رمان ازدواج صوری 35 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری ۳۵

 

ازدواج

یه لحظه انگار از خواب بیدار شده باشم!
با خودم گفتم : راست می گه! اگه دوسش دارم نباید یزارم از دستم بره! پس بهتره یه کاری کنم!
در ماشین بستم و وارد خونه شدم.
رعنا که زن مهربونی بهش می خورد باشه. سمتم اومد و گفت : عزیزم! دادشت تو اون اتاقه توام برو پیشش وتا لباساتونو عوض کنین میز نهار می چینیم!
– باشه مرسی!
با لبخند وارد اتاق شدم. تیرداد داشت تو ساک دنبال چیزی می گشت. برگشت و یه نگاه چپ چپی بهم کرد.
خودمو لوس کردم.
– تیرداد؟
جوابی نداد. رفتم جلوتر .
– تیرداد جونم؟
عکس العملی نشون نداد.
صاف شد و روشو کرد اونور. سر راه بازوشو گرفتم .
رفتم جلوشو و گفتم : دلت میاد با منو بچم گهر کنی؟
لبم آویزون کردم.
نگاه لوسم انداختم تو چشماش.
– می دونی الان شبیه کی شدی؟
-کـــــــــــــی؟
– خر شرک! هاه هاه هاه!
– زهرمـــار! تربیت نداری که! می خوام صد سال سیا نبخشیم! بیشور!
از سر راش کنار رفتم و لباسام عوض کردم . یه بافتنی یقه اسکی قهوه ای به همراه شلوار لی.موهامم با ریختم دو طرفم و از اتاق رفتم بیرون.
داشتن میز غذا رو می چیدن انگار منتظر ما بودن. نهال داشت کمکشون می کرد و بارادم کنار بقیه آقایون نشسته بود و داشتن صحبت می کردن. رفتم پیش بقیه خانومها و کمکشون کردم تا میز بچینن. وقتی میز حاضر شد با یه بفرمایید همه اومدن سمت سفره.
هرکی یه وری نشست و جلوی منم نهال بود و جالبیش این بود که باراد کنارم نشسته بود. غذا ها ماکارونی و قرمه سبزی بود. دوتا غذای خوشمزه منم که گشنه.
بشقاب اول ماکارونی کشیدم. همه بعد از تموم کردن بشقاب اولشون کنار کشیدمن و سالاد خوردن و لی من بشقاب دومم رو قرمه سبزی کشیدم.
همینطور که با ولع می خوردم نهال با تمسخر گفت: سوگل جون ماشاالله با این هیکل ظریفت خوب میخوریا!!
دست از غذا خوردن کشیدم و بهش نگاه کردم. اا! پس اینجوریاست!
– آخه میدونی عزیزم این یه ماهه خیلی اشتهام زیاد شده. نمی دونم چرا فکر کنم مربوط به دوره ای که توش هستم باشه!
عکس العملی نشون نداد.
نهال یه لیوان دوغ برای خودش ریخت . فکر کنم فکر کرد دوره ای که مربوط به جدا شدن باراد از من.
رعنا : چه دوره ای؟ البته اگه اشکال نداره؟
با بدجنسی گفتم : نه عزیزم چه اشکالی! دوره ی حاملگیم دیگه!
یهو نهال دوغی رو داشت می خورد پرید تو گلوش.
نگاه خیره ی باراد روم حس کرد.
نهال با سرفه گفت : چی؟
– حاملگی عزیزم!
پرهام :به به آقا مبارک! نگفته بودی عمو تیا خواهرت تو راهی داره! چشم و دلتون روشن!
تیرداد : مرسی پری جون!
مریم : سوگل جون چند ماهته ؟
– تقریبا یه ماه!
نوید: حالا این پدر خوشبخت کی هست؟ کجاست؟
مریم یه سقلمه ای بهش زد. با یه لبخند یه نیم نگاهی به باراد کردم. داشت حیرون منو نگاه می کرد. – تیرداد : رفته گل بچینه!
– از کجا؟
– از سر قبرش!
نصفه ی غذامو رها کردم و از سر سفره پاشدم.
–دستتون درد نکنه! عالی بود.
– کجا عزیزم؟
– مرسی سیر شدم!
–مطمئن؟
– بله حتما!
بشقابمو برداشتم و رفتم سمت سینک.
آب باز کردم تا بشورمش که یهو رعنا گفت : عزیزم مگه من میذارم تو با این وضعت ظرف بشوری؟
-هنوز که اتفاقی نیوفتاده!
– به هرحال نمیشه!
– این چه حرفیه ..
– همین که گفتم! صابخونه منم منم می گم نه!
انقدر اصرار کردم که بالاخره گذاشت. وقتی رفت ظرفشویی باز کردم و مشغول شدم. تو فکر و خیال بودم که یکی از بغلم گفت : باید بهم میگفتی!
بغلم نگاه کردم. داشت کنارم ظرف می شست.
با بی احساسی تمام گفتم : چه فرقی برای تو میکرد؟ تو که انتخابت کردی!
– اگه بهم گفته بود الان همه چی فرق میکرد!
پشتمو دید زدم. وقتی دیدم همه مشغول جمع کردن سفرن گفتم : خواستم همون شبی که اومدی! ولی خودت نذاشتی. نذاشتی .. پیشم برنگشتی.. ازت خواستم ولی قبول نکردی .. به خاطرت تمام غرورمو زیر پام گذاشتم .. آخه مگه یه اشتباه کوچولو چقدر مجازات داره؟ آره من من احمق اشتباه کردم.. و به خاطرش تمام این چهار هفته رو تاوان دادم. تاوان از دست دادن تو. اما تو چی کار کردی؟ تو حتی برای بخشیدن من تلاش نکردی!

