رمان ازدواج صوری 37 | سایت تفریحی پُرِپُر

رمان ازدواج صوری ۳۷

ازدواج صوری 37

ازدواج صوری ۳۷

 

تعادلم از دست دادم و به داخل دره پرت شدم.

زیر پام کاملا خالی شد و خودمو تو خلا احساس کردم. دست و پا زدم. دستم به یه شاخه ای خورد و سریع گرفتمش. صدای خنده ی زنی میومد.

صداش زدم : نهـــــال! کمکم کن!

– تو هنوز زنده ای؟ می دونی چیه؟ تو و اون بچت حقتونه که برین به جهنم!..

دستام بیشتر تکون دادم .

هر لحظه ممکن بود شاخه بشکنه و من پرت شم دستم به یه پارچه خورد.

با اینکه ریسکش زیاد بود و لی پارچه که توی شاخه ها گیر کرده بود که مچ دستم ستم.و با دهن گرش زدم. .

– کمک!

از ته هنجره و با تمام توانم داد زدم: تیرداد!…..کمک.. باراد…

اون یکی دستمم گذاشتم روی یکی از سنگا تا شاید بتونم بالا برم.

– ســـ,گل!

صدای از دور میومد. اما همین که سرم گرفتم بالا حس کردم یه چیز گردی داره میاد به سمتم و با تمام وجود جیغ زدم : بـــــــاراد!..

لحظه ی بعد صدای برخورد سنگ با سرم اومد و بدنم بی حس شد وصدای خنده ی بلند یک زن اومد و دنبا جلو چشمام سیاه شد….

***********************

باراد

داشتم به پرهام کمک می کردم که لامپی رو که در اثر نوسانات برق سوخته بود تعویض کنه که صدای جیغی شنیدم پرهام : چی بود؟

لامپ از دستم افتاد. به سمت در دویدم.

– سوگل!

نمی دونم ولی یه حسی بهم می گفت که سوگل در خطره. صداش زدم

– سوگل!..

همینطور که داشتم میدویدم. نمیدونم به کجا فقط میدونم یه چیزی میگفت از اینور. و لحظه ای بعد صدای جیغشو شنیدم.

– ســــوگل!

سرعتمو بیشتر کردم. همینطور که داشتم میرفتم پام به شاخه ی درختی گیر کرد و خوردم زمین.

نیمخیز شدم.

سوزش بدی رو تو زانوم احساس می کردم. دستمو گذاشتم روش. خیس بود.

از تنه ی درخت کمک گرفتم و دوباره بلند شدم.این خونریزی سرعتمو کم کرده بود.

نمی ذاشت حرکت کنم انگار چیزی مانعم میشد دوباره افتادم وسوزش بیشتر شد.

دستمو روش کشیدم.

حدسم درست بود شاخه ی درخت رفته بود توش.

–آه! ..

لعنتی!

صداش زدم :سوگل!

جوابی نشنیدم. بلندتر داد زدم.

–باراد؟

صدای بچه ها بود که میومد. اومدم صداشون بزنم که یه چیزی محکم به سرم خوردم و در نتیجه دهنم بسته موند و …

چشمام به سختی باز کردم. به اطرافم نگاه کردم

–اخ!

سرم بدجوری سنگین بود.

– داداش؟

صدای نگران روشا بود.

– من کجام؟

– توی ویلا!

هم سرم بسته بودن و هم زانوم.

– چطوری پهلوون؟

پرهام بود. بلند شدم و به کمکش روی تخت نشستم. دستمو به پشت سرم کشیدم. یهو یاد دیشب افتادم.

– سوگل کجاست؟

جوابی نیومد.

سرمو بالا گرفتم و خشمگین نگاشون کردم. بهم دیگه نگاه کردن.

روشا : من میرم یه زنگ بزنم.

و بلند شد و رفت. چپ چپ به پرهام نگاه کردم.

–پرهام؟

سرشو گرفت پایین و با صدای ناراحتی گفت : بردنش.

– کجا؟

– بـ.. بهش ..زهرا.

چـــــــی؟ یه لحظه انگار دنیا جلو چشمام سیاه شد. پلکم باز و بسته کردم.

یقشو توی دستام گرفتم.

– پرهام منظورت چیه درست حرف بزن!

– دیشب وقتی پیدات کردیم نقش زمین شده بودی. بعدش صدای جیغ نهال اومد. روی دوتا زانوهاش لب پرتگاه نشسته بود و جیغ میزد…

یه نفس عمیق کشید.

– می گفت دیده که سوگل خودشو پرت کرده پایین…

نه این امکان نداشت.

دستام شل شدن. چشمام به زمین خیره موند. پرهام دستشو گذاشت روی شونم. و رفت.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*