ازدواج صوری 40 | سایت تفریحی پُرِپُر

ازدواج صوری ۴۰

 

رمان

رمان

اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه..
سر ظهر بود.
منم بر طبق عادت نون و پنیری خوردم و دوباره از خونه خارج شدم.
ایندفعه باید می رفتم توی جنگل.
جنگلی که با هربار رفتن توش ، دردd رو به یاد میاوردم ..
دردی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم..
آره من اونروز با هزار بدبختی تونستم ببینمش. بدنشو .. بدنی که به قول روشا یه تیکه گوشت بود .. قابل تشخیص نبود.. ولی یه حسی بهم گفت که این نمی تونه سوگل من باشه .. و الان همون حس من هر روز به این جنگل میاره..
دلیلشو نمی دونم ..
حتی نمی دونم چرا دارم بهش گوش میدم ..
دنبال کی چی می گردم نمی دونم..
ولی هرروز به بهونه هیزم جمع کردن اطراف می گردم.. هر روز یه طرف و امروز .. امروز روزی بود که باید از اون دوراهی رد می شدم و به سمت اون راهی که خیلی وقت بود منتظرش بودم می رفتم. راهی که به اون طرف جنگل می رفت…
تو این چهارساله کل اون یکی راهو گشته بودم..
بیشتر از چهارسال بود که هروز مسافتی رو می رفتم تا شاید بتونم پیداش کنم..
تا شاید یه روز این حس فرو کش کنه..
همینطور که پیش می رفتم هوا رو به سردی می رفت.
هیزم خوبیم پیدا نکرده بودم وقتی دیدم کم کم داره سرد میشه و احتمال بارش هست خواستم برگردم که صدایی توجهم به خودش جلب کرد.
صدا از پا یین تپه ی روبه روم میومد.
نزدیکتر رفتم.
صدای خنده و شادی بود.
از بالای تپه نگاهی انداختم.
یه حصار چوبی .. خونه ای که پشتش بود و پسر بچه و زنی که داشتن باهم توی برفا بازی می کردن و گهگاهی بهم برف می انداختن.
نمی دونم چرا با دیدن اون زن و پسر بچه یاد سوگل افتادم..
سوگلی که اگه الان زنده بود شاید به جای اون زن و بچش داشت با بچمون بازی می کرد …

خواستم برگرم که یهو متوجه شدم تبرم لایه ریشه های تنومند درخت کنارم گیر کرده.
نمی دونم چه جوری احتمالا وقتی داشتم به درخت تکیش می دادم لیز خورده و رفته اون زیر.
دستش گرفتم و کشیدمش ولی تیزیش بدتر تو ریشه فرو رفت.
نفهمیدم چی شد که یهو دستش در اومدم و من به همراه دسته به سمت عقب پرت شدم.

پام به سنگی گیر کرد و مثل یه توپ از بالای تپه تا پایینش قل خوردم. وقتی به پایین تپه رسیدم از شانس بد من مستقیم با سر رفتم تو نرده چوبی و برفی که روش بود محکم ریخت روی سرم.

روهان

بالای سر مردی که امروز از آسمون اومده بود به زمین وایستاده بودم و داشتم به صورتش نگاه میکردم.
مامانم سرشو با دستمال سفیدی بسته بود.
– روهان .. انقدر اونجا واینستا! چی می خوای از جونش؟
اووف! از جام بلند شدم و دویدم سمت آشپزخونه پیش مامانم.
با اعتراض گفتم : مامـــــان! پس چرا بلند نمیشه؟
از روی صندلی بالا رفتم و بغل ظرفشویی روی اپن نشستم.
مامانم همینطور که داشت ظرفا رو می شست گفت : چه فرقی برای تو داره؟؟
– خوب ..می خوام ببینم کیه!
انگشت کفیشو گذاشت روی دماغم و گفت : آخه به تو چه وروجک!
سریع کف از روی دماغم پاک کردم. از این کار متنفر بودم.
– خوب … خوب .. من ..
صدای پارس سیاه بلند شد.
مامانم با وحشت به من نگاه کرد.
یک صدا گفتیم : گرگا!
سریع ظرفارو ول کرد و دوید سمت در.
منم از روی اپن پایین پریدم و طبق عادت همیشه دویدم و از روی صندلیا بالا می رفتم و دکمه ی کنار پنجره رو فشار می دادم تا صفحه ی آهنی روی پنجره ها بیاد.
مامانم با سرعت سیاه آورد توی خونه و در بست و قفلش کرد.
خدا رو شکر در آهنی بود.
سیاه هنوز داشت پارس می کرد.
مامان جلوش نشست و وبهش گفت هیس!
کم کم پارس سیاه ساکت شد.
حالا اونم میدونست که نباید زیاد سر و صدا کنه.
دستشو باز کرد. سریع دویدم سمتش و پریدم توی بغلش.
یهو چشمش به مرد مرده افتاد.
آروم بهم گفت : گوش کن چی می گم. پیش سیاه بمون و از جات تکون نخور خوب؟
.. به چشماش زل زدم.
گونمو بوسید و سریع از جاش بلند و رفت سمتش.
وارد اتاقی که توش مرد مرده بود رفت.
دستم گذاشتم روی سر سیاه و نازش کردم : نترسیا! .. من مثل شیر پشت سرت هستم.

