بایگانی برچسب : ازدواج صوری

۳۹ازدواج صوری

  بیش تر از یه ساعت بود که داشتم هیزمایی رو که جمع کرده بودم با تبر از وسط نصف می کردم. به این کار احتیاج داشتم چون می تونستم غم و ناراحتیم سرشون خالی کنم. صدای ماشین اومد. سرم بالا گرفتم و نگاه کردم. سیامند بود. تو این چهار ساله خیلی چیزا بین ما تغییر کرده بود. سیامند نامزد ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری ۳۷

  تعادلم از دست دادم و به داخل دره پرت شدم. زیر پام کاملا خالی شد و خودمو تو خلا احساس کردم. دست و پا زدم. دستم به یه شاخه ای خورد و سریع گرفتمش. صدای خنده ی زنی میومد. صداش زدم : نهـــــال! کمکم کن! – تو هنوز زنده ای؟ می دونی چیه؟ تو و اون بچت حقتونه که ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری۳۴

  جیغ زدم: تیرداد ! تو اینجا چه غلطی می کنی! صدای خندش بلند شد. سریع از جام پریدم و چراغ روشن کردم. با این که نور چشمم می زد ولی به سختی به ساعت نگاه کردم. دوازده! – آی سوگل اون چراغ خاموش کن! – نمی خوام خیلی بیشوری! عوضی! – وای سوگل! فکر کن به جای لب طرف ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۳۰

  اوووف! حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم حتی بازی کردن! به پنج دقیقه نرسیده گوشیم پرت کردم اونور. از دیشب تاحالا هیچی نخورده بودم . انگشتامو لایه موهام فرو بردم و نفسم با صدا بیرون دادم. اوووف! – چرا من اینقدر بد بختم؟ به سقف اتاقم خیره شدم. هنوزم نمی تونم باور کنم که باراد با من این کارو ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۱

  با عصبانیت به باراد نگاه کردم. رادین از بفل مامانش پایین اومد و اومد سمتم. – خاله جون نگران نباش ! اگه عمو امیر دعوات کرد خودم عو باراد دعواش می کنم! رو زانوهام نشستم ولپشو بوسیدم. – عزیزم ، حتی اگه عمو امیرت منو دعوام بکنه که مطمئن باش نمی کنه ( جون خودم) و حتی اگه عموت ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۰

هنوزم صدای نفس کشیدنش تو گوشم بود. گرمای بدنش… عطر تنش . شیر باز کردم چند به صورتم آب زدم. وای خدا خودت کمکم کن! دستمال برداشتم و صورتم باهاش خشک کردم . انداختمش تو آشغالی و رفتم بیرون به سمت میز. از دور دیدم همه اومدن حتی باراد که کنارش رادین بود. رفتم سمت میز و سلام کردم. – ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۸

  باورم نمیشد!…. لبهای گرمشوروی لبهام گذاشته بود. گرمی بدنش اون سردی سرامیک زیر پام خنثی می کرد. دستمامو گذازشتم رو شونه هاشو خودمو عقب کشیدم.دستاش هنوز دور کمرم حلقه بود. به خاطر حرکت ناگهانیش شوک شده بودم برای همین نفسم بالا نمیومد. – باراد چی کار… نذاشت ادامه بدم و دوباره لب هاشو رو لبهام فشرد. نمی دونستم چی ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۷

  یه لحظه به هم نگاه کردیم و یهو جیغ هر دوتامون رفت هوا! پرید بغلم . منم محکم بغلش کردم. سیامند و باراد با تعجب بهمون نگاه کردن. از هم جدا شدیم. روشا گفت : دختره ی دیوونه ! باورم نمیشه!چطوری دلم برات تنگ شده بود! – منم همینطور عزیزم! دوباره محکم بغلش کردم . – تو کجا این ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۶

  و سوار آسانسور شد ورفت. با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! … ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم! ولی مگه میشه! خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر! به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۵

  ساکت بود وحرف نمی زد . آروم ولی طوری که بشنوه گفتم : با دیوارم حرف نزده بودیم که اونم به لطف خدا زدیم!! بازم هیچی فقط یه لبخند کج زده بود . انگار که از حرص خوردن من خوشحال بود ! کرمو…. مرضو… تا موقعی که برسیم خونه هیچی نگفتم و دست به سینه نشستم و فقط به ... ادامه مطلب »