ادامه رمان ازداج صوری۴۲

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

چشمام آروم باز کردم.
درد سرم کمتر شده بود.
از جام بلند شدم و آروم رفتم سمت دستشویی اتاق.
وقتی کارم تموم شد از اتاق رفتم بیرون صدای قاشق و چنگال میومد. رفتم سمت آشپزخونه.
–سلام.
به من نگاه کردن.
– سلام.
–سلام
سر میز نشستم. سوگل از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.
– خوب ، آقا روهان چطوره؟
– خوب مرسی!
–روهان!!
به مامانش نگاه کرد و دوباره گفت : خوبم مرسی!
با تعجب بهش نگاه کردم.
یواشی گفت : مامان گفته که روهان دیگه نباید بگه روهان باید بگه من و به مرد .. شما هم نباید بگه مرد.. باید بگه عمو باراد .
موهاش ناز کردم.
سوگل چایی گذاشت جلوم.
– مرسی!
داشتیم صبحونه می خوردیم که یهو روهان گفت : آخ جون عمو!
صدای در خونه بود.
روهان دوید سمت در بازش کرد.
– به سلام! گل پسر.
چقدر صداش آشنا بود.
سوگل دم در بود.
با مرد دست داد. اما مرده نمیومد تو همون بیرون وایستاده بود.
– نه مرسی سوگل خانوم. همین اومدم یه سر بزنم و برم . یه جا دیگم کار دارم. … قربونت برم بیا پایین ببینم بردار روهان. سیاه کجاست؟
صداش اونقدر آشنا بود که منو ناخواسته از جام بلند کرد و به سمت در کشوند.
– قربونت .. من دیگه ..
مرد با دیدن من حرفشو قورت داد.
باورم نمی شد.!
اون لحظه اونقدر عصبانی و متعجب بودم که نگو.
یعنی این همه سال .. به من دروغ گفته بود.. یعنی کسی که از همون اولم می دونست سوگل زنده بود واقعا دوست من بود.
– بـ..باراد؟
– سیامند!
– همو میشناسین؟
با طعنه گفتم : فکر می کردم ولی حالا می بینم نه!
در کما خونسردی گفت
– سوگل خانوم میشه مارو تنها بزارین؟
سوگل با تعجب گفت : البته. روهان بیا.
وقتی سوگل و روهان رفتن طبقه بالا.
یه لحظه از کنترل خارج شدم و یقه ی سیامند گرفتم و آوردمش تو و چسبوندمش بیخ دیوار.
– مرتیکه عوضی خجالت نمیکشی؟ هان؟ این همه سال م دونستی و صدات در نیومد.. جواب بده لعنتی!
– ببین باراد..!
– خفه شو! نمی خوام ریختتم ببینم چه برسه به صدات! چطور جرئت کردی این همه وقت بهم دروغ بگی؟ اینه ؟ اینه جواب رفاقت چندین و چند ساله؟ دآخه لعنتی تو که می دونستی فقط به تو اعتماد دارم آخه چرا ؟ چــــرا!
– اه چرا خفه نمیشی تا منم حرف بزنم؟
ولش کردم. پشتم کردم بهش.
تو این چهارساله تبر شکوندن قوی ترم کرده بود.
– چهارسال! چهارسال به من دروغ گفتی! بهم نارو زدی. (دوباره قاطی کردم) چرا؟ چرا؟
و یه مشت به صورتش زدم.
پخش زمین شد.از دماغش خون میومد.
– دیدن زجر کشیدن من برات لذت بخش بود نه؟ هان ؟ هان عوضی!
اومدم یه چیزی بگم که یه مشت به دلم زد.
سیامندم قوی بود. نزدیک به شیش سال بود که باشگاه میرفت.
– د یه دقیقه خفه شو! بزار منم حرف بزنم.
ولی اون لحظه حسابی عصبانی بودم. کنترلم دست خودم نبود.
– چی می خوای بگی هان؟
نمی دونم چی شد که یهو شروع به زدن هم کردیم.
من به سمتش حمله ور شدم و اونم از خودش دفاع می کرد. عین یه سگ و گربه! یهو صدای جیغ سوگل اومد.
– تورو خدا بس کنین! کافیه! خواهش می کنم!
