رمان ازدواج صوری قسمت ۱۷

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

یه لحظه به هم نگاه کردیم و یهو جیغ هر دوتامون رفت هوا!
پرید بغلم .
منم محکم بغلش کردم.
سیامند و باراد با تعجب بهمون نگاه کردن.
از هم جدا شدیم.
روشا گفت :
دختره ی دیوونه ! باورم نمیشه!چطوری دلم برات تنگ شده بود!
– منم همینطور عزیزم!
دوباره محکم بغلش کردم .
– تو کجا این جا کجا؟
– بشین تا بهت بگم!ازهم جداشدیم و کنارم نشوندمش.
اصلا به باراد توجه نکردم.
کارش خیلی زشت بود با اینکه روشا بهترین دوستم بود نمی مرد که دنبال منم میومد!
باراد پرسید :
همو می شناسین؟
روشا بهش نگاه کرد و گفت :
البته! ….بیشور!، اگه می دونستم سوگل زن برادرم زودتر میومدم! می مردی یه عکسی ازش می فرستادی؟؟
همین طور که داشتم به روشا نگاه می کردم یهو متوجه سیامند شدم که داشت با لبخند به ما نگاه می کرد.
آروم دم گوش روشا گفتم :
خنگ علی ! به پسر عمت سلام نکردی!
یهو با تعجب به من نگاه کرد و از جاش بلند شد و رو به سیامند کرد و گفت :
ای وای ! ببخشید ! این دختره دیونه حواس واسه آدم نمی ذاره! (دستشو دراز کرد ) سلام من روشام.
سیامندم دستشو دراز کرد وگفت :
خواهش می کنم منم سیامندم. بفرمائید بشینید.
و با دستش به صندلی اشاره کرد.
خودشم نشستم. باراد رفت کنار سیامند نشست. باراد :
حالا چجوری هم دیدین؟ نکنه تو دبی بوده؟
روشا :
فکر نمی کردم اینقدر باهوش باشی!
باراد با تعجب :
جدا؟
روشا :
بـــله! این خوشگل خانوم برای دانشگاه اومد اونجا . روزا تو دانشگاه با هم بودیم و شبا اون میرفت خوابگاه منم خونه. من : ااِ آره ! هی می گفتی داداشم داداشم باراد می گفتی!
روشا برگشت سمتم و اومد نزدیکتر :
راستی چه خبرا؟
از این تغییر حالت ناگهونیش خندم گرفت.
– هیچی سلامتی!…. راستی یه سوال!
– هان؟
– مرض و هان! تو تاحالا سیامند ندیده بودی؟
– نه بابا! اون یه باریم که اومدم ایران با فلفل رفته بودن ماموریت نمی دونم کجا!
– فلفل؟
– باراد دیگه!
– آهان!
– راستی نگفتی ! زندگیت چطوره؟ تونستی این داداش مارو به راه راست هدایت کنی یا نه؟
راه راست؟
– پس توام می دونی!
– اختیار داری ! به من می گن فوضول فامیل!
– اون که بـــله! نه تنها فوضول فامیل بلکه فضول محلم هستی! – خیلی بیشوری! حواست باشه ها! از الان به بعد داری با شوهر خواهرت حرف می زنی!
– اولا خواهر شوهرت نه شوهر خواهرت !
– حالا هرچی!
– دوما شما غلط کردی! نگاه چپ بهم بندازی اون جفت چشاتو از کاسه در میارم. بعدم سرتو می ذارم لب جوب بیخ تا بیخ می برم بعدش با سرت کله پاچه درست می کنم!
یه نگاه ترسناک بهش انداختم که بازوی باراد چنگ زد و با لحن بامزه ای گفت :
باراد این کیه تو باهاش ازدواج کردی؟
باراد یه نگاه شیطونی به من انداخت و گفت :
من نمی دونم والا! من اول فکر کردم با فرشته ازدواج کردم بعد دیدم نه بابا یه دیویه واسه خودش!
ای بچه … لااله الا الله! شیطونه می گه یه نر و ماده تو گوشش بخوابونم که اسم خودشم یادش بره!
روشا که داشت همینجور می خندید با شنیدن آهنگ قر داری که دی جی گذاشته بود از جاش بلند شد دست منو گرفت و گفت :
حالا بعدا همو بزنین الان وقت رقص!

