رمان ازدواج صورتی قسمت ۳۱

ازدواج صورتی

ازدواج صورتی

 

با حالتی کلافه گفت : بده من!

بشقاب مظلومانه گرفتم سمتش.

رو صندلی کناریم نشست و چنگالو محکم فرو کرد تو کیک! و گرفت سمتم.

دهنم باز کردم.

عین چی چنگال فرو کرد تو حلقم.

با دهن پر گفتم : هووو چته؟

یه جوری نگام کرد ، یه جوری نگام کرد که گفتم الان همون چنگال فرو می کنه تو چشمام.

سریع کیکمو خوردم و دستمو دراز کردم گفتم : خوب اگه نمی خوای بدی بده خودم می خورم! دهنم زخم شد!

– لازم نکرده!

عصبانی شدم.

– باراد چرا اینجوری رفتار می کنی؟ به جای اینکه به خاطر اون کارات معذرت به خوای تازه دوقورت و نیمتم باقیه! بشقابو کوبید روی میز فلزی کنار تختم.

داد زد : من دوقورت و نیمم باقیه؟ من معذرت به خوام؟ نه خیر مثل اینکه شما اشتباه گرفتی! اونی که باید معذرت بخوای تویی نه من!

– میشه بپرسم چرا؟

– خیلی پررویی!

و پشتشو کرد به من و رفت سمت مبل.

خودشو پرت کرد روی مبل و پتو رو تا کلش کشید بالا.

با حرص از جام پاشدم و سرم که روی اعصابم بود بیرون کشیدم. یه دستمال گذاشتم روش تا خونش بند بیاد و فشار دادم.

با عصبانیت رفتم سمتش .

دستمال پرت کردم یه گوشه . محکم با دست سرمیم پتو رو از سرش کشیدم کنار. –

نه خیر تو مثل اینکه حالیت نیست…

بهم نگاه کرد.

– اصلا می دونی چیه؟ اونی که باید معذرت بخواد تویی نه من آقا! ..

– اونوقت چرا؟

– چرا؟ چرا؟!!! بخشید که عمه ی من رفته بود با نهال جونتون صد مدل عکس گرفته بود !! ببخشید که عمه ی من بود که وقتی داشتین همو بوس می کردین با دوربین از خودشون عکس گرفته بود! ببخشید که عمه ی من بود که هنوزم اون جعبه رو زیر تختش قایم کرده بود! شرمنده!! اگه دوسش نداشتی پس لزومی نداشت اونا رو هنوز نگه داری … آره آقای محترم من حساسم! من حتی به چیزای کوچیکی مثل اینم حساسم! من نمی تونم با کسی زندگی کنم که تو فکرش یکی دیگست و فقط وفقط به خاطر برطرف…. پووووف!

نزدیکش شدم و گفتم : حالا فهمیدی چرا باید معذرت بخوای؟

رومو کردم اونور.

بدجوری به جوش اومده بودم.

لبه ی لباسم گرفت.

– صبر کن ببینم! .. عکس؟ جعبه؟ .. بشین مثل آدم توضیح بده ببینم!

– من لزومی برای تو..

لباسمو کشید منم نتونستم خودمو کنترل کنم و پرت شدم روی مبل.

دست بریدم و دست سرمیم درد گرفتن.

–آی آی!

با دست سرمیم دست بریدم تو دستم گرفتم تو شکمم جمعش کردم و خم شدم.

– چی شد؟

– به لطف شما جر خورد

-چی؟

تو دلم گفتم شلوار جنابعالی!

– دستم دیگه!

– ببینم!

دستشو دراز کردسمت دستم. دستم کشیدم کنار.

– سوگل لج نکن! شاید اتفاقی براش افتاده.

دستشو گذاشت روی ساعدم و به زور کشید سمت خودش. محکم ساعدمو گرفته بود. با اون یکی دستش دست جرواجر شدم انگولک کرد.

– آی..آی! یواش!

همینطور که داشت ور می رفت گفت : خوب حالا قضیه جعبه و عکس چیه؟

می خواستم بزنمشا!

