قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری | سایت تفریحی پُرِپُر

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

دستاشو دورم قفل کرد.
نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم..
انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش..
نه سوگل چته.؟!!
– ولم کن!
چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم.
– آقای محترم من نسبتی با شما ندارم پس ولم کن تا جیغ نزدم.
تقلام بیشتر کردم.
– از کجا میدونی نداری؟ تو که یادت نمیاد!

چی؟ یعنی چی منظورش چیه؟
– ببین ولم کن داری اذیتم می کنی!
– عیب نداره به یادآوردن من می ارزه!
– یاد چی؟ .. اصلا تو کی هستی ؟
با یه حرکت منو برگردوند سمت خودش. صورتش جلوی صورتم بود.نا خوآگاه دست و پام شل شد.
چرا نمی تونستم خودمو در برابرش کنترل کنم؟ واقعا کی بود؟ این مرد کی بود که اینجوری باهام حرف میزد؟ اینجوری باهام رفتار می کرد؟ چرا هر وقت میدیدمش دست و پام شل می شد چرا حس می کردم می شناسمش. با دستاش صورتم جلو صورتش نگه داشت.
– سوگل منو نگاه کن.. خوب به صورتم دقت کن.. تک تک اجزا صورتم زیر نظر داشته باش و فکر کن.. فکر و به یادبیار.
چشمام روی صورتش چرخید و نا خودآگاه روی لباش ثابت موند. ( عجب شیطونیه!)
یهو خندید و گفت : گفتم روی صورتم نه لبم!
یه دفعه از حرفش سرخ شدم. دوباره بهش نگاه کردم به چشماش .. چقدر چشماش برام آشنا بود.. اسمشو زیر لبم تکرار کردم.
– باراد..باراد..
یه دفعه تصاویری برام زنده شدن. یه مرد یه مرد که به یه ماشین مدل بالا تکیه داده.. آره خودش بود .. باراد بود.. یه باغ بود ..مهمونی..منو به خودش فشار داد .. قبرستون.. بالای قبر وایستاده بودیم.. یه اسم.. سوگند..سوگند .. یه نفر دیگم بود.. اسمشو صدا زدم.. تیرداد.. تیرداد..یه دفعه یه جرقه تو ذهنم روشن شد. نگاش کردم.
– سوگند .. تیرداد! یادم میاد..
یه پوفی کرد و گفت : خسته نباشی. همه ی اینارو تو چشای من دیدی؟ خوبه نگفتم به لبم نگاه کنی وگرنه معلوم نبود کیا بیاد میاوردی!… پس من چی؟ من به یادت نمیاد؟
– تورو.. می بینم ولی .. نه..ما باهم نسبتی داریم؟
پشتمو کردم بهش
– چرا هروقت میبینمت قلبم میاد تو دهنم .. چرا وقتی جلومی دست و پام گم می کنم.. چرا هر لحظه بیشتر میل به ب*و*س*ی*د*ن*ت دارم ..
برگشتم سمتش.
– تو کی هستی؟.. چرا ازهمون اول..
– هیسسس!
دوباره صورتم تو دستش گرفت.
– چهارسال قبل من و تو به خاطر یه مسائلی باهم ازدواج کردیم.. ازدواج که نه یه صیغه ی محرمیت ساده بود اونم فقط به خاطر اصرار مامانت.. تو قرار بود زندگی سیاه منو عوض کنی..
یه نفس عمیق کشید.
یه ماه گذشت و وابستگی من به تو هرلحظه بیشتر بیشتر میشد.. تا اینکه نفهمیدم کی بود که تو تیر عشقتو توی قلبم فرو کردی .. از اون لحظه به بعد بود که منتظر یه لحظه بودم تا بیشتر بهت نزدیک شم.. تا اینکه یه روز با یه چک تونستی این بهونه رو برام فراهم بیاری.. اون لحظه که تو رو تو آغوشم داشتم بهترین لحظه زندگیم بود ولی فکر نمی کردم خیلی سریع تموم شه..بعد از چند روز پدرم نهال بهم نشون داد.. فکر می کرد با اینکار منو خوشحال می کنه ولی نمی دونست که فقط نفرتم بیشتر بیشتر میکنه.. اون به خاطر یه مرد شصت ساله منو ول کرده بود… ازم خواست باهاش ازدواج کنم .. چون اون یه زن بیوه بود با کلی ثروت .. می تونست با ثروتش شرکتشو نجات بده… ولی وقتی دید کوتاه نمیام منو تهدید کرد.. گفت تورو می کشه.. منم ترسیدم نمی خواستم دیگه تورو مثل نهال از دست بدم.. کوتاه اومدم با اینکه برای خیلی سخت بود و لی ازت جدا شدم.. چند ماه بعد تورور تو ویلای یکی از دوستام دیدم.. وقتی فهمیدم بارداری یه حالی شدم.. هم خوشحال بودم و هم ناراحت.. شب که با داداشت رفتی بودی بیرون ویلا.. صدای جیغت اومد .. دویدم سمتت ولی توی راه بیهوش شدم.. صبح که پاشدم بهم گفتن جسدتو درحالی که تیکه تیکه شده بود پیدا کردن.. اون لحظه انگار تمام زندگیم نابود شد.. چهار سال .. چهارسال بود که هرروز به دنبالت توی این جنگل میومدم تا اینکه اونروز تو و روهان باهم دیدم.. آرزو کردم که کاش زن و بچم بودی.. ( پوزخندی زد) نمی دونستم اینقدر زود برابر میشه!

