رمان ازدواج صوری ۳۶

 

ازدواج صوری

ازدواج صوری

چشمام همینجوری گرد موند . بابا من فکر کردم شوخی می کنه نمی دونستم واقعیه که!

خودمو ازش جدا کردم و آروم خوابوندم تو گوشش! با اینکه تاریک بود ولی می تونستم تعجب ببینم.

– دفعه ی آخرت باشه که..

وای اگه یکی بفهمه چی؟

دستمو گذاشتم رو شونش و خواستم که خودمو ازش جدا کنم ولی مگه زورم بهش میرسید؟؟

تو گوشش گفتم : اگه ولم نکنی جیغ میزنما!

– هر .. چی .. می خوای .. جیغ .. بزن. . کسی خونه .. نیست!

پس بگو آقا چرا اینقدر دل و جرئت پیدا کرده. صدای ماشین اومد. خودشو ازم جدا کرد.

با پوزخند گفتم : اوه ! چی شد نکنه می ترسی کسی بفهمه منو ب*و*س کردی؟ نترس به کسی نمی گم!

و سعی کردم خودمو ازش جدا کنم. منو محکم تر چسبید.

– اِ! چی کار میکنی؟ .. ولم کن..!

– من از هیچکی نمی ترسم. و همین طوری می مونی تا بهت ثابت شه!

– خیله خوب .. بابا فهمیدم ولم کن!

در خونه باز شد.

وقتی دیدم ولم نمی کنه برای اینکه سه نشه با تمام زورم خودمو تکون دادم ولی مگه ولم می کرد!!

– باراد؟

صدای نهال بود.

وای نخیر مثل اینکه نمیشه! باید یه کاری کنم.پاشو محکم لگد کردم.
–آ خ!
– چی شد؟
سریع و بدون صدا دویدم به سمت اتاق. در بستم و خودمو پرت کردم توی جام. قلبم تند تند می زد.
در اتاق باز شد.
– سوگل؟
پتو رو کشیدم پایین. تو اون تاریکی چهرش معلوم نبود.
– بله؟
– بیداری؟
-آره داداشی! خیلی وقته!
– پس پاشو بیا.
– میشه وایسی تا بیام؟
– بیا اینجام.
از جام بلند شدم و رفتم به سمتش. دستشو لمس کردم و گرفتم.
– کجا رفته بودین؟
– بیرون.
– پس چرا منو نبردی؟
– جا نبود!
– مطمئنی دلیلش همین بود؟
اون که فهمیده بود چی می گم گفت : خوشم میاد خوب می فهمی.
– ولی نباید اینکار می کردی!
– یعنی بهت خوش نگذشت؟ – تو از کجا میدونی؟
پرهام – بربری داد جلو در واینسا سدمعبر کردی!
– ای بربری داد و زهرمار! پریــــــــــی جون!
– آقا یکی انصافی بره این بروبه راه کنه! جون جدتون!
– من میرم!
تیرداد بود که گفت.
– منم میام.
– باشه برو لباس گرم بپوش و بیا.
رفتم سریع یه کاپشن گرم پوشیدم و رفتم بیرون.
–تیا؟
– اینجام.
صداش از پشت درختا میومد.
– مستقیم بیا سمت راست.
داشتم می رفتم که یهو یکی از پشت گرفتتم.
– اَاَ!
– ببخشید ترسیدی میشه یه دقیقه باهام بیای؟
صدای نهال بود که میومد.
یه دلشوره ی عجیبی تو دلم بود. می گفت نرو. ولی بدون اینکه بخوام چیزی بگم منو کشوند.
گهگاهی به یکی از شاخه ها برخورد می کردم. حس کردم خیلی دور شدم از خونه. دلشورم زیادتر شد.
– نهال کجا میریم؟
جوابی نداد.
بلند تر پرسیدم : نهال کجا میری؟
دستم کشیدم وایستاد و از جلوم نا پدید شد.
– نهال؟ .. نهال؟
جوابی نیومد. من اینجا رو نمیشناسم که!
ترس تمام وجودمو برداشته بود.
آخه من چه گناهی کردم.
بلند تر داد ردم : کسی اینجا صدامو می شنوه؟
عقب عقب رفتم.
یه لحظه زیر پاشنه ی پام خالی شد. وایستادم.
نزدیک بود تعادلم بهم بخوره. برگشتم.
خدایا اینجا کجاست؟
روشنایی ماه تنها بخشی از صحنه ی روبه رو مو نشون میداد.دره ای که تماما پوشیده از برف بود . درختان کاج سرتاسرشو پوشونده بودن صدای زوزه ی شغال ها .. دیوونه بار بود…

زیر پام برف بود.
صدای قارقار کلاغ سکوت محوطه رو می شکست.
دور خودم می چیرخیدم و به اطراف نگاه می کردم.
– نــــهال؟
صدام توی فضا میپیچید. نکنه بلایی سرم بیاره.؟؟!!
از این دیوونه چیزی بعید نیست.
می خواستم به پشت قدم بردارم و عقب عقب دور شم که یهو دستایی به به پشتم فشار آوردم و تعادلم از دست دادم و ….

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*