باراد

چشمام به سختی باز کردم.
آخ !
سرم بدجور سنگین بود.
دستم بردم سمت سرم و گذاشتم روش.
– آی!
دستم یکی روی هوا گرفت.
– هیــــس!
چشمام به سختی باز کردم. فضای اتاق تاریک بود. انگاری پنجره ها رو بسته بودن. صدای زوزه ی گرگا میومد. انگار نزدیک بودن.
توی اون فضای تاریک نمی تونستم چهرشو درست ببینم. ولی از نازک بودن دستش و چثه ی ظریفی که کنارم نشسته بود حس کردم زن.
ولی یه چیزی چقدر برام عجیب و آشنا بود.
بوش… بوش انگار یه جایی شنیده بودم. خیلی برام آشنا بود…
انگار .. انگار که .. ذهنم یهو بهم هشدار داد. سوگل! آره آره بوی سوگل میداد . مطمئنم.
با اون حال خرابم دستش که روی ساعدم بود گرفتم .
– سوگل؟؟
حس کردم صورتش به سمتم برگشت.
– سو..
– هیـــس!
نمی دونم چرا ولی ساکت شدم.
دستشو تو دستم داشتم.
سردی دستش…. انگار ترسیده بود.
صدای زوزه گرگها کل فضای اطراف خونه رو گرفته بود.
– مامان؟
صدای پسر بچه ای میومد.
– چیه روهان؟
زن با صدای آرومی جواب داد.
– من می ترسم!
–الان میام. … اوووف! ..
می خواست دستشو از دستم خارج کنه.
نمی خواستم برم. نباید می ذاشتم از پیشم بره. اون یکی دستشم روی دستم گذاشت و با صدای آرومی گفت : چیزی نیست نگران نباش! … به من اعتماد کن.
صداش.. صداش .. مطمئنم خود سوگل..
با اون حال خرابم می تونستم به راحتی تشخیص بدم.
پس بالاخره اون حس درست می گفت. دستشو رها کردم. به سرعت از جاش بلند شد.
نمی دونم چرا ولی از این کارم پشیمون شدم.
ترسیدم .. ترسیدم که همش خواب باشه .. ترسیدم که دوباره از دستش بدم..
دستم به لبه ی تخت گرفتم و به سختی از جام بلند شدم.
سرم گیج می رفت..
از دیوار کمک گرفتم.
فضای روشن بیرون اتاق می دیدم. خودمو به دم در اتاق رسوندم.
سوگل پیش پسر بچه روی دو زانوش نشسته بود. پسر بچه با دیدن من دستشو به سمتم گرفت.
سوگل برگشت سمتم.
نه!
این امکان نداشت! چطور ممکن بود؟ اما آخه .. بوش .. عطرش .. صداش.. همش مال سوگل من بود. ولی این زن .. این زن.. شباهتی به سوگل نداشت.
به سمتم اومد.
– کی گفت از جات بلند شی؟
مطمئنم که صداش صدای سوگل بود.
با اون چشماش بهم نگاه کرد.
چشماش .. نگاهش .. همه! مال خودش بود. ولی صورتش..
خدایا خدایا دارم دیوونه می شم خودت کمکم کن!
منو آروم روی مبل نشوند.
صدای گرگا قطع شده بود.
آروم به سگ نگاه کرد.
سگ پارسی کرد و دمشو تکون داد.
و زن سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
پسرک نفس راحتی کشید و از جاش بلند شد.
سگ نیز به تقلید ازش از جاش بلند شد. هردو به اشاره ی زن به طبقه ی بالا رفتند.
زن به آشپزخونه رفت و لحظه ای بعد با جعبه ای برگشت.
جلوم روی دوتا پاش زانو زد.
تمام مدت بهش نگاه می کردم. به حرکتاش…
پانسمان سرم باز کرد و پانسمانش عوض کرد. بعد به سراغ بازوم رفت.