نمی دونستم باید اون لحظه چی کار کنم.. مغزم هنگ کرده .. همه چیزایی که می گفت خیلی برام زنده بود.. ویلا.. ازدواج.. بارداری.. نهال.. کوه .. گیج شده بودم..
– مامان!
صدای جیغ روهان بود. از عالم فکر بیرون اومدم. صدای گریش میومد. یه لحظه مات به باراد نگاه کردم و لحظه ای بعد دویدم سمت روهان. داشت گریه میکرد. تنها بود .
–روهان!
دویدم سمتش. منو محکم بغل کرد.
– کجا .. بودی؟ .. فک..کردم .. خوردنت!
– کی منو بخوره؟
– گرگا..
– عزیزمی گریه نکن عشقم.
بلندش کردم و بردمش توی ویلا.

************************

باراد

روی مبل نشسته بودم . داشتم به وقایع امروز فکر میکردم.. یعنی باور کرده .. میشه منو به یاد بیاره؟ بهش نگاه کردم داشت به سیاه غذا میداد. تا از جاش بلند شد سریع رومو کردم اونور. رفت تو آشپزخونه و دقیقه ای بعد با سینی قهوه برگشت. گذاشت روی میز جلوم و نشست کنارم حس کردم چیزی میخواد بپرسه.
– بپرس!
یهو برگشت سمتم و شروع کرد.
– میشه یه خورده بیشتر برام تعریف کنی خواهش میکنم!
و اینگونه بود که شروع کردم از خودم وخودشو و خانوادشو و.. براش گفتن.

**********************

روهان

الان نزدیک به یه ساعت بود که مامانم منو اورده بود بالا و خواسته بود نرم پایین.
آخه چرا؟ خوب روهان.. من حوصلم سر میره! چقدر کارتون نگاه کنم.. خوب کارتونم یه حدی داره دیگه! چقدر موش و گربه ببینم.؟؟
اه ! همینطور که تلویزیون اتاق روشن بود یواشی رفتم سمت در و بازش کردم .. آهسته آهسته رفتم سمت پله ها و از اون بالا نگاشون کردم. مامانم داشت با آقاهه صحبت می کرد…
یهو بغلش کرد. عمو یه لحظه مردد بود و اونم محکم تر مامان بغل کرد
– .. چقدر خوشحالم که دوباره تورو تو زندگیم پیدا کردم…اگه بدونی تو این چهارسال چی بهم گذشت..
از هم جدا شدن.
مامان : پس با این چیزایی که گفته مشتاق ترم هر چه زودتر خوانوادم ببینم..
دستش گذاشت روی صورتم مامانم..
– مطمئنم منو هر چه سریع تر بیاد میاری.
مامانم دست باراد گرفت : امیدوارم..
یه دفعه سرفم گرفتم. بی ادب! الان چه وقت سرفه کردن. مامانم و باراد بهم نگاه کردن.
دهنم تا ته باز کردم و لبخند زدم. دستام بردم پشتم و گفتم : سلام خوبین؟
مامان دستشو به سمتم گرفت و گفت : بیا کارت دارم!
منم که فضووول! دویدم از پله ها پایین و پریدم روی پای مامان.
– روهانی ، میدونی که تا حالا صد دفعه از مامان پرسیدی که بابام کجاست؟ کیه ؟ چی کارست؟ ولی من هر دفعه سعی کردم بهت جواب ندم
خودم اضافه کردم : ماسمالیش کنی!

