رمان ازدواج صوری قسمت 25 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری قسمت ۲۵

 

رمان

رمان

خوب آقا پسر جایزه مارو رد کن!
– کدوم جایزه؟؟
– آهان پس نمی دونی؟؟ خوب حالا که تو جایزمو نمی دی منم کادوی ولنتاینتو بهت نمی دم.
–کادو؟ چه کادویی؟
– حالا دیگه!
یه کم مکث کرد و گفت : آهان راستی داشت یادم می رفت، بیا اینم شرط!
دستشو کرد تو جیبش و صد تومن پول گرفت سمتم. تو دلم بهش خندیدم. مطمئنا داشت می مرد برای اینکه بفهمه کادوش چیه. منم نامردی نکردم و پولو ازش گرفتم و تو جیب پالتوم و بی خیال به صندلی تکیه دادم.
یه دو دقیقه که گذشت گفت : اهم اهم!
من که منظورشو فهمیده بودم ولی به روی خودم نیاوردم. فقط بیرونو نگاه کردم. دوباره سر و صدا کرد اما ایندفعه بلندتر : اهم اهم!
نتونستم جلوی خندمو بگیرم و بی صدا خندیدم.
بلند تر از قبل : اهم اهم!
– اا! چته؟ چیزی تو گلوت گیر کرده؟ آب بدم؟؟
چپ چپ نگام کرد که یعنی خر خودتی! و روشو کرد اونور. من تو دلم بهش خندیدم چون نمی دونست چی در انتظارشه!
************************************************** *********************
داشتم تو اتاقم لباسمو عوض می کردم که صدای کوبیده شدن در اتاقش اومد.
حتما هنوزم به خاطر اینکه فکر می کرد گولش زدم و کادوئی در کار نبوده ناراحت . رفتم دم اتاقش و در زدم. جوابی نشنیدم. در باز کردم. دیدم تو تختش. رفتم بالای سرش.
– باراد؟
– هووم؟
– یه دقیقه بیا!
جوابی نشنیدم.
– مگه نمی خوای کادوی ولنتاینتو بگیری؟
چیزی نگفت.
– نمی خوای؟ هر جور میلته! ولی به نفعت بود. مطمئن باش پشیمون نمی شدی!
از اتاق رفتم بیرون. من که می دونستم میاد بیرون. برای همین سی دی مو تو دستگاه گذاشتم و رو آهنگ مورد نظر م نگه داشتم. به دو دقیقه نکشید که دیدم اومد.
اینجوری کرد : سوگل بدو سریع کارتو بگو خوابم میاد!
رفتم سمتش.
– خوب اگه خوابت میاد بزار برای فردا!
بازومو کشید و گفت : ســـــوگل!
خندیدم و گفتم : باشه! اینو بگیر!
و کنترل ضبط دادم بهش.
– این چیه؟
– کادوت! خوب وقتی گفتم پلیش کن.
و رفتم سمت اتاقم. از یه کیسه مشکی که تو کمدم بود درشون آوردم. عاشق صدای جیرینگ جیرینگشون بودم به خصوص وقتی باهاشون می رقصیدی! نه خوب بود هنوزم اندازم بود.
این لباس سوگند دو سال پیش برام خریده بود و یه انگیزه ای برام شده بود که برم رقص عربی رو یاد بگیرم. رو بندشم زدم و به چشمام یه سرمه کشیدم. بعدم شالشو برداشتم و در اتاق باز کردم و داد زدم : آهنگ بزار!
صدای آهنگ عربی و جلینگ جلینگ پولکای لباسم سکوت خونه رو شکسته بود. از توراهرو شروع کردم. یه قدم به چپ یه قدم به زاست .
حالا نرقص کی برقص!
قشنگ اون چشماشو که داشت از کاسه در میومد می دیدم. دهنش وا مونده بود. همون وسط وایستاده بود و داشت به من نگاه می کرد. همینطور که حرکت می رکردم رفتم و دورش چرخیدم. آهنگش ، ضربی بود. یعنی خواننده نداشت. آخرای آ]نگ بود که جلوش وایستادم از پشت کمرم خم کردم و دستامو موج وار تکون دادم. همزمان با تموم شدن آهنگ کمرم صاف کردم و روبه روش وایستادم. شالمو رو صورتش کشیدم و خواستم برم که لبه ی شالمو گرفت و یهو کشید
. منم همراه با شال کشیده شدم و به سینش چسبیدم. تو چشمای هم نگاه کردیم. گرمی نفساش یه حال عجیبی بهم می داد. قفسه ی سینم بالا و پایین میرفت. هنوز روبندم روی قسمت پایینی صورتم بود. فقط چشمام و از بینی به بالا معلوم بود .
دستشو بالا آورد و به سمت لبه ی روبند برد و اونو بازش کرد…..
حالا صورتم کاملا معلوم بود. دستشو گذاشت زیر چونم….

دوباره دقیقا تو این لحظه ی حساس تلفن زنگ زد.
شروع کرد به خندیدن. ولی هنوزم داشت بهم نگاه می کرد.
صدای تلفن رو اعصابم بود. خودمو ازش جدا کردم و خواستم برم به سمت تلفن که دستمو گرفت و کشید به سمت خودش.
نفهمیدم چی شد! فقط تنها چیزی که می دونستم این بود که خوابم به واقعیت تبدیل شده بود!!

خودمو ازش جدا کردم و گفتم : تلفن داره زنگ می زنه!
– گور باباش! این دفعه نمی تونه کاری کنه یعنی نمی ذارم کاری کنه!
– ولی خوب ..
و بعدش ……..

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*