رمان ازدواج صوری قسمت۵

رمان ازدواج صوری(2)

رمان ازدواج صوری(۵)

 
زودتر ازش پیاده شدمو رفتم در زدم.
– بیا بالا ابجی خوشگله!
با ذوق دویدم سمت خونه. وقتی رسیدم دم در منتظرم بود.پریدم بغلش .اونم منو بغل کرد ورو هوا چرخوندتم. وقتی منو گذاشت رو زمین اینجوری کرد:
اوه اوه بی شرف ببین! چه تیپی زده.( یه قیافه باحال گرفتم) حالا ور پریده شوورت کو؟
به پشت سرم نگاه کردم. تیرداد اون طرفو نگاه کرد. بعدم بدون حرفی رفتم تو خونه.رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردم و اومدم بیرون.
– تیا مامان میدونه؟
– اره دیشب بهش گفتم گفت فردا میاد.
باراد اروم رو مبل نشسته بود .تیرداد تو اشپزخونه بود. رفتم پیشش. داشت ظرف میوه رو آماده میکرد. یه سیب دستش بود با دیدن من گفت:
برادر سوخته ! بعد تیکه ای رو گیر انداختیا !
–خفه شو.
– بیا اینو بگیر ببر تو حال.
ظرف میوه رو گرفت طرفم.
– اوووو! حالا انگار کی اومده.
با حرص ظرفو ازش گرفتم وبردم تو حال رو میز گذاشتمش. تمام این مدت سرمو پایین گرفتم و بهش نگاه نکردم ولی نگاه اونو حس کردم. وقتی داشتم برمیگشتم تیرداد دستمو گرفت وگفت:
کجااا؟
با صدای بچه گونه ای گفتم :
الان میام.
– لازم نکرده.
منو به زور نشوند کنارش.
– خوب اقا باراد این ابجی کوچولوی ما که اذیتت نکرده.
چپ چپ نگاش کردم. باراد خیلی معمولی گفت:
نه بابا بیشتر من اذیتش کردم تا اون!
حالا نوبت باراد بود جوری نگاش کردم ، جوری نگاش کردم که می خواستم جفت پا برم تو صورتش! ولی بچه پررو با لبخند نگام کرد.
– حالا که چی من اونو اذیت کردم یا اون منو چه فرقی برای تو داره؟؟ حالا بگذریم تو که آشپزی بلد نیستی ، خونه داریتم که صفر ، کار با ماشین لباسشویی که اصلا ولش کن ، دیشب چی خوردی؟
– گفتی سوگولی!
دیشب فهمیدم خدا چه نعمتی بهم داده از گشنگی تا صبح مردم. دستامو گذاشتم رو لپاشو کشیدممشون:
الهی من فدات شم!
– اهــــــه! نکن کصافت بدم میاد!
– این چه طرز حرف زدن با خواهرت؟
زبون درازی کرد.
– اصلا من میرم.
با حالت قهر از جام پاشدم دستمو کشید وگفت:
می خوای منو تنها بزاری؟ حداقل تا مامان بیاد صبر کن!
– مامان بیاد؟
– اره مگه نمیدونی؟
– چیو؟
– انتقالیش به مشکل خورده داره برمیگرده .
–اااا!
– الف زیر ب!
– بی ادب. اصلا حقت که تنها بمونی.
دستمو کشیدم بیرون رفتم تو اتاقم. دستمو بردم سمت لباسام ولی دلم برای تیرداد سوخت و هم اینکه دلم براش تنگ بود.برای همین پشیمون شدم رو تختم ولو شدم. صدای در زدن اومد:
بله؟
در باز شد و تیرداد اومد تو.اومد رو تخت نشست. منم چشمامو بستم. اروم موهامو نوازش می کرد منم که معتاد این کارا. در واقع نقطه ضعفم بود.
– دلم برات تنگ شده بود.
یهو یه احساس شدیدی پیدا کردم عین فنر از جام پریدمو بغلش کردم. اونم منو محکم بغل کرد.
– معلومه که تنهات نمی ذارم کی دلش میاد همچین پسری رو ول کنه و بره خونه شوهر؟
خندید وگفت: راستی شوهرت گفت می ره یه کاری داره و برمیگرده.
پسره ی بیشور! اخه من چی بگم .
– سوگول بیا بریم لب اون پنجره بزرگه به یاد قدیما.
با ذوق گفتم: برام کتاب می خونی ؟
– اره اگه بزاری رو پات بخوابم.
پریدم بغلش و یه ماچ محکم کردمش. بعدم سریع دویدم لب پنجره و کنار پنجره اتاقش نشستم. پنجره ی خیلی بزرگی بود از بالا تا پایین . همیشه تو بچگیامون منو سوگند و تیرداد میومدیم اینجا و شومینه اتاقو روشن می کردم وبرفو تماشا می کردیم درست مثل الان که برف شروع به باریدن کرده بود. تیرداد اومد و شومینه رو روشن کرد و کتاب به دست سرشو گذاشت رو پاهام. منم شروع کردم با موهاش ور رفتم اونم شروع به خوندن کتاب مورد علاقه هر جفتمون کرد:
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی “تکبیره الاحرام” علف می خوانم،
پی “قد قامت” موج.
“حجر الاسود” من روشنی باغچه است.
کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.
اهل کاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، … می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.
یهو ساکت شد بهش که نگاه کردم خندم گرفت .
– تیا؟
همممم؟
– لالا؟
– اوهومم.
بالشتی رو که بهش تکیه داده بودم برداشتم و گذاشتم زیر سرش. بعدش خودم بلند شدم و رفتم پتوی تختشو بلند کردم و انداختم روش. خودمم چراغ خاموش کردم و رفتم بیرون. یواشکی رفتم توی اتاق سوگند.با اینکه درش قفل بود ولی همیشه کلیدا جایی جز بالای در نبود برش داشتم ورفتم تو. هنوزم بوش توی اتاق پر بود. نفس عمیقی کشیدم و نا خود آگاه گریم گرفت. رو تختش دراز کشیدم سرمو تو بالشت فرو بردم اروم گریه کردم.
پایان قسمت پنجم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*