منم که از خدا خواسته از جام بلند شدم کیفمو روی صندلیم گذاشتم و دست به دست روشا با هم رفتیم وسط. همونطور که آهنگ داشت می خوند ماهم می رقصیدیم.

افتاده نگاهت تو چشم عاشقم
شک نکن هنوزم شبیه سابقم
شک نکن هنوزم می لرزه زانوهام
وقتی که بخوام من کنارت راه بیام
این منم که مستم مست و خراب تو
دوست دارم بدونم چیه جواب تو
دوست دارم بدونم تو با من هستی یا
اوووه! بیا حالا این کمر یا فنر؟؟
اشتباه گرفتم تورو با اون چشام
وقتی تو چشات زل زدم نشستم
حس می کنم تو یه دنیای دیگه هستم
منم دوست ندارم کس دیگه رو ببینم
روی هر چشی چشامو بستم
جونم واست بگه بگه رک و راست
تورو می خوام یه جورای خاص
می خوام بگم بذار بگم نشی بی احساس
جونم واست بگه بگه رک و راست
تورو می خوام یه جورای خاص
می خوام بگم بذار بگم نشی بی احساس
همینطور که داشتیم می رقصیدیم یهو بارادم به جمعمون پیوست. اِاِاِ! نه بابا رقصم بلدی؟؟ می دونی مشکل چی بود؟ این بچه پررو اومد وسط و روشنا رو به سمت خودش چرخوند. منم تنها مونده بودم و همراه رقص نداشتم . ولی من کسی نبودم که کم بیارم! منم رفتم سمت میز و دست سیامند گرفتم و بلندش کردم. اولش یکم نه و نو آورد ولی دید من اصرار می کنم بلند شد. بردمش وسط وباهاش رقصیدم. اون سرش پایین بود منم اگه قصدم درآوردن حرص باراد نبود این کارو نمی کردم!
افتاده نگاهت تو چشم عاشقم
شک نکن هنوزم شبیه صادقم
شک نکن هنوزم می لرزه زانوهام
وقتی که بخوام من کنارت راه بیام
جونم واست بگه بگه رک و راست
تورو می خوام یه جورای خاص
می خوام بگم بذار بگم نشی بی احساس
جونم واست بگه بگه رک و راست
تورو می خوام یه جورای خاص
می خوام بگم بذار بگم نشی بی احساس

اون کسی که هر روز دیدنش آرزومه
با وجود اینکه همیشه روبرومه
اون کسی که اسمش بغض تو گلومه
تو هستی بذار بگم من
تو هستی دیوونتم من

جونم واست بگه
جونم واست بگه…
یه دور که چرخیدم یهو دیدم دوتا دستامو گرفت و بلند کرد و تو هوا تکونشون می داد. منو یه دور چرخوند.
بگه رک و راست
تورو می خوام یه جورای خاص
می خوام بگم بذار بگم نشی بی احساس
جونم واست بگه بگه رک و راست
تورو می خوام یه جورای خاص
می خوام بگم بذار بگم نشی بی احساس
همزمان با عوض شدن آهنگ و میکس کردن این آهنگ با آهنگ توسط دی جی ، منو کشید سمت خودش. بهش چسبیدم. وا یعنی چی؟ این چرا اینجوری شده؟ نکنه اشتباه گرفته! تو اون تاریکی مگه می شد صورتشو دید؟ …..

