بایگانی برچسب : ادامه رمان

۳۹ازدواج صوری

  بیش تر از یه ساعت بود که داشتم هیزمایی رو که جمع کرده بودم با تبر از وسط نصف می کردم. به این کار احتیاج داشتم چون می تونستم غم و ناراحتیم سرشون خالی کنم. صدای ماشین اومد. سرم بالا گرفتم و نگاه کردم. سیامند بود. تو این چهار ساله خیلی چیزا بین ما تغییر کرده بود. سیامند نامزد ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری ۳۶

  چشمام همینجوری گرد موند . بابا من فکر کردم شوخی می کنه نمی دونستم واقعیه که! خودمو ازش جدا کردم و آروم خوابوندم تو گوشش! با اینکه تاریک بود ولی می تونستم تعجب ببینم. – دفعه ی آخرت باشه که.. وای اگه یکی بفهمه چی؟ دستمو گذاشتم رو شونش و خواستم که خودمو ازش جدا کنم ولی مگه زورم ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری ۳۵

  یه لحظه انگار از خواب بیدار شده باشم! با خودم گفتم : راست می گه! اگه دوسش دارم نباید یزارم از دستم بره! پس بهتره یه کاری کنم! در ماشین بستم و وارد خونه شدم. رعنا که زن مهربونی بهش می خورد باشه. سمتم اومد و گفت : عزیزم! دادشت تو اون اتاقه توام برو پیشش وتا لباساتونو عوض ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری ۳۳

  تاریخ عروسی نهال و باراد یه ماه دیکه بود. عروسی! چیزی که خیلی دلم می خواست یه روز داشته باشم. ولی تنها چیزی که شد یه صیغه ی محریمت بود بدون هیچ ساز و تبلی! روز و شب برام فرقی نداشت. نه یه غذای درست و درمون می خوردم و نه با کسی حرف می زدم. تنها کارم شده ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت ۳۲

  چشمام ریز کردم. – برای چی اومدی اینجا؟؟ از لحنم جا خورد. ولی خودشو کنترل کرد و گفت : بشین کارت دارم! در واقع حرف نمی زد دستور می داد! چراغ روشن کردم و برگشتم سمتش. ته ریشی که درآورده بود باعث شده بود چهرش پیرتر به نظر بیاد. آروم روی تخت نشست. منم رفتم و کنارش نشستم.یعنی چی ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۳۰

  اوووف! حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم حتی بازی کردن! به پنج دقیقه نرسیده گوشیم پرت کردم اونور. از دیشب تاحالا هیچی نخورده بودم . انگشتامو لایه موهام فرو بردم و نفسم با صدا بیرون دادم. اوووف! – چرا من اینقدر بد بختم؟ به سقف اتاقم خیره شدم. هنوزم نمی تونم باور کنم که باراد با من این کارو ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۹

  یعنی توی اون جعبه چی هست؟ چرا این دختر اینقدر مطمئن؟؟ بعد از دودقیقه تقه ای به در خورد. نهال به سمت در رفت و بازش کرد و بعدش با یه جعبه مشکی با راه راههای طوسی برگشت. گرفتشون به سمتم. – اینا چین؟ – باز کن و ببین! رو مبل نشستم. جعبه رو که نسبتا بزرگ بود و ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۶

  باراد چشمامو آروم باز کردم و یه کش و قوسی به بدنم دادم. آخ که چه شبی بود دیشب! تــــــــوپ! ولی پس خود توپ کو؟ خودم تنها تو تخت بودم. پتو رو کنار زدم و از جام بلند شدم. وقتی صدای ترق تروق از آشپزخونه شنیدم خیالم راحت شد. رفتم تو اتاقم و یه شلوار راحتی بیرون کشیدم و ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۲

  شیشه ماشینو دادم پایین. ملیکا:سوگل جون یادت نره به ما سر بزنیا! این رادین ما دلش برات تنگ می شه! – آخی از طرف من ببوسش! منم دلم براش تنگ میشه! – قربونت برم مزاحمت نمی شم برین به سلامت! و رفت کنار بقیه وایستاد . رادین برام بای بای کرد منم جوابشو دادم و ماشین حرکت کرد. اومدم ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صورتی قسمت ۳۱

  با حالتی کلافه گفت : بده من! بشقاب مظلومانه گرفتم سمتش. رو صندلی کناریم نشست و چنگالو محکم فرو کرد تو کیک! و گرفت سمتم. دهنم باز کردم. عین چی چنگال فرو کرد تو حلقم. با دهن پر گفتم : هووو چته؟ یه جوری نگام کرد ، یه جوری نگام کرد که گفتم الان همون چنگال فرو می کنه ... ادامه مطلب »