یه دفعه پرید وسط ما. به من نگاه کرد و التماس کرد.
سعی کردم خودم آروم کنم.
سیامند رو هل دادم و پشتم کردم بهش. از سر و صورتم بدجوری خون میومد. اونم همینطور. جفتمون از این دعوا خسته شده بودیم.
پشتم به دیوار تکیه دادم و سر خوردم و رو زمین نشستم. انگشتام تو هم فرو کردم و به پیشونیم تکیه دادم. سیامندم کنار من به انتهای اپن تکیه داد و نشست. جفتمون نفس نفس میزدیم.
– سیامند خان اینو بزارین جای زخماتون. شمام همین طور.
دستشو پس زدم.
– نمی خوام.
یهو عصبانی شد.
– میشه منو نگاه کنی؟
بهش نگاه کردم.
یهو کمپرسور یخ گذاشت روی زخمم. جاش می سوخت. خواستم دستشو عقب بکشم که با اون یکی دستش دستم گرفت.
–مامان؟
روهان بالای پله ها بود. سوگل بهش نگاه کرد.
کمپرسور ازش گرفتم و گفتم بره.
بلند شدو رفت بالا. دست روهان گرفت و برد تو اتاق.
سیامند: اونشب وقتی داشتم به سمت ویلا میومدم تو راه یهو یه سنگ بزرگ جلوی ماشین دیدم.پام روی ترمز گرفتم. پیاده شدم. تقریبا میشد گفت ارتفاعش تا سپر ماشین می رسید. رفتم سمتش و خواستم تکونش بدم. که یهو صدای خش خش بوته ای شنیدم. بوته تکون می خورد. خوب معلوم بود یکم ترس آدم می گیره اون وقت شب. فاصلش با من زیاد بود ولی صداش بلند بود. …
به وسیله ی چراغ ماشین می تونستم جلومو ببینم ولی اون خیلی دور بود…..
یک دفعه یه چیزی جلوم دیدم. یه حیوون که داشت یه چیزی رو روی زمین می کشید. چون خیلی دور بود معلوم نبود چه موجودی بود ولی حدس میزنم خرسی چیزی بوده باشه. اون شی رو داشت با دندونش می کشید…. اون گذاشت زمین و به من نگاه کرد. بعدم خودش افتاد. به سمتش دویدم. یه سگ بود…
سگی که به واسطه خراش های زیادی که برداشته بود از هوش رفته بود و اون چیزی که داشت میکشید یه .. یه انسان بود. یه زن یه زنی که بیشتر صورتش از بین رفته بود و لباساش خونی بودن. معلوم نبود سگ چه مسافتی اونو کشیده بودش…
سنگ هرجوری بود از جلوی ماشین برداشتم و ماشین به سمتشون بردم. جفتشون گذاشتم توی ماشین و با تمام سرعتی که میتونستم به سمت بیمارستان حرکت کردم…
اونجا برای اینکه صورت زن از ریخت نیفته مجبور شدن نزدیک دوبار روی صورتش عمل انجام بدن.
صورت .. بدن .. نزدیک به چهاربار به اتاق عمل رفت و با این حال دکترا می گفتن که معجزست که هم اون و هم بچش زنده موندن. بعدا فهمیدم که اون زن کی بود…

از جاش بلندشد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت : اگه بهت چیزی نگفتم برای این بود که از بابات می ترسیدم.نمی دونم چه جوری فهمید ولی تهدیدم کرد.
باراد.. اونشب سوگل اتفاقی نیوفتاد بلکه یکی هولش داد. اینو مطمئنم.. ترسیدم که نکنه دوباره سرش بلایی بیاره . یا اون یا … ببین به هرحال باید خیلی خوشحال باشی که اون بالایی اینقدر دوست داره که سوگل و بچتو با اون همه بلایی که سرشون اومده بود دوباره بهت برگدوندشون حالا چه من و چه سیاه مهم نیست .. درضمن حالا که پیداشون کردی مواظبشون باش.
بلند شد و به سمت در رفت.
–سیامند خان کجا؟
– سوگل خانوم با اجازتون من دیگه برم نازی منتظرم!
– ولی آخه زخماتون ..
دستشو روی زخمش کشید
– چیزی نیست یه دلتنگی چندسالس!
پوز خند زدم.
– با اجازتون.