خواست چیزی بگه که تیرداد اومد به سمتم.
– سوگل می خوای کمکت کنم.
بدون هیچ حرفی رفتم کنار. تیرداد رفت جام. آشپزخونه رو ترک کردم و به سمت اتاق راه افتادم. در بستم و از توی کمد دیواری رخت خواب برای خودم پهن کردم. زیر پتو رفتم. جدیدنا خیلی زود می خوابیدم و دیر پا میشدم. تو دلم گفتم صبر کن نهال جون! حالا حالا ها باهم کار داریم.
و به دو دقیقه نکشید که خوابم برد.

*****************
چشمام آروم باز کردم. همه جا چقدر تاریک بود. کور کورانه دستم دراز کردم و به دنبال گوشیم گشتم.
هفت!
نور گوشیم گرفتم کنارم یه رخت خواب دیگه پهن بود. جای تیرداد از جام پاشدم و با نور گوشی جلومو روشن کردم. وقتی به در رسیدم دستمو بردم سمت کلید برق و فشارش دادم ولی روشن نشد احتمالا برقا رفته. حدود سه ساعتی بود که خوابیده بودم. به محض اینکه در اتاق باز کردم، صدای گوشیم در اومد و گوشیم خاموش شد. اَه! لعنتی! پس چرا هیچکی نبود؟ یا شایدم خواب بودن. هال و آشپزخونم که بدتر! انگار تو غار باشی!
حالا تو این بین دستشویی از کجا پیدا کنم؟
نمی دونم پام به چی چی گیر کرد که نزدیک بود با کله برم تو زمین که یکی منو گرفت. پس خدارو شکر بیدارن.
–مرسی.
یه بوی آشنایی میومد.
-تو کی؟
جوابی نیومد.
یهو صدایی زیر گوشم گفت : به بابایی سلام کن!
ا پس شمایین! بابایی! هان؟ وایسا تا بهت نشون بدم.
– میشه دست از سرم بردارین؟
– نخیر نمیشه.
منو محکم تو بغلش گرفت.
سینمو به بالا به سمت عقب کشیدم : چی کار میکنی؟ ولم.. کن!
– چی نمی تونم بچمو بغل کنم؟
– ای بچت بخوره تو سرت! می خوام صد سال ..
دم گوشم گفت : هیـــــــــس! می شنوه! ناراحت میشه!

این چرا اینجوری شده؟ تمام موهای بدنم سیخ شده بود. دل تو دلم نبود. یک دفعه احساس کردم که چقدر بهش نیاز دارم. قلبم بوم بوم می زد.
– اینو باید همون موقع که نهال به من ترجیح دادی فکرشو می کردی!
دوباره دم گوشم گفت : من هیچوقت هیچکی رو به تو ترجیح ندادم. اگه زور اون پیر خرفت نبود هیوقت نگاشم نمی کردم…
– یه چیزی بگو که باورم شه!
– می خوای بخوای نمی خوای نخوای!
– پس ولم کن!
–نه نه نه! این یکی رو شرمندم. تا وقتی نذاری بچم بوس کنم نمیشه!
– اَه اصلا به من چه هر غلطی میخوای …
نذاشت ادامه بدم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*