سرشو آورد دم گوشم زیر گوشم زمزمه کرد :
نگفته بودی خارجم رفتی!
ای وای!… این که این پسرست!
این کی اومد؟؟ ..مگه با روشا نمی رقصید؟
اصلا کی وقت کرد جاشو با سیامند عوض کنه؟
خدایا نکنه با جنی چیزی ازدواج کردم؟؟
– چی شد؟ نکنه توقع نداشتی من باشم؟
منو از خودش دور کرد و همینطور که دستمو گرفته بود منو یه دور چرخوند.
اگه نمی گرفتتم با مخ می رفتم تو زمین!
دوباره منو به خودش چسبوند.
نکنه چیزمیزی مصرف کرده؟
شایدم اینقدر رقصیده داغ کرده زده بیرون!
دی جی یه آهنگ لایت گذاشت و بلند گفت :
اینم برای عاشقای امشب!هووو!
دستشو گذاشت پشت کمرم ومنو محکم چسبوند به خودش!
خوب عزیز من ، پسر خوب ، گلم، روانی ، احمق ،بیشعور نکن!
خوب تو که می دونی قلب من با باتری کار می کنه!
دوباره زیر گوشم گفت :
رقصیدن با سیامند کیف داد؟
آهان پس بگو دردش چی بود! اصلا به تو چه!من با هرخری که دلم بخواد می رقصم!
منم بهش گفتم :
خوب می خواستی بذاری با روشا برقصم که مجبور نشم با پسر عمت برقصم!
منو محکم تر به خودش فشرد و گفت :
آخه می دونی ، سیامند رقصنده ی خوبی نیست! یه دو دور که با من برقصی طعم رقص واقعی رو می چشی!
دیگه داشت می رفت رو مخم!
بابا چرا این جوری می کنی! معلوم نیست چشه! پسره روانیه!!
آخه مگه من چی کار کردم؟؟ فقط با پسر عمت رقصیدم دیگه عیبش چیه مگه! بوسش که نکردم!
چه بی خودی رو فک فامیلش غیرت داره! اصلا دیگه نخواستم ! اگه این مهمونیو بهم کوفت نکرد!
من : میشه بگی دردت چیه؟
– دردم اینه که برای چی به همه گفتی دوس دخترشی؟
-چـــــــی؟؟؟ چی کار کردم؟
با تعجب زل زدم به چشاش.
– نگو که من گفتم که باور نمی کنم!
– باشه نمی گم ولی من نگفتم! من اصلا نمی دونم کی اینا رو گفته!
دستشو که رو کمرم بود محکم فشار داد. دردم گرفت !
– آی .. آی ..! نکن نامرد!
بابا یه هفته نیست که از اون شب گذشته. هنوز کمرم خوب نشده که!
با این کارش کمرم که تازه بهتر شده بود بدتر درد گرفت.
اشک تو چشام جمع شده بود با صدایی لرزون گفتم :
به خدا من این کارو نکردم ، تورو به جون روشا که این قدر دوسش داری بزار برم ازت خواهش می کنم!
لحظه ای مکث کرد و بعدش دستشو از پشتم برداشت.
یه لحظه انگار که تو دستگاه پرس باشم و یهو آزاد شم تلو تلو خوردم.
دستشو گذاشت پشتم.
– خوبی؟
مظلومانه نگاش کردم.
– کمرم …
– بزار کمکت کنم ..
اونقدر از دستش عصبانی بودم که یهو از کوره در رفتم و گفتم :
اگه یه بار دیگه به من دست بزنی اون دستاتو از جا در میارم!
پشتمو کردم بهش و با کمر دردی که داشتم خودمو به صندلی رسوندم و یواش روش نشستم.

