ازدواج صوری قسمت ۳۲

 

ازدواج صورتی

ازدواج صورتی

چشمام ریز کردم.
– برای چی اومدی اینجا؟؟
از لحنم جا خورد. ولی خودشو کنترل کرد و گفت : بشین کارت دارم!
در واقع حرف نمی زد دستور می داد!
چراغ روشن کردم و برگشتم سمتش.
ته ریشی که درآورده بود باعث شده بود چهرش پیرتر به نظر بیاد.
آروم روی تخت نشست. منم رفتم و کنارش نشستم.یعنی چی می خواست بهم بگه؟؟
– ببین سوگل .. دوست ندارم مقدمه چینی کنم..
خیلی سرد و بی روح ادامه داد: اومدم اینجا تا اینو بهت بدم.
و یه کارت نقره ای رنگ گرفت طرفم.
ازش گرفتم.
با استرس بازش کردم.
وای نه خدایا! یه لحظه انگار زیر پام خالی شد. کارت عروسی بود. عروسی باراد و نهال! باورم نمی شد یعنی چطور ممکنه؟ چطور همچین چیزی امکان داره؟؟
اشکم کنترل کردم و گفتم : قرار محضر طلاق کیه؟
هم من و هم اون از چیزی که گفتم تعجب کردم.
نمی دونم چرا همچین چیزی گفتم.
– فردا!
چـــی فردا؟!!
نه نمی خوام به این زودی! نکن با من اینکار!
از روی تخت بلند شد.
داشت می رفت به سمت در تا از پیشم بره. چشمام بستم.
می خوام برای آخرین بار شانسمو امتحان کنم.
با صدای لرزونی گفتم : باراد؟
حس کردم وایستاد.
چشمام باز کردم. پشتش به من بود. از جام بلند شدم و به طرفش رفتم.
یه نفس عمیق کشیدم و دستامو از لایه بازوهاش رد کردم و دورش حلقه کردم.
– نرو! پیشم بمون! پیش من و …
به دون اینکه بزاره جملمو تموم کنم دستامو از دورش باز کرد. برگشت سمتم.
– فردا ساعت چهار منتظر باش میام!
و لحظه ای بعد اتاق ترک کرد.
تو دلم فریاد زدم: بــــــــــــــــــاراد! این کار باهام نکن! به خاطر من و بچت!! ولی دیگه خبری از باراد نبود. من بودم و یه در باز جلوم. روی زانوهام نشستم به جلوم خیره شدم. چشمام بستم.
–سوگل؟؟!!
صدای مضطربتیرداد بود. کمکم کرد بلند شم.
– تیرداد می خوام تنها باشم!!
– ولی اما..!
داد زدم : می خوام تنها باشم لعنتی!
با چشمای گریون نگاش کردم. بهم خیره شد.
– باشه!
یه لحظه از رفتارم پشیمون شدم. دستشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم. خودمو پرت کردم تو بغلش. محکم بغلش کردم و زار زار گریه کردم…

************************************************** ****************
فردا وقتی از محضر برگشتم اصلا حالم خوش نبود.
هنوزم نمی دونم چطوری راضی شدم! ولی هیچ وقت قیافه ی خندان فلفلی رو یادم نمیره. قیافه ی بارادم افسرده بود. فقط ما سه نفر بودیم البته به علاوه ی تیرداد و نهال!
یه چیزی ته دلم می گفت که به زور پدرش داره این کار می کنه.
وقتی از دفترخونه اومدم بیرون حس کردم خیلی تنهام تنها!
شاید اگه سوگند پیشم بود الان دلداریم میداد. فقط اون بود که می تونست کمکم کنه.
کل این دوروز عین برج زهرمار شده بودم! هیچ کس تو فاصله ی یه متریم نمیومد! قیافمم عین این انسان های اولیه شده بود. تو کل این دوروز کمتر از دوساعت خوابیدم و همش تو دلم دعا می کردم که جواب آزمایشم منفی باشه! مخصوصا حالا! حالا که باراد و نهال دارن باهم ازدواج می کنن.
بالاخره روز موعود فرا سید. رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم به گذشته ها فکر می کردم. تقه ای به در اتاقم خورد. در باز شد.
– ا! سوگل تو که هنوز آماده نیستی!
– الان میام! یکم بهم فرصت بده.
بدون حرفی از اتاق رفت بیرون. از جام بلند شدم. یه شلوار مشکی ورزشی و یه مانتو ساده سورمه ای همراه با یه شال مشگی پوشیدم. از اتاق رفتم بیرون.

***************************
وارد مطب دکتر شدیم.
– سلام!
– سلام بفرمائید.
دل تو دلم نبود.
تیرداد : خوب آقای دکتر همونجور که گفتین اینم جواب آزمایش.
– بله! خواهش می کنم.
و با دستاش به صندلی اشاره کرد. من و تیا کنار هم نشستیم. دستاش گرفتم. بیش تر از هر لحظه ی زندگیم استرس داشتم.
– خوب … اینم که درست .. ابنم که هیچی … بله!
برگه رو گذاشت رو میز. با دلهره نگاش کردم.
– همونطور که حدس می زدم ! ..
مکث کرد.
– تبریک می گم خانوم شما باردارین!
وای! نه! یعنی الان چی شد؟ ما چی میشیم؟ من چی کار کنم.
مات و مبهوت نگاش کردم. با یه بشکن تیرداد جلو صورتم به خودم اومدم.
– هان؟ .. چی ؟
– عرض کردم مبارک باشه ! شما باردارین!
– شوخی می کنین دیگه نه؟
دکتر با تعجب بهم نگاه کرد.
تیرداد از جاش بلند شد و منم بلند کرد.
– به خودتون نگیرین آقای دکتر ! خواهرم هنوز تو شوک مادر شدن!

****************
به هر بدبختی که بود خودمو به خونه رسوندم و اولین کاری که کردم رفتم تو اتاقم و در بستم و خودمو پرت کردم روی تخت. بعدم شروع کردم به گریه کردن اونقدر گریه کردم که نفهمیدم کی چشمام سنگین شد و خوابم برد….

یک نظر

  1. خیلی خیلی عالی بود ممنون از زحماتتون

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*