معلوم نبود چه بلایی سر بازوم اومده. بدون اینکه متوجه باشه برای اینکه بازوم از بدنم جدا نگهداره دستم گرفت. یک لحظه حس کردم چیزی در من به وجود اومد….
حسی که خیلی وقت بود گمش کرده بودم…
حسی که مدتها بود به دنبالش می گشتم. حس در آغوش کشیدن سوگل..
بدون اینکه متوجه باشه برای اینکه دقت بیشتری کنه صورتشو نزدیک تر میاورد. بوش منو بیشتر دیوونه می کرد. صورتم به جلو گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم.
– حالتون چطوره؟
– بهترم.
سعی کردم خودمو کنترل کنم.
– به خاطر سر و صداها معذرت می خوام. گرگا وقتی بوی خون بهشون می خوره اینجا میان.
– چند وقته من اینجام؟
– نزدیک به دو ساعت.
کارش تموم شد و از جاش بلند شد.
تنها چیزی که تنم بود یه زیر پوش مشکی بود که هیکل عضلانیم نتونسته بود بپوشونه.
جلوی من ایستاد سرشو به سمت پله ها گرفت : روهان؟؟
و جعبه رو برداشت و رفت سمت آشپزخونه.
پسری از پله ها تند تند به همراه سگش پایین اومد.
سگ رفت و جلوی در نشست ولی پسر جلوی من ایستاد و به من نگاه کرد.
سرم به مبل تکیه دادم.
صدای بسته شدن در اومد.
من که از اینکه اون زن سوگل نبود خیلی عصبانی بودم و از نگاه خیره ی پسر کلافه شده بودم سر پسر داد زدم.
– به چی نگاه می کنی؟
و عصبانی بهش نگاه کردم.
– من.. من ..
هق هقش گرفت. ترسیده بود.
چشمای آبی رنگشو بهم دوخت. قطره اشکی از صورتش سرازیر شد و دوان دوان از پله ها رفت بالا.
– پووف!
اونقدر عصبانی بودم که حتی وقت نکردم به رفتارم فکر کنم.! اه! لعنتی! به سختی از جام بلند شدم و کمک دیوار اولین پله رو بالارفتم. در باز شد و زن وارد شد.
توی دستش یه بسته ی مواد غذایی بود.
کتشو روی چوب لباسی آویزون کرد و با دیدن من گفت : ا کجا می رین؟
اومد سمتم.
صدای گریه پسر بچه میومد. یه نگاه به من و یه نگاه به بالا کرد. سریع از پله ها بالا رفت
من گفتم – من .. نمی خواستم ..
آه لعنتی! صدای بسته شدن در اتاق اومد.
با هر بدبختی که بود خودمو به اتاق رسوندم. صدای صحبت زن با پسرش میومد.
***
توضیحات نویسنده در مورد شخصیت روهان
سلام چطورین؟ خوبین؟ قبل از اینکه ادامه داستان بخونین من یه چیزی بگم..
شخصیت که از زبونش خوندید اسمش روهان و یه پسر بچه ی تقریبا چهارسالس…
برای همین نوشتن ماجرا اونم از زبون یه بچه ی چهارساله تقریبا یکم سخته ..
چون تا حالا کسی ننوشته پس من اولین نفرم که دارم قصه رو از زبون یه بچه نقد می کنیم..
برای همین ممکنه وقتی دارین قصه رو از زبونش می خونین یکم شرح وقایع به نظرتون عجیب بیاد چون من سعی کردم علاوه بر اینکه حس روهان منتقل کنم جوری بنویسم که چیزی از دست ندیدن.( یعنی اگه یه جاش دیدن یکم بزرگونه شد لطفا بدنین که من خواستم شما ماجرا رو خوب بفهمیم.) نمی دونم چیزی فهمیدین یا نه؟؟!!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*