پسره ی عوضی!
گند زد به شبم که! من … بخورم که دفعه ی بعد هوس مهمونی بکنم! آشغال!
چشمم به سیامند خورد که داشت به طرف میز میومد و پشت سرش روشا و ساراجون دیدم که داشتن با هم می رقصیدن.
سیامند اومد و نشست رو صندلی بعدش باراد اومد سمت میز و کنارم نشست.
نگاش نکردم.
از دستش خیلی عصبانی بودم. اگه کس دیگه ای رو می شناختم حتما می رفتم پیشش می شستم.
پیش فلفلی که نمی تونستم برم .
بگم ببخشید از پسرتون ناراحتم می تونم پیش شما بشینم؟؟ اونم می گن برای چی؟ منم می گم زیادی فشارم داده از کمرم زده بیرون!.
باراد : – کمرت چطوره؟
زیر گوشم گفت. با حرص گفتم :
به لطف شما درد می کنه!
اومد چیزی بگه که یه خانم مسن با یه کت دامن بنفش و موهای سشوار کشیده ی مشکی سر میز ما وایستاد و رو به من گفت :
عزیزم ببخشید، شما نامزد سیامند جان هستین؟
چپ چپ نگاش کردم .
– ببخشید می تونم بپرسم کی این حرفو زده؟
زنه که ازلحن من جا خورده بود گفت :
مرضیه خانوم گفتن .
– آهــــان! پس لطف کنین بهشون بگین که من هیچ نسبتی با آقای سیامند خان ندارم و فقط دوست روشا هستم. از جام بلند شدم وبلندتر از قبل گفتم :
و یه چیز دیگه ! لطفا بهشون بگین تا وفتی از چیزی مطمئن نشدن ، با آبروی مردم بازی نکنن!
بعدم به سمت اون دوراهی حرکت کردم.
نگاه های فلفلی و سارا و چندتا میز دیگه که داشتن با تعجب به ما نگاه میکردن منو تا سر دوراهی همراهی کرد. اینقدر از آدمای فوضول و خبرچین بدم میاد که نگو! اه!
حالا این مرضیه کدوم خری ببود خدا داند
!بابا خدا من چی کار کردم که باید گیر این آدما بیوفتم؟؟
تند تند قدم برمی داشتم و عصبانی بودم که یهو پام به یه چی گیر کرد داشتم می خوردم زمین که یکی منو از پشت گرفت.
کمرم بیش تر درد گرفت.
اخمام تو هم رفت .
– آی ..!
– چی شد؟ خوبی؟
صدای باراد بود که از پشت سرم میومد.
حال نداشتم باهاش یکی به دو کنم برای همین برگشتم سمتش و گفتم :
کمرم … درد می کنه!
همینطور که دستش پشتم بود منو به سمت نیمکت سنگی که همون بغل بود ، کشوند و آروم منو نشوند روش.
– همین جا صبر کن!
آروم به درختی که پشت نیمکت بود تکیه دادم. کمرم بدجوری درد می کرد.
هر لحظه ممکن بود گریم در بیاد… باراد به یکی از خدمتکارا که داشت از اون جا رد میشد یه چیزی گفت بعدش اومد طرفم و رو صندلی کنارم نشست.
– گفتم برات یه مسکن قوی بیارن تا دردت اروم شه.
زور نزن ! هنوز از دستت ناراحتم. چیزی نگفتم و نگاشم نکردم.
یکی از خدمتکارا با یه سینی که توش هم آب بد و هم قرص اومد سمتمون و جلوی باراد گرفتتش. بارادم از تو سینی یه بسته قرص ورداشت و یکیشو بیرون آورد و با آب گرفت سمتم.
منم قرص تو دهنم گذاشتم وآب سر کشیدم و لیوان بهش دادم. اونم اونو تو سینی گذاشت و خدمتکار مرخص کرد.

