ازدواج صوری ۳۸

ازدواج صوری

ازدواج صوری

نه این طوری نمی تونه تموم شه!

بهش اجازه نمی دم. از جام بلند شدم و لنگون لنگون رفتم سمت در. دستم گذاشتم روی دستگیره.

– باراد کجا؟

محل نذاشتم و در باز کردم.

سوز بدی میومد.

روشایقمو از پشت گرفت. برگشتم و دستشو پس زدم.

–سعی نکن جلومو بگیری من باید ببینمش.

و دوباره حرکت کردم. از پشت گرفتتم.

– نمیشه بری!

برگشتم و سرش داد زدم.

– چرا؟؟؟ می رم من باید برم! می فهمی؟ و اینو بدون به تو و به خر دیگه ای اجازه نمی دم جلومو بگیرین!

یه لحظه حس کردم فکم جابه جا شد.

دوباره بهش نگاه کردم. جای سیلیش می سوخت.

با بغض گفت : چرا نمی خوای بفهمی؟؟ … وقتی پیداش کردن سوگل نبود بلکه یه تیکه گوشت بود.. گرگا .. تمام بدنش خورده بودن .. می فهمی؟ وقتی کسی صورت نداره چجوری می خوای بفهمی؟ چجوری می خوای بفهمی لعنتی؟

با دستاش آروم می زد به قفسه ی سینم.

بغلم کرد.

احساس کردم دنیا رو سرم خراب شد.. تمام زندگیم نابود شد .. اینا همش تقصیر منه … نه .. تقصیر اون مرتیکه عوضی…

– می گن خودشو پرت کرده. ولی من باور نمی کنم… مطمئنم که نکرده .. شاید .. شاید..

دوباره گریه کرد.

از خودم جداش کردم. به سمت ماشین حرکت کردم. سوارش شدم و روشنش کردم.

روشا می خواست بیاد دنبالم و لی پرهام نگهش داشته بود. همینطور که داشتم می رفتم بقیه رو توی یه ماشین دیگه دیدم. رعنا .. نهال .. تیرداد. حالش اصلا خوب نبود.

بدون توجه به اونا راهمو ادامه دادم. حالا فقط یه هدف داشتم…

در اتاقشو محکم باز کردم. سارا با ترس بهم نگاه کرد. امیر از جاش بلند شد.

– باراد!

به سمتش رفتم و یقشو تو دستام گرفتم.

سارا جیغ زد.

با حرص گفتم : همش به خاطر تو که من به این روز افتادم.. همش به خاطر تو و اون تهدیدای لعنتیتن! .. راحت شدی ؟ بالاخره کشتیش..

پرتش کردم رو صندلیشو نفسش بالا نمیومد.

– دآخه لعنتی چی از جونش می خواستی؟ گفتی اگه ولش نکنی می کشیش .. منم گفتم دست از سرش برمیدارم. .. مگه قرار نبود بی خیالش چی؟ پس چی شد .. پس چی شد ؟

اشیا روی میز به دیوار پرت کردم.

پام درد می کرد.

– باراد پسرم..

– به من نگو پسرم.. نفرتم می گیره وقتی اینو از دهنت خارج می کنی! .. از امروز به بعد تو دیگه نه پسری به اسم باراد داری و نه من پدری به اسم تو دارم. مفهومه؟

لنگون لنگون از اونجا رفتم بیرون.

سارا دنبالم میومد.

– باراد؟ باراد؟

وایستادم.

– عزیزم چی شده؟

– چرا نمیری از خودت پست فطرتش بپرسی؟؟ هان؟

با بغض نگام کرد. دستمو گذاشتم روی سرم و با گریه گفتم : مامان کشتش .. ازم گرفتش .. دنیام ازم گرفت ..

– چی میگی پسرم ؟ کی چی؟

– سوگل .. سوگل م..ر .. ده!

– وای خاک بر سرم!

دستشو گذاشت روی دهنش. تلو تلویی خورد.

با دستم گرفتمش و روی صندلی گذاشتمش.

خدمتکار صدا کردم. سارا رو به اون سپردم و از خونه خارج شدم.

**********************************

پرده رو کنار زدم و منظره ی برفی روبه روم خیره شدم.

به همون جنگل… همون جنگلی که با نگاه کردن بهش … هنوزم دنبال دنیام بودم.. دنیای که یک روز توی همین جنگل نابود شد .. دنیای من..

پرده رو ول کردم و رفتم روی مبل نشستم و به آتش خیره شدم.

کارم.. سرگرمیم توی این چهارساله همین بود. آره!

الان نزدیک به چهارسال که به دنبال سوگل می گردم.

هرروز صبح می رم توی جنگل و اسمشو صدا میکنم و شبا روی این صندلی میشینم و منتظر صبح میشم.

شاید بکین دیوونست ولی یه حسی توی قلبم بهم میگه شاید هنوزم جای امید باشه و نمی دونم چرا ولی من به اون حس ایمان دارم.

تو این چهارسال تنها کسایی که دیدم روشا به همراه تیرداد بودن.

یکسال بعد از اون فاجعه روشا و تیرداد با هم نامزد کردن و لی هنوز نیرداد به دلایلی نمی خواد عروسی بگیره شاید چون نمتونسته هنوز با غم از دست رفتن مادر و خواهرش کنار بیاد.

مادرش.. بعد از شنیدن اون خبر بلافاصله سکته کرد و درجا فوت کرد.

هنوزم یادمه که تیرداد چه حالی داشت ..عین این دیوونه ها شده بود.

با خودش حرف می زد و مادرشو صدا می زد.

اگه روشا به دادش نمی رسید معلوم نبود الان کجابود.

روشا میگه هنوزم تحت درمانه.

این خونم که متعلق به پرهام بود و یه بعد از اون فاجعه ازش خریدم.

وقتی دلیلم فهمید می خواست بهم مجانی بده ولی خودم نخواستم.

بلند شدم و رفتم تو اتاقم. روی تختم درازکشیدم و بی صبرانه منتظر صبح شدم….

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*