باراد با صدای بلندی خندید. مامانم یه دونه زد روی پام و ادامه داد:ولی حالا می خوام…

… یعنی چی ؟ الان من گیج شدم.
– یعنی من باید به عمو بگم بابا؟
مامانم لپمو بوسید و گفت : دقیقا!
– خوب اگه عمو بابامه پس چرا عموم ؟
باراد : چی؟
– یعنی اگه بابام پس چرا از همون اول … اه مامان!
باراد با مهربونی گفت : روهان جون.. تو دوس داری من بابات بشم؟
سرمو تکون دادم. *
– پس تمام!
– یعنی الان تو بابامی؟
– دقیقا! هوراا! یعنی من بابا دارم! آخ جوووون!
از پای مامانم پایین پرید م و خوشحال و خندان از اینکه یه بابا پیدا کردم رفتم تو اتاقم.

****************
سوگل

داشتم ظرفای ی که مونده بود میشستم و همزمان داشتم به وقایع فکر می کردم .
– وای!
دستاش دورم حلقه شد.
– چی کار میکردی؟
چونشو گذاشت روی گودی شونم.
– ظرف می شستم.
– اونو که می بینم …
شروع کرد به بوسیدن گردنم. یهو یه جوریم شد.. چشمام بستم. ظرفا از دستم ولو شدنتو سینک.
– میشه نکنی؟
– چرا.. ت .. که منو.. یادت!
– ولی نه به طور کامل.. خواهش میکنم.
وایستاد.
– باشه.. هر جور میلته..
و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت.
یهو نمی دونم چی شد که احساس ناراحتی کردم.. انگار پشیمون شده بودم. سریع پیشبندم باز کردم و دستکشام انداختنم تو سینک و رفتم بیرون. روی مبل لم داده بود و کسل داشت تلویزیون نگاه می کرد. رفتم جلوش وایستادم. بی تفاوت نگام کرد. تلویزیون از جلو خاموش کردم و دوباره نگاش کردم. از جاش بلند شد و رفت سمت پله ها. دویدم سمتش.
– قهری؟
– نه چیزی نیست!
– مطمئن؟
– به من اعتماد کن..
و رفت. خواستم برگردم که یهو سر جام وایستادم.
به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن.. این جمله رو قبلا شنیده بودم..
به من.. اعتماد.. یهو برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم.
– باراد!
برگشت سمتم. از پله ها بالا رفتم
– به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن..
با تعجب نگام کرد.جلوش وایستادم. بشکن زدم.
– اونروز.. توی خونه بابات .. نهال .. من ..اعتماد..
شگفت زده نگاش کردم. اونم مشتاق نگام کرد.
– آره یادم میاد .. یادم !همه چی یادم میاد! تو .. نهال!
پریدم و بغلش کردم.
– یعنی الان همه چی یادت اومد؟
– آره دیگه خره!
– واقعا؟
بلند خندیدم. یهو دستاش دورم حلقه کرد و منو از زمین بلند کرد و چرخوند. بلند تر خندیدم.
– مامان.. چه خبره؟ جیش داری جیغ میزنی؟
دوباره خندیدم و گفتم : نه عزیزم برو بخواب!
رفت تو اتاقش. همینطور که دستم دور گردن باراد حلقه بود پرسید : چه ربطی داره؟
– آخه هر وقت روهان دستشوییش ..
حتی نذاشت ادامشو بگم. محکم ل*ب*ش*و چسبوند به ل*ب*م. منم یه خلا حس کردم که انگار با ب*و*س*ه* ی اون اون خلا پر شد..
خلا عشق! عشقی که چهارسال بود دنبالش بودم.. و حالا.. با کاری که اون کرد خاطره های زیادی یادم اومد.. همه اون شبا.. رقص عربی.. چک ..و.. ولی نذاشتم هیچ کدوم این لحظه رو خراب کنن. محکم تر به خودم فشردمش. منو بلند کرد و به سمت اتاق حرکت کرد و …