حوصله نگاه های مهمونایی که نزدیک اونجا بودن یا از اون جا رد می شدن نداشتم حالا همینم مونده بود که بگن ما دوتا با هم رابطه داریم ! والا!
برای همین به سختی از جام بلند شدم و به سمت محل برگزاری مهمونی رفتم .
دستمو از پشت گرفت.
این دفعه نرم تر کشید .
–مطمئنی می خوای بری؟ می تونی بری استراحت کنیا!
– بله !اگه اشکالی نداشه باشه!
دستمو کشیدم بیرون و رفتم به سمت میز.
از جلوی نگا های بقیه رد شدم و خودمو به میز رسوندم.
روشا و سارا نشسته بودن و مثل دوتا دوست با هم حرف میزدن.
انگار نه انگار که یکیشون دختر هووی اون یکیه!
سیامندم تنها نشسته بود و داشت به جمعیت رقصنده نگاه می کرد.
سارا با دیدن من لبخند زد. منم به زور یه لبخند زدم ورفتم پیششون .
کنار روشا روی یه صندلی خالی که بین روشا و سیامند بود نشستم.
دیگه این پسرم نمی تونست کنار من بشینه. سارا به من گفت :
عزیزیم بهتری؟
– آره مرسی!
از چه لحاظ؟؟ چه فرقی می کنی؟ به هر حال هم از لحاظ جسمی و هم روحی درب وداغونم!
– تورو خدا این فامیلیای کج و کوله ی ما رو ببخش! فامیلای امیرن دیگه!
خندیدم و گفتم :
اشکالی نداره! پیش میاد دیگه!
آره جون خودم! پیش میاد دیگه!! زیرچشمی دیدم که باراد اومد وکنار سیامند نشست. حس کردم ناراحت! به درک می خواست مثل آدم باشه! به سارا گفتم :
ولی یه چیزی منو خیلی متعجب کرده!
– چی؟
– این که سرعت پخش این خبر از سرعت نورم بیشتر بوده! در عرض پنج دقیقه همه جا خبر من و سیامند پخش شد!
انگار که یکی بلند اعلام کرده باشه ، همه ی باغ این شایعه رو شنیدن!
هم سارا و هم روشا خندیدن. سیامند گفت :
مثل اینکه مرضیه خانوم دست کم گرفتیا!
سارا خندید و گفت :
آره بابا ! خوب نوه ی دایی امیراگه فامیل نزدیک بود چی میشد!
سیامند : یه شبه همه رو به خاک سیاه می شوند!
یه یک ساعتی سر جام نشستم و به بهانه ی کمر درد از جام تکون نخوردم و تازه پاهامم از کفشام دراوردم و روی زمین سرد گذاشتم . عاشق این کار بودم.
هم رومیزاشون رومیزی داشتن وهم تاریک بود و کسی نمی دید. بارادم همین طورسر میز نشسته بود ولی روشا ! ماشاالله عین ذرت رو آتیش بالا و پایین می پرید.
گاهی وقتام سیامند یا سارا رو می برد وسط. یه بارم باباشو همرا با سارا رو برد وسط که نتیجش جمع شدن همه دورشون و خالی شدن میزا شد.
منم فرصت غنیمت شمردم و از سیامند که تازه از دست روشا و پیست رقص در رفته بود و بین من و باراد نشسته بود پرسیدم :
بقیه جریان روشا رو می دونن؟
– نه ! اونا فکر می کنن دختر برادر امیر خان.
آخی چقدر بده که اونی که جلوت بابات و همه فکر کنن عموت. چه حس بدی به آدم دست می ده!
طرفای ده دهونیم بود که همه سر میز کادوها جمع شدیم. منم به کمک روشا از جام بلند شدم.
البته بهش نگفتم چرا کمرم درد می کنه. یعنی دلیل اصلیشو که مربوط به تصادف نگفتم! فقط گفتم دیشب بد خوابیدم همین.
سر میز بودیم. هرکسی یه چیزی داده بود…
ست کمربند وکراوات ، یه بولیز و … . کادوی سارا یه زنجیر زیبا بود البته بعد از باز کردن کادوش همه شروع کردن به خوندن شعر بدو بدو ماچش کن یک ماچ ابدارش کن!
سارا جون اول لپ فلفلی رو بوسید ولی جمعیت قانع نشدن و گفتن که یک ماچ آبدارش کن!
سارا جونم طفلکی با خجالت سرشو برد جلو ولی این فلفلی …که انگار منتظر این لحظه بود سرشو یهو آورد جلو و لبهای سارا رو بوسید!
همه هوراا کشیدن.
یه لحظه چشمم به روشا افتاد و دلم براش سوخت.
داشت با غم خاصی نگاشون می کرد و آروم گوشه ی چشمشو با دستش پاک کرد ولبخند زد و همراه با بقیه براشون دست زد.
دیگه حواسم به بقیه نبود فقط داشتم به روشا نگاه می کردم.
آروم دستمو برم واز پشت بغلش کردم.
– عقشم چرا گریه می کنی؟
برگشت منو نگاه کرد و لبخند زد.
من :- می خوای بریم یه جای خلوت؟؟
سرشو تکون داد.
همینطور که داشتم باهاش حرف می زدم به اون سمت برگشت ودستمو گرفت. یه لحظه به روبه رو نگاه کردم که دیدم ساراجون داره مارو نگاه می کنی.روشا دستمو کشید ومنم به دنبالش راه افتادم.

