ازدواج صوری 33 | سایت تفریحی پُرِپُر

ازدواج صوری ۳۳

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

تاریخ عروسی نهال و باراد یه ماه دیکه بود.

عروسی! چیزی که خیلی دلم می خواست یه روز داشته باشم. ولی تنها چیزی که شد یه صیغه ی محریمت بود بدون هیچ ساز و تبلی!

روز و شب برام فرقی نداشت.

نه یه غذای درست و درمون می خوردم و نه با کسی حرف می زدم.

تنها کارم شده بود نشستن روی سکوی دم پنجره اتاق تیرداد و نگاه کردن به بیرون.

یه روز که دم پنجره نشسته بودم تیرداد وارد اتاق شد.

– آبجی گلم چطوره؟

عکس العملی نشون ندادم.

سرم به شیشه چسبونده بودم.به دیوار کنارم تکیه داد .

گفت : میگم اینقدر به اون شیشه نچسبون اون سر واموندتو! آخرش ضربه مغزی میشیا!

چی؟

– چه ربطی داشت؟؟

– ربطش این بود که تو بالاخره اون دهنت باز کردی و چهار کلام با من دلداه حرف زدی!

– تیا اذیتم نکن..

با دهن کجی گفت : تیا اذیتم نکن حال ندارم! جمع کن خودتو بابا! به فکر اون ..

حرفشو خورد. چون با ناراحتی نگاش کردم.

– اَه! اصلا به من چه! اومدم بگم فردا داریم میریم سفر آماده شو!

– من نمیام!

انگشتشو به حالت تهدید گرفت جلوی صورتم : سوگل بس کن دیگه! دو هفته گذشته! .. اصلا می دونی چیه؟ یا با پای خودت میای! یا میندازمت تو گونی! فهمیدی؟

از جام بلند شدم. : من نمیام! همین که گفتم.

داشتم می رفتم به سمت در که از پشت لباسم گرفت و کشید. من آروم انداخت زمین.

– نه … تیا نکن .. نکن .. باشه میام میام! ولم کن!

چشمام که از شدت خنده ازش اشک میومد باز کردم.

باراد؟؟

چشمام دوباره بستم.

– تیرداد خواهرت…!!

مامان بود که سراسیمه وارد اتاق شده بود. دوباره چشمام باز کردم. وای خدا! یه لحظه فکر کردم باراد دیدم. جفتمون به مامان نگاه کردیم.

– چی کار می کردین شما دوتا!

– هیچی مامان جان این سوگل یکم پررو بازی درآورد منم قلقلکش دادم!

– وای ترسیدم! راستی مادر فردا با داداشت می ری دیگه نه؟

تیرداد منو خبیثانه نگاه کرد.

– بله مامان جون خیالتون راحت!

– خوب الهی من قربونتون برم ! شما دوتام برین بخوابین فردا عازمین!

– پس مامان شما چی؟

– منم داییت زنگ رد و گفت واسه آخر هفته اینجا کار داره داره میاد. نگران نباشین داییتون هست.

بعدم از اتاق رفت بیرون.

تیرداد می خواست منو ببره ویلای یکی از دوستاش. ولی نمی گفت کجا. می گفت مطمئنا دوسش خواهی داشن و لباس گرم بردار.

وسایلمو که جمع کردم رفتم روی تختم و دراز کشیدم.

اصلا حوصله ی این سفر نداشتم ولی نمیدونم چرا قبول کردم.

به پهلو خوابیده بودم. چشمامم بسته بود. فکر کنم نیمه های شب بود که دستی دورم حلقه شد.

اولش نفهمیدم چه خبره.

شاد و شنگول رومو کردم به طرفش.دستمو گذاشتم روی صورتش و نازش کردم.

– باراد؟

– هووم!

– فکر نمی کردم بیای!

خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و فاصله ی صورتمو باهاش کم کردم وقتی سرمو بردم جلو یهو دیدم یه صدایی گفت : سوگل جون اونجا بینیم لبم پایین تر.

یهو عین جن گرفته ها از جام پریدم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*