– برو خودتو فیلم کن!

دستمو فشار داد.

–آی ..آی! یواش!!

– جدی گفتم!

– منم جدی بودم!

دستمو بیشتر فشار داد.

-آی..آی ! باشه می گم… می گم!

فشار دستم کم کرد. شروع کردم از سیر تا پیاز قصه رو براش گفتن.

وقتی حرفام تموم شد گفتم : حالا می ذاری برم؟

ناراحت نگام کرد.

– نه نوبت منه که حالا حرف بزنم.

نگاش کردم.

– سوگل دوست دارم اینو بدونی که اینایی که برام گفتی اصلا برام تازگی نداشت!

چی؟؟ یعنی چی؟ با تعجب نگاش کردم.

– همه ی اینارو خودم اونشب از زیر زبون نهال کشیدم بیرون… وقتی اومدم خونتون بیشتر به خاطر اینکه به حرفای اون اعتماد کردی از دستت عصبانی بودم وگرنه اون چک برای من ارزشی نداشت! حتی می خواستم خودم این پیشنهاد بهت بدم تا یه مدت به صورت نمایشی از هم جدا باشیم تا اون چک بگیری…

یعنی اگه یه ذره دیگه ادامه می داد چشمام از حدقه میفتاد بیرون.

– پس یعنی .. اون عکس .. جعبه..

–بیشتر از یک سال که من اون جعبه رو برای نهال پس فرستادم ولی خوب حالا ..

– ولی خودم شنیدم گفت از زیر تختت بیارنش!

– وتوام باور کردی؟

چپ چپ نگام کرد.

سرمو به نشونه ی پشیمونی پایین گرفتم.

باورم نمی شد من اینقدر ساده باشم!! یعنی به همین آسونی باور کردم! ای خاک تو سرم!! اون صداهه گفت : از کجا معلوم داره راست میگه ؟ شاید می خواد خودشو بی گناه جلوه بده.

بهش نگاه کردم.

نچ! نه .. با اینکه با اخلاقاش زیاد آشنا نبودم ولی چشماش اونقدر ساده بودن که همه چیو می ریختن بیرون. از کنارم بلند شد و رفت. آخه چرا؟ چرا ؟ من اینقدر احمقم .. اَه لعنتی…!

– پاشو پاشو برو بخواب منم می خوام بخوابم!

مظلومانه نگاش کردم. اونم نگام کرد ولی بی احساس. بدجوری گند زده بودم. دیگه فکر نکنم منو ببخشه!

هــــــــی!

با ناراحتی از جام بلند شدم ورفتم سمت تختم. چراغ خاموش کرد و تو جاش خوابید. ولی برعکس من اصلا خوابم نمیومد. فقط تو جام دراز کشیده بودم و داشتم بالای سرم نگاه می کردم. تنها چیزی که بهش فکر میکردم هیچی بود. ذهنم خالی خالی بود. یعنی خالیش کردم و نفهمیدم کی بود که خوابم برد. صبح با صدای تیرداد پاشدم.

– سلام!

– به به خانوم خرسه!

چه عجب از خواب زمستونی بیدار شدین!

اولین کاری که کردم دنبال باراد گشتم. ولی تو اتاق نبود.

– حالت چطوره؟

– خوبم بد نیستم… کی دوباره سرم بهم زده؟

– ننه بزرگ من! خوب پرستار دیگه! …. پاشو پاشو خودتو لوس نکن! لباساتو بپوش بریم!

–پس سرم چی؟

– دیگه تهشه!!

– خوب روشا کسی نیست بیاد کمکم لباس بپوشم؟

– اَه اَه! آدمم اینقدر لوس؟؟ خوبه زخم شمشیر نخوردی! پاشو خودم تنت می کنم! مایه ی ننگ!

– تیا فکر نکن چون دستم بستس هر چی دلت می خواد می تونی بهم بگیا!! حواست جمع باشه تنها کافی یه لگد ، فقط یه لگد به یه جات بزنم تا جد اندر جدت بیان جلو چشمت!

