رمان ازدواج صوری(قسمت دهم) | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری(قسمت دهم)

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

تو ماشین تنها سکوت بود که داشت حرف میزد که باراد وسط حرفش پرید و گفت:
می تونم بپرسم خواهرت چه جوری فوت کرد؟
تیرداد از تو آیینه یه نگاهی به من انداخت و منم سرمو تکون دادم و گفتم :
خونواده ی ما یه خونوادهی معمولی بود با همه مشکلاتش. ولی ما همو داشتیم وبرای همین همیشه شاد بودیم.
اون زمان تیرداد به خاطر کارش رفته بود ماموریت و بابام یه چندماهی پیشش بود تا خیالش از بابت پسرش جمع شه. سوگند یه دختر شاد و سرزنده بود که ما روش اسم زلزله رو گذاشته بودیم . به خاطر اینکه محال بود اون جایی باشه و اون محل رنگ شادی به خودش نبینه.
یه روز وقتی اومد خونه فهمیدیم با این پسره تو دانشگاه آشنا شده و دوسش داره .علاوه بر اون پسر یکی از رفیقای بابام بود و همه ی فامیل می گفتن پسر خوب و خانواده داریه.
برای همینم بابام ازدواج این دوتا رو قبول کرد.
منتهی شب نامزدی این پسره زد و تو زرد از آب در اومد و خواهرمو به خاطر یه هرزه ی خیابونی ول کرد و رفت.
بعد از اون بود که سوگند به یه افسردگی شدید مبتلا شد و حتی یه بار خودکشی کرد.ولی به جای اینکه خونه نشین باشه بیشتر بیرون می رفت و کسایی که نباید بگرده می گشت.
کم کم به مشروب رو آورد.
برای همین خیلی نگرانش شده بودیم.
یه روز تصمیم گرفتم به جای گریه کردن و شکایت به خدا دست به کار شم برای همین رابطشو با دوستاش قطع کردم و براش کتابی در مورد سرانجام این کارا خریدم و بیشتر وقتمو با اون می گذروندم.
کم کم حالش بهبود یافت ولی نه به طور کامل.
هنوزوم اون سوگند سرحال و شاد نبود.
برای همین تصمیم گرفتیم که بابام اونو یه چند روزی پیش داییم بفرسته .
مامانم به خاطر کارش نمی تونست مرخصی بگیره منم به خاطر اون مجبور بودم بمونم پیشش. برای همینم اون دوتا تنهایی رفتن و بعدش… .

بعد از چند دقیقه تیرداد گفت :بسه دیگه ! بیاین بحث عوض کنیم! و دستشو برد سمت ضبط ماشین و روشنش کرد.

مازیار فلاحی – دروغه

همه می گن که تو رفتی ، همه می گن که تو نیستی

همه می گن که دوباره ، دل تنگمو شکستی

دروغه

چه جوری دلت میمومد منو اینجوری ببینی؟

با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی

همه گفتن که تورفتی، ولی گفتم که دروغه

همه میگن که عجیب اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه، تا ابد اینجا می مونم

بی تو با اسمت عزیزم ، اینجا خیلی سوت و کور

ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره، صبوره

همه می گن که تو رفتی ، همه می گن که تو نیستی

همه می گن که دوباره ، دل تنگمو شکستی

دروغه

چه جوری دلت میمومد منو اینجوری ببینی؟

با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی

همه گفتن که تورفتی، ولی گفتم که دروغه

وسطای آهنگ بود که به تیرداد توپیدم : اَی تو روحت با این حال عوض کردنت! تو که گند زدی تو حالمون!

یه نگاهی به باراد کرد .
بارادم دستاشو به حالت تسلیم برد بالا و گفت :
در این یه مورد با خواهرت موافقم!
وای یهو انگار تو دلم قند آب شد! طرفمو گرفته!
دختر دیوونه ای به خدا.
– می دونم.
تیرداد گفت :
چیو؟
– چی چیو؟
-چی چی چیو؟
– هان؟
یه نگاهی به باراد انداختم.
انگشتشو خم گذاشته بود جلو دهانش. و انگار داشت جلو خندشو می گرفت.
– اَاااا! بابا چیو می دونی؟
– آهان هیچی! با خودم بودم.
– بیا من هی می گم این دختر دیوونست! تو هی می گی نه!
بارادم نامردی نکرد و گفت :
من که حرفی ندارم!
با عصبانیت نگاشون کردم.
تیرداد از تو آیینه نگام کرد یه لبخند اندازه ی دهن غول تحویلم داد.
منم گفتم :
زهر مـــــار!
هردوشون خندیدن.
البته باراد خندش کوچولوتر بود.
– خوب حالا کجا میریم؟
بلند پرسیدم.
تیرداد گفت:
پاسگاه.

