شدن دود که از چرخا بلند شد نتیجه ی این کارم بود.
سریع ترمز دستی رو بالا بردم وو دوباره گاز دادم. سرعنمو کم تر کردم و دم خونه نگه داشتم. به روشا نگاه کردم. دستشو گرفته بود کناره های صندلی و چشماشو بسته بود و داشت زیر لب چیزی می گفت.
من : جلوی اونا اینجوری نکنیا! بهت می خندن! فقط به فکر صد تومن که قراره بیاد تو کیسمون باش! روشا جون!!
–ای بخوره تو سرت! با این رانندگیت!
و از ماشین پیاده شد. منم پشت سرش پایین پریدم. درست تو همون لحظه باراد اینا اومدن. سیامند از ماشین اومد پایین. بارادم که پشت فرمون بود پشت سرش پیاده شد.
سیامند : سوگل خانوم تبریک! رانندگیتون حرف نداشت!
– مرسی!
بارادم اومد کنار سیامند وایستاد .
– نه بابا! ترشی نخوری یه چیزی می شی!
– بترکه چشم حسود! راستی جایزه ما چی میشه؟
باراد : کدوم جایزه؟
سیامند : خوب ما دیگه میریم با اجازه تون!
و رفت سمت ماشینو سوارش شد .
باراد رفت دم شیشه ماشین و با انگشتش بهش ضربه زد. سیامند شیشه رو کشید پایین.
–بله؟
– پنجاه چوق بیا بالا!
– چی ؟
باراد چپ چپ نگاش کرد.
– خیله خوب بابا!
پنجاه تومن ازش گرفت و گذاشت تو جیبش.
– خدافظ!
سیامند ماشین حرکت داد و بوق زنان رفت. باراد اومد سمتمون.
باراد – خوب روشا! برو خونه سرده، ماهم بریم دیگه!
روشا – پس پنجاه تومن من چی میشه؟
– کدوم پنجاه تومن؟
– اا! همین جایزهه دیگه!
با عصبانیت به من نگاه کرد.
باراد : کدوم جایزه؟
– سوگل!!!
با حالتی اعتراضانه به من نگاه کرد. من دقیقا می دونستم این مردا این جور مواقع چه مرگشون میشه!
رفتم و دم گوش روشا گفتم : نگران نباش، خودم شب حالشو جا میارم، تو فعلا برو!
– قول؟
– قول!
بعد از اینکه باهم روبوسی کردیم ،چپ چپ به باراد نگاه کرد و بدون خداحافظی ازش رفت خونه. منم سوار ماشین شدم و دست به سینه منتظر باراد موندم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*