روشا دستمو کشید ومنم به دنبالش راه افتادم.
رفتیم سر میز خودمون که فاصله ی زیادی با جمعیت داشت و از اون طرفم (طرف میز کادوها) دید نداشت نشستیم. دستشو گذاشت تو دستم با لحن غمگینی بهم گفت:
دوست جونم خیلی برام سخته که ببینم یکی دیگه به جای مامانم ، داره بابامو بوس میکنه یا بغلش می کنه! اگه بدونی مامانم چند وقته که عذاب می کشه؟ همیشه می خندید ولی تو چشاش یه غم وحشتناکی موج می زد.(همزمان سارا جون اومد و پشت روشا وایستاد دستشو نوک بینیش گذاشت و ازم خواست که ساکت باشم) می دونی من فکر کنم مامانم خیلی مظلومه. هرشب یه آرامبخش می خورد تا خوابش ببره البته اوایلش انجوری بود بعدا یه قرص افسردیگم بهش اضافه شد . نمی دونم چی کار کنم ..
صورتشو لایه دستاش پنهون کرد و از تکون خوردن شونش فهمیدم داره گریه می کنه.
سارا دستشو روی شونه روشا گذاشت….
روشا برگشت سمتشو نگاش کرد و سارا محکم بغلش کرد.
آخی! چه قدر خوبه که همچین انسانایی امثال سارا هستن که روحشون اینقدر پاک!
از جام بلند شدم وتنهاشون گذاشتم تا با هم حرف بزنن.
به سمت میزرفتم تا باز کردن کادوها و این جور کارا ساعت یازده شده بود و مهمونا رو به صرف شام به یکم دورتر از جایی که میز کادوها قرار داشت فرستادن. خدمتکارا تازه میز چیده بودن.
سیامند دیدم.
اومد کنارم.
– حالتون خوبه؟
– مرسی بهترم! میشه یه چیزی بپرسم؟
– بفرمائین!
همینطور که به سمت میز می رفتیم ادامه دادم :
پدر باراد ، مادر روشا رو هنوزم می بینه؟
یه لبخندی زد و گفت :
میدید!
– یعنی دیگه نه؟
– نه! حتی اگرم بخواد نمی تونه!
– چرا ؟
– یه شیش ماهی هست که فوت کرده.
– چــــی؟؟؟ فوت کرده؟
صدام یکم رفت بالا.
– اما .. به من ..
– هیچکی نمی دونه! فقط اعضای خانوادش می دون یعنی ما! برای همینم برگشته.
وای خدای من! یعنی چی؟؟ … پس یعنی این همه وقت تنها زندگی می کرده؟؟ من احق دیدم همه فعلاش گذشتست! فکر کردم دیگه حالش بهتر شده! خنگول!
اشتهام کور شد.
باید یه جایی رو پیدا می کردم که یکم با خودم خلوت کنم.
– ببخشید من باید یکم استراحت کنم معذرت می خوام.
و رومو کردم اونور و تند تند حرکت کردم.
ذهنم درگیر روشا بود.
دختره ی بیچاره .. مگه چیزی وحشتناک تر از اینم هست ؟
با اون کفشام به سمت خونه می رفتم.
بغض گلومو گرفته بود. اونقدر حواسم پرت بود که نفهمیدم کی به پله ها رسیدم.
کفشامو از پام درآوردم و دستم گرفتمشون و پله ها رو رفتم بالا.
خودمو به اتاق باراد رسوندم و در محکم بستم.
دستمو جلوی دهنم گذاشتم و لبمو گاز گرفتم.
نا خود آگاه قطره ی اشکی رو گونه هام لغزید و بعدش بغزم ترکید.
کفشا و کیفمو پرت کردم یه گوشه ی اتاق.
چشمم به تراس افتاد.
درشو باز کردم و رفتم بیرون.
اخ … هوای آزاد.
تنها چیزی بود که آرومم می کرد. یه نفس عمیقی کشیدم. یعنی این همه مدت … این غم بزرگ تو درونش داشته؟ چرا ؟ … چرا آخه دیوونه به من می گفتی!.. چقدر سخته آدم مامانشو ازدس…
تنونستم بقیه شو بگم. یهو دلم هری ریخت پایین. سریع رفتم تو واز تو کیفم گوشیمو بیرون آوردم و شمارشو گرفتم. بوق دوم بود که جواب داد.