– سیامند!
نگام کرد.
از جام بلند شدم و رفتم سمتش. دستم گذاشتم رو شونش.
– خیلی مردی!
و همو در آغوش گرفتیم. صدای آخ جفتمون هم زمان بلند شد. از هم جدا شدیم.
سیامند : میگم تو این چهارساله زورت زیاد شده!
– نه برای تو نشده!
– ما کوچیک یه دونه دادشمونیم!
– برو بسه! روشو کرد اونور.
– به نازنین چی میگی؟
– میگم خوردم به درخت!
یواش گفتم : دیوونه!
– ماشینت کو؟
– لب جاده!
منتظر موندم تا از نظر پنهون شد.
سوگل – یه لحظه! من فکر کردم تشنه ی خون همین!
وارد خونه شدیم و در بست .
راست می گفت انگار نه انگار که یه دقیقه پیش داشتیم همو می کشتیم! والا!
رو مبل نشستم. دوباره جعبه کمک های اولیه رو آورد.
یکم بتادین روی پنبه مالید و گذاشت گوشه ی لبم. سوخت. یکم سرمو کشیدم عقب. دوباره پنبه ور گذاشت. ایندفعه برای اینکه دقتشو بیشتر کنه سرشو آورد نزدیکتر.
نفسش روی لبم پخش میشد.
یه جوریم شد
چشمام بستم و سعی کردم روی یه چیز دیگه متمرکز شم ولی مگه می شد!!
– می تونم جریان این اتفاق بدونم؟
دلم نمی خواست دهنم باز کنم میترسیدم به جای حرف زدن یه کار دیگه بکنم.
همینطور که دستش گوشه ی لبم بود به چشمام نگاه کرد.
– الو؟ صدا میاد؟
چشمام باز کردم.
زکی!
فکرکنم چشمام ببندم بهتره.
ببین خودت یه کاری میکنی که کنترلم از دست بدما!!
نا خواسته چشمام رفت و روی لبش متمرکز موند.
نمی تونستم تکونشون بدم. یعنی نمی خواستم تکونش بدنم. حس کردم قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین میره. یهو بدنم گر گرفت. سرمو نزدیک کردم .نزدیک . نزدیکتر که یهو…
– مامان!
سرشو عقب کشید و به پله ها نگاه کرد.
– میشه یه لحظه بیای؟
به من نگاه کرد.
– الـ..بته!
و از جاش بلند شد و رفت بالا. سرمو به مبل تکیه دادم. اوووف! داشت می شدا! لعنتی!.

داشتم تلویزیون نگاه می کردم.
سوگل و روهانم داشتن بیرون برف بازی می کردن. منم چون حالم خوب نبود نرفتم بیرون. روی مبل نشسته بودم و سیاهم سرشو گذاشته بود روی پام و داشتم نازش می کردم. همزمان داشتم به اتفاقاتی که افتاده بود فکر می کردم.
به حرفای سیامند…
به همون سگی که سوگل نجات داده بود.. همون سگی که الان روی پای من خوابیده بود.. سیاه.. سگی که زندگی عزیزترین کسم بهش مدیون بودم…
اول به اون بالایی.. پس فراموشم نکرده بودی.
–عمو عمو..!
به روهان که نفس نفس زنان وارد خونه شد نگاه کردم. اومد چیزی بگه که یهو سوگل از دم در داد زد.
–روهان!
روهان برگشت سمتش.
گوله برفی رو سمت روهان پرت کرد که روهان جا خالی داد و خورد تو صورتم. سیاه از جاش پرید پایین.
– ای وای! ببخشید.
دوید سمتم.
روهان بگو که هر هر به من میخندید!
– خوبین؟
بالا سرم بود.
– چیزی نیست.
به روهان نگاه کردم. دلشو گرفته بود و داشت می خندید. نیم خیز شدم سمتش.
– به کی می خندی؟
جیغ کوتاهی کشید و دوید بیرون.
– چیزی تون نشد که؟
– نه خدا رو شکر سالمم. ولی خودمونیم عجب نشونه گیری دارینا!
خندید و گفت – تو این چهارساله اینقدر چیز میز به این ور و اونور پرت کردم که خود به خود نشونه گیریم خوب شده….