– اوه اوه ! همون بگم یکی از دخترا بیاین!

– یکی از دخترا؟؟!!

– آره دیگه دخترای بخش!

– دخترای بخش ؟

– همون شهناز و سارا ولیلا خودمون دیگه!

– شهناز و سارا ولیلا؟؟

– خوب میه چیه؟ به خدا دخترای خوبین! بگم بیان؟؟

– تیــــــــــا!!

– خیله خوب بابا خودم کمکت می کنم! دستا بالا!

– عزیزم ، بولیز که تن بچه ی چلاغت نمی کنی که! مانتو دهاتی!!

– اوا ببخشید من فکر کردم گونیه! خل و چل نکنه بالباس بیمارستان می خوای بیای؟

یه لبخند شیطونیم زد که بهش توپیدم : تیـــــــــرداد!!

– شهناز… شهی جون!

در باز کرد و رفت بیرون.

پسره ی پررو ! یکی از پرستارا وارد اتاقم شد وکمکم کرد لباسم تنم کنم. وقتی آماده شدم. از اتاق رفتم بیرون. تیرداد داشت با یکی از پرستارا که پشت پذیرش بود می گفت و می خندید. چپ چپ نگاش کردم.دستشو گرفتم و کشیدم.

– خوب لیلا جون سلام برسون! … هوو چته!

دستم به حالات تو دهنی گرفتم و گفتم : تیا یه دونه می زنم بمیریا!

– آخه چرا؟؟

– خیر سرت اومدی بیمارستان منو ببری نه اینکه ل . ا. س بزنی اونم با کی!! پرستار بخش!! آخه من نمی دونم بهتر از اونا نبود؟؟

– عزیزم همینه که هست!حداقل بهتر از توام که هنوز شوهر نکرده شوهررو فراری بدم!

با عصبانیت گفتم : شوهر غلط کرده با تو!

و قدمامو تند تر کردم و محکم تر برداشتم. جفتتون برین به درک!

– سوگل!

برنگشتم سمتش.

– با توام!

–ساکت!

چیزی نشنیدم. برگشتم سمتش.

– این ماشین کوفتیت کجاست؟

به جلوش اشاره کرد و گفت : اینجا!

عصبانی رفتم سمتش و گفتم : میمیری بگی؟

– خودت گفتی ساکت!

– من غلط کردم! ایشه!

در ماشین باز کردم و سوار شدم.

ماشین حرکت داد.

خیلی دوس داشتم راجب دیشب ازش سوال کنم که چرا باراد پیشم بود ولی حوصله نداشتم. شیشه رو کشیدم پایین. با خنکی به صورتم می خورد. چشمام بستم و سرمو به صندلی تکیه دادم.

*********

– سوگل؟

صدای تیرداد بود که از بغلم میومد.

– هان؟

-پاشو رسیدیم.

چشمام باز کردم. در ماشن باز کردم و از ماشین پیاده شدم. کسل و ناراحت به سمت خونه حرکت کردم.

حدود چهارهفته بود که نه خبری از باراد بود و نه خبری از خانوادش.
من که کل دیشب بیدار بودم و همش داشتم به خریتی که باعث این بدختیم شده بود فکر می کردم.
تو این چهارهفته بیش تر از صد بار به باراد زنگ زده بودم تا ازش معذرت بخوام ولی هردفعه یا رد تماس می کرد وبعدش تلفنشو خاموش می کرد.
فقط گاهی وقتا از تیرداد دربارشون سوال می کردم.
اونم میگفت که من زیاد نمیبینمش و از این چیزا.. بالاخره به زور مامانم چشمام باز کردم و از تخت بیرون اومدم. مامانمم روز بعد از مرخص شدنم از بیمارستان برگشت.
میلی به صبحونه نداشتم برای همین یه چایی خوردم و به سمت اتاقم روانه شدم.
وقتی به چهارجوب در رسیدم یه لحظه احساس کردم که چشمام سیاهی رفت و یه تلوتلو خوردم و نقش زمین شدم.