*****************

هنوزم باورم نمی شد دارم اینکارو می کنم.
دستای گرم باراد توی دستام بودن. روهانم کنارم نشسته بود و داشت بیرون نگاه می کرد.
– وای مامان اینجارو!
همینطور که ماشین حرکت می کرد و هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد استرسم بیشتر می شد. آروم زیر گوش باراد زمزمه کردم : وای باراد من می ترسم.
– از چی؟
– نمی دونم.. آخه دارم می رم خانوادم برای اولین بار ببینم.. یه حسی بهم دست داده..
– نگران نباش هیچی نمی شه! … راستی سیامند به همه خبر دادی دیگه نه؟
– آره داداش به همه گفتم.
– براشون توضیح دادی دیگه نه؟
– آره از سیر تا پیاز ماجرا رو گفتم.
– خوب خدا رو شکر.
– خاله نازنین؟
– جانم روهان جان؟
– چقدر مونده؟
– ته اون کوچرو می بینی درست همونجا!
یهو انگار دلم هری ریخت پایین. دست باراد بیشتر فشار دادم.

اصلا نمی دونستم دارم چی کار می کنیم. پله های ساختمون طی کردیم. وارد خونه شدیم.. دست و پام می لرزید. یهو با دیدن خونه تموم خاطره هام زنده شد..پله ها .. صبحونه.. همه و همه.
– همین جا وایسا الان میام.
گوشه دیوار کنار روهان وایستادم.

*********

باراد

وارد هال شدم. با دیدن من همه از جاشون بلند شدن.
تیرداد : کجاست؟ خواهرم کو؟
روشا : باراد؟
– آروم آروم الان میاد فرصت بدین.. فقط اینو بگم که هیچ کدومتونو یادش نمیاد.. با این حال آماده این؟
مظطرب نگام کردن. همه بودن .. رامتین اینا .. روشا .. مامانم و بابام و نهال!
رفتم پشت دیوار. مظطرب منو نگاه کرد. دستشو گرفتم و بردمش تو. یه لحظه همه به هم نگاه کردن . از چهرش جا خورده بودن. ناراحتی توی چشمای بابام و نهال می دیدم. اولین نفر تیراد اومد جلو. روهانم پشت مامانش قایم شده بود. رفت سمت سوگل.به هم نگاه کردن. سوگل یه قدم رفت جلو.روهان سریع اومد پیشم ودستمو گرفت. بغلش کردم. همه داشتیم به تیرداد و سوگل نگاه می کردیم.
– سوگل؟
– تیر…داد!
یهو همو بغل کردن. همه یه نفس راحت کشیدیم. چقدر راحت همو به خاطر اوردن! از سوگل جدا شد.
– دلم برات تنگ شده بود آبجی کوچولو..
روشا : خوب حالا برو کنار نوبت منه!
تیرداد معترضانه نگاش کرد. روشا براش زبون درازی کرد و سوگل برد اون سمت تیرداد اومد سمتم. به روهان نگاه کرد. بعد به من .. سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. دستشو دراز کرد.
– من تیردادم.
روهانم دستشو دراز کرد و گفت : منم روهانم.
– نطرت چیه با هم بیشتر آشنا شیم؟
و دستشو دراز کرد.
–موافقم.
و روهان رفت بغل تیرداد. چشمم به نهال و سوگل افتاد. از جاش بلند شد ورفت سمت سوگل.
– وای سوگل جون خودتی؟
خشنانه اونو تو بغلش گرفت. مصنوعی گریه کرد و گفت : عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده بود وقتی گفتن مردی..
– ببخشید ما هم میشناسیم؟
– آره عزیزم ما مثل خواهر بودیم!
– واقعا؟
روشا : مثل سیندرلا و خواهراش!
نهال بلند خندید. یهو سوگل زد وسط پوزش وفگت : صبر کن .. من تورو یادم!
خنده ی نهال روی لبش خشک شد.
– آره خودم گفتم مثل خواهر..
– نه .. نه !
نزدیک تر شد.
– اونشب توی کوهستون..
یهو جیغ کشید. به سمتش می رفت و نهال عقب عقب می رفت.
– آره تو بودی .. به وضوح یادم تو بودی که منو پرت کردی پایین..
– چی من ..
– خودت تو بودی که اون سنگ پرت کردی به سمتم..
– نه من …
نهال خورد به دیوار..
– دروغ نگو من یادم میاد همه رو .
من که داشتم جوش میاوردم داد زدم : آره نهال؟
– من ..نه ..
– جواب بده لعنتی!
یهو شروع به دویدن کرد. داشت از جلوی رادین می رفت که رادین شمشیر پلاستیکیشو گرفت جلوش و نهال با سرخورد زمین.
– کجا میری ای جادوگر؟ …چطور جرات کردی از دست شوالیه رادین فرار کنی؟
من رفتم سمتش و از موهاش گرفتم و بلندش کردم.
– ممنونم شوالیه!
– خواهش می کنم فرماندار!
و نهال بردمش و انداختمش رو مبل.
– حرف بزن!
یه تفی انداخت روی صورتم و گفت : آره آره من بودم .. خودم با همین دستام پرتش کردم.. من بودم که سنگ به سمتش پرت کردم ( قهقه ای زد) و خوشحالم که اینکارو کردم.. نه اون و نه بچش حقشون نبود که ثروتتو صاحب شن! همش باید مال من می شد نه کس دیگه!..
یه دونه محکم خوابوندم تو گوشش. ( جـــــان جیگرم حال اومد، اینم به خاطر کسانی که خواستارکتک خوردن نهال بودن).
– عوضی پست فطرت..
رفتم و دست سوگل گرفتم و همراه روهان از اونجا خارج شدیم….

