داستان

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۹

  سارا : آره دیدی؟ اگه بدونی من از دست این دوتا پسر چی میکشم! از اینکه همسر و پسر خودش رو پسر می دونست خندم گرفت. دختر اومد سمت میز. به من نگاه کرد و گفت : اوا ! ساراجون معرفی نمی کنین؟ از جام بلند شدم. – چرا! ایشون سوگل جانن! – آهان! همسر باراد! چشمام گرد شد ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۸

  باورم نمیشد!…. لبهای گرمشوروی لبهام گذاشته بود. گرمی بدنش اون سردی سرامیک زیر پام خنثی می کرد. دستمامو گذازشتم رو شونه هاشو خودمو عقب کشیدم.دستاش هنوز دور کمرم حلقه بود. به خاطر حرکت ناگهانیش شوک شده بودم برای همین نفسم بالا نمیومد. – باراد چی کار… نذاشت ادامه بدم و دوباره لب هاشو رو لبهام فشرد. نمی دونستم چی ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۷

  یه لحظه به هم نگاه کردیم و یهو جیغ هر دوتامون رفت هوا! پرید بغلم . منم محکم بغلش کردم. سیامند و باراد با تعجب بهمون نگاه کردن. از هم جدا شدیم. روشا گفت : دختره ی دیوونه ! باورم نمیشه!چطوری دلم برات تنگ شده بود! – منم همینطور عزیزم! دوباره محکم بغلش کردم . – تو کجا این ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۶

  و سوار آسانسور شد ورفت. با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! … ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم! ولی مگه میشه! خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر! به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۵

  ساکت بود وحرف نمی زد . آروم ولی طوری که بشنوه گفتم : با دیوارم حرف نزده بودیم که اونم به لطف خدا زدیم!! بازم هیچی فقط یه لبخند کج زده بود . انگار که از حرص خوردن من خوشحال بود ! کرمو…. مرضو… تا موقعی که برسیم خونه هیچی نگفتم و دست به سینه نشستم و فقط به ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۴

ازدواج صوری کف دستمو دراز کردم و داخل کف دستش گذاشتم و دستشو گرفتم… با این حرکتم اخماش باز شدن و با تعجب اول به دستش و بعدش به من نگاه کرد. دستش سرد بود .با اینکه تمام این مدات بخاری روشن بود ولی بازم انگشتاش یخ زده بود. یا استرس داشت یا فشارش جا به جا شده بود. به ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت سیزدهم

  باراد رفتم سمت اتاقم و در بستم. نیاز به سکوت داشتم ویه کم فکر کنم و با خودم خلوت کنم برای همین رفتم سمت حمام. لباسامو درآوردم و رفتم زیر دوش! همیشه بهم آرامش می داد. سکوت … خلوت … آرامش. صدای آب آرامش خاصی بهم می داد… حموم بزرگی بود تقریبا سه متر در چهار متر بود. چشمام ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت دوازدهم

  دو زانو نشسته بود رو زمین و با یه دستش اون یکی رو گرفته بود. رفتم کنارش دوزانو نشستم. – بده ببینم! دستمو سمت دستش گرفتم ولی حرکتی نکرد و نگام کرد. دستمو رو دستش گذاشتم و دستاشو از هم جدا کردم. یکی از دستاش قرمز شده بود و ورم کرده بود. به زمین و تکه های قوری چینی ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری (قسمت یازدهم)

  یک دفعه صدای : طبقه دوم، خوش آمدید! منو از عالم رویا بیرون کشید. سریع تا قبل از بسته شدن در بیرون پریدم. به آسانسور نگاه کردم که به سمت بالا حرکت کرد. برگشتم سمت خونه… کلید انداختم که درباز کنم… وقتی در باز شد همزمان با باز شدن در خونه بغلی بود که یه دختر با موهای بلوند ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری(قسمت دهم)

  تو ماشین تنها سکوت بود که داشت حرف میزد که باراد وسط حرفش پرید و گفت: می تونم بپرسم خواهرت چه جوری فوت کرد؟ تیرداد از تو آیینه یه نگاهی به من انداخت و منم سرمو تکون دادم و گفتم : خونواده ی ما یه خونوادهی معمولی بود با همه مشکلاتش. ولی ما همو داشتیم وبرای همین همیشه شاد ... ادامه مطلب »