با صدای زنگ تلفن که تو گوشم می پیچید چشمام باز کردم.
رو تختم تو اتاقم بودم و مامان دیدم که از اتاق خارج شد.
آروم بلند شدم و روی تخت نشستم.
اصلا نفهمیدم چم شده بود! جدیدنا اصلا حال خوشی نداشتم.
– اِ! مامان بهوش اومدی؟
– آره ، بلند شدم!
– حالت چطوره؟
-خوبم فکر کنم یکم ظعف کردم، شیکمم قاروقور می کنه!
– خوب خدا رو شکر! پاشو یه آبی به دست و صورتت بکش و بیا برات یه نیمرو با روغن حیوونی بزنم جون بیای!
– ساعت چنده؟؟
– ده!
خوب خدا رو شکر زیاد بیهوش نبودم!
از جام بلند شدم.
رفتم دستشویی و صورتم با آب خنک شستم. به خودم تو آیینه نگاه کردم.
اووف! چقدر قیافم پژمرده شده بود!
این چهار هفته به اندازه ی چهارسال برام گذشت. چهارسال بدون باراد!
اِه لعنت به من! احمق!
از دستشویی با حرص بیرون اومدم.
به سمت آشپزخونه رفتم .
به محض اینکه وارد آشپزخونه شدم ، بوی وحشتناکی به مشامم رسید.
بوی روغن حیوانی!
عجیب بود چون من اصلا به ابن بو حساسیت نداشتم ولی نفهمیدم چی شد که یهو حالت تهوع بهم دست و خودم با بیشترین سرعتی که می تونستم به دستشویی رسوندم و بالا آوردم.
– اوا! مادر چی شد؟ تو چرا اینجوری شدی؟ نکنه مریض شدی؟ برم به داداشت بگم بیاد بریم دکتر!
یه نفس عمیق کشیدم.
وای خدایا! من چم شده!
بلند شدم و دستمو بردم زیر شیر و چند بار پرشون کردم و آب قرقره کردم. یه ذرم آب خوردم. شیر آب بستم. به خودم تو آیینه نگاه کردم. پوووف!
از دستشویی بیرون اومدم.
داشتم آروم آروم به سمت هال می رفتم که چشمم به تقویم روی آشپزخونه افتاد.
امروز چندمه؟
یه لحظه دلم هری ریخت! پونزده اسفند؟؟
بیشتر از سه هفتس که از تاریخ عادت ماهانم گذشته ولی من .. من …!
وای نه یعنی امکان نداره!
ضعف .. قش .. حالت تهوع.. عقب افتادم تاریخ .. نکنه نکنه من حاملم؟؟
دستم به لبه ی اپن گرفتم. ترس سراسر وجودم گرفته بود.
وای اگه باشم چی؟ .. چرا الان؟ الان ؟؟؟ نه نباید بی خودی شلوغش کنم! یه بیماری سادیت مطمئنا!! ولی اگه ..
– زنگ زدم به داداشت گفت الان خودشو می رسونه! تو خوبی؟
– آره … میشه یه لقمه نون بدی بهم؟
-آره حتما!

**********************************************

از روی تخت بلند شدم.
دکمه های مانتومو بستم.
نیرداد : خوب آقای دکتر حال این خواهر ما چطوره؟
– مشکل خاصی ندارن فقط اگه اجازه بدین یه آزمایش خون بدن دیگه راحت می تونن برن خونه!
– آزمایش؟ آزمایش برای چی؟
– اجازه بدین جواب این سوال بعد از آزمایش بدم خدمتتون!
– باشه مشکلی نیست!
– پس لطف کنین تشریف ببرین آزمایشگاه طبقه ی اول . هر وقت جواب حاظر شد در خدمتتونم!
– مرسی.. خیلی ممنون.
و از اتاق رفتیم بیرون.
–آزمایش برای چی؟
داشتیم می رفتیم سمت آسانسور.
با دلهره گفتم : فکر کنم بدونم برای چی!
منتظر نگام کرد.
سرمو گرفتم پایین و با صدای آرومی گفتم : فکر کنم.. حاملم!
– چــــی؟
اونقدر بلند گفت که همه سرا به سمتمون برگشت.
سرجاش وایستاد و بهم نگاه کرد.
بازوشو گرفتم و کشیدم.
– داد نزن!
با صدای آروم تری گفت: یعنی چی که حاملم؟ چجوری؟ از تو هوا که نمیشه! نکنه..؟
– ای زهرمار! په نه از طریق ارتباط ذهنی!
– سوگل شیطون شدیا! همین اول کاری …
دکمه ی آسانسور زدم.
– ببند اونو! تا نبستمش!