– بله؟
– الو مامان ..
– سوگل تویی؟؟ چطوری دخترم؟
– خوبم تو خوبی؟
صدام می لرزید .
– من خوبم . چیزی شده؟
با پشت دستم صورتمو پاک کردم رو تخت نشستم.
و یه پامو زیر اون یکی جمع کردم .
– نه فقط دلم برات تنگ شده ..
– الــــــهی من فدات شم! جوجوی من! یه چند روز صبر کن بعدش دوباره پیشتم.
خندیدم وگفتم :
خودت چه طوری؟ دایی خوبه؟
– آره همه خوبن، اگه بدونی این عسل عمه چه شیرین شده!
– آخی الان چند سالشه؟
– دو و نیم!
– دلم براش تنگ شده!
– ایشا الله با تیا میاین با هم می بینیدش!
– ایشاالله!
– خوب دخی گلم من باید برم باتری گوشیم داره تموم میشه الاناست که خاموش شه!
– باشه مامان … راستی …
یکم مکث کردم
– دوست دارم !
– منم همین طور .. بای!
و تلفن قطع شد.
رو تخت یه وری دراز کشیدم و به عکس روی صفحه گوشیم نگاه کردم.
عکس یه خانواده ی شاد بود…
خانواده ی من …
خانواده ی که دیگه الان اون شادابی رو نداشت…
بابا ..
همه ما وقتی قدر چیزی رو واقعا می فهمیم که اونو از دستش بدیم..
روشا … بابام .. سوگند … و احساسات من !
کاش یکی بود که همین الان از در میومد تو و تمام کوله بار غم من با خودش می برد..
کاش می تونستم یه بار دیگه از ته دلم بخندم!
کاش … کاش… کم کم چشمام سنگین شد و با همون حال خوابم برد.

************************************************** ********
از جام بلند شدم و به سمت تراس رفتم.
دستامو به صورتم کشیدم و اشکام پاک کردم .
برخلاف چند دقیقه یا شایدم چند لحظه پیش – نمی دونم به ساعت توجهی نکردم – آروم بودم.
به سمت تراس رفتم.
دستمو رو نرده گذاشتم و بهش تکیه کردم.
داشتم به آسمون شب نگاه می کردم. سیاهی شب… شب بیشتر از روز دوست داشتم .. نمی دونم چرا .. شاید به خاطر آرامشی بود که بهم می داد.
گذاشتم تا نسیم موهامو تکون بده. چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.
یهو دستای یکی از پشت دورم حلقه شد.
با تعجب به سمتش برگشتم. به صورتش نگاه کردم.
با اون چشمای خوابآلود و موهای بهم ریختش بهم نگاه کرد. منم به چشماش خیره شدم.
– بیدار شدی؟
با لحن خوابآلویی ازم پرسید.
تو شوک بودم . نمی دونستم جریان چیه! اصلا چه خبره؟ من .. اون … خواب .. بغل .. میشه یکی بگه چه خبره؟ قلبمو که داشت تو حلقم می تپید حس کردم. حرارت بدنش… دستای قویش که هر لحظه منو به خودش بیشتر می فشرد …
با تعجب همینطور که یهش زل زده بودم گفتم :
باراد چی کار میکنی؟
منو محکمتر به خودش چسبوند و گفت:
مگه اشکالی داره؟
چی میگی؟ حالت خوبه؟ نکنه سرت به جایی خورده یا مخت جابه جا شده؟ خدایا این چی میگه؟

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*