************

امیر عزیزم چی کار میکنی؟
– داشتم داستان می نوشتم.
– داستان چی؟
دستای ظریف عسل دور حلقه شد.
– داستانی زن و شوهری که به صورت صوری باهم ازدواج می کنن و بعد از مدتی عاشق هم می شن.. اما بابا اونارو از هم جدا می کنه و بعدا می فهمن که دختره حاملس و
– اسمشون چیه؟
– سوگل و باراد!
– آخرش ؟
– خوشه!
تلفن زنگ زد.
– میرم ولی برمی گردم بقیشو بهم بگو .
– باشه..

خیلی عصبانی بودم.. اصلا باورم نمی شد که نهال همچین کسی باشه.. منو بگو که به خاطرش دوسالم تباه کردم.. نگو خانم فقط دنبال پولم بوده. سوار ماشین من بودیم
روهان دم گوش مامانش یواش گفت : بابا عصبانیه؟
خندم گرفت. : چرا باید باشم؟
روهان جا خورد.
– اووم . خوب آخه..
– نه هیچ وقت ازم نترس! خوب؟
– اوهوم.
– قربونت برم.
سوگل : کجا میریم بابای مهربون؟
– خونه خودمون مامان مهربون.
– پس بزن بریم…

سرانجام نهال و بقیه : نهال که به خاطر عملش یه چند سالی بهش حبس خورد.. حقشم بود زنیکه طمع کار! بابامم که به زور خانواده و سوگل با هم آتی کردیم و از سئوگلم معذرت خواست. تازه نوشم رو سرش گذاشت و حلوا حلوا کرد! روشا و تیردادم بالاخره با هزاربدبختی بعد از اینکه بابرو راضی کردیم کوتاه بیاد با هم ازدواج کردن. دو ماه بعدم سیامند و نازنین و خلاصه همه خوش و خرم زندگی کردیم. البته بعد از همه ی اون سختی هایی که کشیدیم!

دستای گرم سوگل دورم حلقه شد. داشتم بیرون نگاه می کردم. هوای بارونی..
– عشقم چی کار میکنه؟
– دارم به دختر همسایه فکر می کنم!
– کدومشون؟
– همون لاغر بلونده!
– ماشاالله همرم که می شناسی!
برگشتم و بغلش کردم.
– ولی هیچکی به پای تو که نمی رسه!
صورتم بهش نزدیک کردم.
– مامان غذا سرد شد!
– اومدیم مامانی!
– می گم سوگل؟
– بله؟
– نظرت چیه اسم روهان بزاریم پارازیت؟
خندید و گفت : خجالت بکش!
– مامان؟؟
– اومدیم! تو دلم گفتم یامان! بچه پررو! علم غیب داره!
–بیا زیاد به دختره فکر نکن.! شب میاد تو خوابتا!
دستم گرفت و کشید.
– والا اگرم بیاد شازدتون زهرمارم می کنه!
یه دونه محکم زدتم و گفت : روتو برم به خدا!

پایان

یک نظر

  1. آخخخی چه رمانه جالبی اشکم رو درآورد

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*