تو پاسگاه کنار تیرداد نشسته بودم و بارادم با فاصله ی کمی وایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود…
داشتم به آدمایی که میرفتن و میومدن نگاه میکردم…
آدمای خمار ، معتاد ، شاکی ،دزد ، قاتل! و حتی مردم آزار.
اراذل و اوباشم که پاتوقشون اینجاست.
یهو تیرداد گفت :
چرا قیافه هاشون اینقدر ضایست؟
– دیــــــدی؟ زار میزن من خلافکارم.
انگشتشو به سمت یکیشون گرفت :
مثلا اونو ببین… ( به مرد لاغر اندام و کوتاه قد با ته ریش و چشمای خمار اشاره کرد) داد می زنه من معتادم.
یا اونو ببین( به مرد درشت هیکل و پت و پهن با قیافه ای شبیه دراکولا اشاره کرد ) فریاد می زنه من قاتلم یا اون…
(دستشو برد به سمت باراد) تابلو داره جیغ میزنه من آدم کشِ ومعتادِ و جاسوسم…
از حرفش خندم گرفت .
– نه بابا بهش …
یهو باراد برگشت سمتم و اون نگاه غضبناکشو تحویلم داد.
رومو کردم سمت تیرداد :
نه چرا الان که دقت کردم دیدم داره داد می زنه!
سربازی اومد بیرون :
آقا و خانوم قلقلی!
از حرفش خندم گرفته بود و سعی کردم خندمو بخورم ولی به باراد که نگاه کردم داشت از عصبانیت می ترکید.
یهو تیرداد با لحنی که خنده توش بود گفت : جناب،
فلفلی، نه قلقلی!
بعدم دستشو گرفت جلو دهنش.
نیشم تا بناگوش باز بود و لبم گاز می گرفتم ،مگه می شد نخندید؟
– حالا هرچی! فلفلی یا قلقلی نوبتتون.
از جام بلند شدم و به سمت اتاق حرکت کردم منتهی باراد با قدم های محکم و نفس هایی که با عصبانیت بیرون می داد جلوی من پیچید و وارد شد.
منم پشت سرش رفتم تو و تیردادم پشت سر من بود.
وقتی در بست همه نشستیم. جناب سرهنگ شروع کرد :
سلام ! سرهنگ گایینی هستم از پلیس آگاهی بفرمائید در خدمتم.
وای خدا داشتم می مردم !
گائینی؟
دندونامو محکم فشار دادم تا خندم پخش نشه بیرون.
به قیافه بقیه نگاه کردم اونام همین حالتو داشتن.
وقتی از پاسگاه اومدیم بیرون دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و منفجر شدم.
– هاهاها! گایینی؟
تیردادم همین حالتو پیدا کردو خندید.
– وقتی این سروان مروان صداش می کردن گفتم الان که منفجر شم و از پاسگاه پرتم کنن بیرون!
به صورت باراد نگاه کردم .
داشت با اخم نگامون می کرد.
خندمو جمع کردم و گفتم :
خیله خوب بسه دیگه! مردم مسخره نکنین!
در ماشینو باز کردم.
تیرداد گفت :
آره بابا! بنده خدا!
بعدم همه نشستیم تو ماشین.
تو پاسگاه چندتا سوال ازم پرسیدن و منم براشون ماجرا رو توضیح دادم و جالبیش این بود که اخمای باراد هر لحظه بیشتر تو هم میرفتن. انگار که داشت حرص می خورد از دست این بلاهایی که سرم میومدنو من میگفتم.
اونام ازم خواستن چهره نگاری کنم.
منم مشخصاتشون دادم و گفتن به محض پیدا کردنشون بهتون خبر می دیم.

در ماشین باز کردم و پیاده شدم و به سمت در رفتم و خواستم کلید بکنم تو قفل که با صدای کشیده شدن چرخ ماشین رو زمین سرمو برگردوندم.
نامردا منو پیچونده بودن!
– وایسین اگه حالیتون نکردم!
در باز کردم و رفتم تو.
از کارشون خندم گرفته بود.
سوار آسانسور شدم و دکمه ی دو رو فشردم.
همینطور که صدای آهنگ آسانسور تو فضا پیچیده شده بود داشتم تو آیینه به خودم نگاه میکردم .
به صورتم که الان می شد جای زخمارو روش دید.
روشون دست کشیدم.
هر تماس یادآوری یک خاطره از دیشب برام بودن.
مگه تو زندگی یک دختر چیزی وحشتناک تر از تجاوز هست؟ …
چیزی ترسنکاتر از دریده شدن توسط گرگای وحشی جامعه هست؟ ..
بعضیا شانس میارن و تموم میکنن ولی بعضیا زنده می مونن و این درد با خودشون تا آخر به گور می برن و گاهی وقتا نگاه های جامعه است که روح آدمو تیکه تیکه می کنن.
کی میاد با یه دختر دست خورده ازدواج کنه؟..
اما نمیان بپرسن که آیا تو با میل خودت بهت دست زدن؟
ولی بازم فایده نداره چون آخرش تقصیر گردن خود دخترست …
تو اون موقع شب بیرون چی کار میکردی؟..
نمیان بگن که شاید از سرکار میاد یا شایدم مثل من نیاز به فکر کردن داشته یا هرچی! به هر حال تا وقتی کسی نخواد اونا حق ندارن بهش دست بزنن!
نمیان بگن که تقصیر جامعست که یه دختر تنها نمی تون برای خودش خلوت کنه!..
اصلا آیا ما تو این جامعه جایی داریم؟..
من که فکر نمی کنم! ..

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*