– عمو نمیای برف بازی؟
به سوگل نگاه کردم.
– خوشحال میشیم اگه بیاین.
یکم مکث کردم. چی از این بهتر.
از جام پاشدم و کاپشنم از روی چوب لباسی برداشتم.
تا پام از در بیرون گذاشتم یه گلوله محکم خورد به صورتم. دوباره روهان شروع به خندیدن کرد.
پدر سوخته!
در عوض یه گوله برف از طرف سوگل خورد بهش. جیغ کشید و شروع به دویدن کرد.
من و سوگل دست به یکی کردیم و روهان هدف گرفتیم ولی پدر سوخته یه تنه از پس هممون بر میومد.
خوشم میومد کسی نبود که جلو زنا کوتاه بیاد. به پدرش رفته بود.

****************************
سوگل
همینطور که داشتیم گوله به هم پرت می کردیم ، یه لحظه از دستم در رفت و خورد به باراد.
– ای وای ببخشید .. اشتـ.. اَاَاَ!
سرمو دزدیدم وگرنه می خورد به سرم.
و اینگونه بود که اتحاد بین ما شکسته شد و جنگ آغاز شد.
من نمیدونم مگه این سه ساعت پیش دعوا نکرده بود پس چرا عین اسب میدوید؟؟
سیاهم اون گوشه وایستاده بود و مارو نگاه میکرد.
یه چیزی برام خیلی عجیب بود و اونم این بود که سیاه با این مرد مشکلی نداشت. چون اون حتی وقتی سیامندم میومد اینجا آروم نبود ولی با این مرد…
شاید یه چیزی توی وجود این مرد هست که فرق میکنه .. نمی دونم.. شاید سیاهم همون حسی رو داره که من دارم.. اما مال من یه فرقی داره اونم اینه که این مرد وجودش.. صداش.. نفساش برام آشناست.. انگار که یه جایی یه زمانی دیدمش و از همه مهم تر وقتی کنارم نمی تونم خودمو در برابرش کنترل کنم. دست و پام گم میکنم.. هر لحظه بیشتر جذبش میشم..وقتی دیدم داره دعوا میکنه یه لحظه ترس همه ی وجودم برداشت.. توی دلم خالی شد.. بیشتر به جای اینکه نگران سیامند که چهارساله می شناسمش باشم نگران کسی که کمتر از یه هفتس دیدمش بودم.. اون لحظه که صورتش اونقدر نزدیکم بود خدا خدا میکردم که هرچه زودتر اتفاق بیوفته .. وقتی اون حرفا رو میزد.. منظورش چی بود …
با گوله ای که به صورتم خورد از فکر بیرون اومدم. نگاه خبیثانه ی باراد روی صورتم بود.
سریع یه گوله درست کردم و به سمتش دیودم . اونم دوید وتوی جنگل. منم دنبالش.ولی یه لحظه از نظر محو شد. آروم آروم می رفتم جلو و گوله تو دستم بود. صدای داد روهان بود
– مامان میرم دستشویی!
منم بلند گفتم : باشه برو.
برگشتم پشتم نگاه کردم تا صدام بلند تر بره وقتی رومو برگردوندم همینطور که به وسیله دستاش از شاخه آویزون بود و تاب میخورد سینه به سینم اومد پایین.
نفسم تو سینه حبس شده بود.. دوباره همون حس .. وای وای نکنه نتونم خودمو کنترل کنم! چشمام بهم فشردم. بازوهامو تو دستاش گرفته بود. نمی تونستم تکون بخورم قلبم اومد توسینم.
آخه چرا؟ چرا با دیدن این مرد اینجوری میشم.. چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم.. کسی که برام غریبست یا شایدم من اینطور فکر میکنم.
یک دفعه صداشو دم گوشم شنیدم.
– مگه نمی خواستی برف بندازی؟ برفت که آب شد…
دستاشو آروم از بازوم کشید تااااااا کف دستام.
و اون دستم که توش برف بود باز کرد. تماس دستش با نوک انگشتام باعث شد چشمام یهو باز کنم. نمی دونم چم شد ولی میدونستم که اگه یه لحظه دیگه اونجا بمونم آبرو ریزی میکنم. برای همین سریع پشتم بهش کردم وخواستم بدوام برم که از پشت گرفتتم…

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*