با هزاران بدبختی که بود اون آزمایش کوفتی رو دادم. پرستارم گفت که دو روز دیگه آماده میشه.

تو ماشین:
دست به سینه نشسته بودم و سرم به شیشه ی سرد ماشین تکیه داده بودم.
– اوووه! حالا چته! الان باید خوشحال باشی عزیز دایی داره میاد!
عزیز دایی!! هه!
– تیرداد اذیتم نکن حوصله ندارم! فعلا که چیزی معلوم نیست!
– سوگل؟ چته دختر؟؟
به شیشه ی بارونی روبه روم نگاه کردم.
قطرات بارون با هر اصراری که بود می خواستن خودشونو داخل ماشین کنن.
– تیرداد تو مثل اینکه هنوز نفهمیدی توی چه بدبختی گیر افتادم! این بچه … ناخواستس! من اصلا آمادگیشو ندارم! مخصوصا الان… الان که اون فلفلی به خونم تشنست! کافی فقط بفهمه که از پسرش باردارم اونوقت تمام تلاششو می کنه که این بچرو ازم بگیره که مبادا وضعیت مالیشون خراب شه… واقعا نمی دونم چی کار کنم!
– هیچی! کاری نمی خواد بکنی که! فقط کافی نه ماه صبر کنی!
صدام بردم بالاتر : تو مثل اینکه نفهمیدی من چی میگم! می گم این فلفلی به خون من تشنست! مخصوصا الان که احتمال زیادی هست باردار باشم!
– می خوای چی کار کنی؟ هان؟ اومدیم واقعا باردار بودی؟ بعدش چی؟ نکنه می خوای این طفل معصوم بکشی؟ هان؟
سکوت کردم.
با بغض گفتم: نمی دونم!
دوباره سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمام بستم.
دست تیرداد توی دستم گره خورد.
– اصلا نگران نباش ، هیچ کس نمی تونه اذیتت کنه.. هیچکس! بهت قول می دم. حالام چشماتو ببند و بخواب.
– نه .. اونجوری بدخواب میشم! فوقش تا خونه بیدار می مونم!
– نگران نباش! فوقش امشب یه کول کردن میوفتم دیگه!
– واقعا؟ پس اوکی!
– من حاضرم تو کی؟
سرم تکیه دادم به صندلی و چشمام بستم .

از تکون هایی که میخوردم و حالتی که داشتم فهمیدم تو بغل تیردادم. خودمو بیشتر بهش چشبوندم.
دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینش. آروم آروم حرکتش داد و همینطور که روی سینش می کشیدم ، به سمت بالا حرکتش دادم و دور گردنش انداختم.
اونم دستاشو که دورم بود یه تکونی داد که باعث شد بیام بالاتر.صورتمو فرو کردم تو قفسه ی سینش.
لباسشو بو کردم.
اوووووم!
یه لحظه وایسا!
چشمام به سرعت باز کردم. سرمو آوردم بالا.
خودمو تکون دادم .تعادلش بهم خورد و منو سریع گذاشت زمین.
رو پاهام وایستادم.
به صورت گرفته وناراحتش که تو اون تاریکی اتاق معلوم بود نگاه کردم. چجوری ؟؟
– تو..تو . اینجا! من .. بغل؟ تیرداد؟؟
– دم خونه دیدمتون. چون تیرداد خسته بود پیشنهاد داد من بیارمت بالا.
وای نکنه بهش گفته باشه!!.. پسره ی احمق!!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*