بایگانی برچسب : ازدواج

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

  قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری دستاشو دورم قفل کرد. نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم.. انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش.. نه سوگل چته.؟!! – ولم کن! چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم. – آقای محترم من نسبتی با شما ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۷

  یه لحظه به هم نگاه کردیم و یهو جیغ هر دوتامون رفت هوا! پرید بغلم . منم محکم بغلش کردم. سیامند و باراد با تعجب بهمون نگاه کردن. از هم جدا شدیم. روشا گفت : دختره ی دیوونه ! باورم نمیشه!چطوری دلم برات تنگ شده بود! – منم همینطور عزیزم! دوباره محکم بغلش کردم . – تو کجا این ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۶

  و سوار آسانسور شد ورفت. با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! … ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم! ولی مگه میشه! خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر! به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۵

  ساکت بود وحرف نمی زد . آروم ولی طوری که بشنوه گفتم : با دیوارم حرف نزده بودیم که اونم به لطف خدا زدیم!! بازم هیچی فقط یه لبخند کج زده بود . انگار که از حرص خوردن من خوشحال بود ! کرمو…. مرضو… تا موقعی که برسیم خونه هیچی نگفتم و دست به سینه نشستم و فقط به ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری (قسمت یازدهم)

  یک دفعه صدای : طبقه دوم، خوش آمدید! منو از عالم رویا بیرون کشید. سریع تا قبل از بسته شدن در بیرون پریدم. به آسانسور نگاه کردم که به سمت بالا حرکت کرد. برگشتم سمت خونه… کلید انداختم که درباز کنم… وقتی در باز شد همزمان با باز شدن در خونه بغلی بود که یه دختر با موهای بلوند ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری(قسمت دهم)

  تو ماشین تنها سکوت بود که داشت حرف میزد که باراد وسط حرفش پرید و گفت: می تونم بپرسم خواهرت چه جوری فوت کرد؟ تیرداد از تو آیینه یه نگاهی به من انداخت و منم سرمو تکون دادم و گفتم : خونواده ی ما یه خونوادهی معمولی بود با همه مشکلاتش. ولی ما همو داشتیم وبرای همین همیشه شاد ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری(قسمت نهم)

    – آهای خانوم چی کار می کنی؟.. راننده با عصبانیت از تو ماشین داد زد.. صدای پاهاش هر لحظه نزدیک تر میشدن… به پشت سرم نگاه کردم، داشت میومد دوتا بوق واسم زد. انگار که یکی ویشگونم گرفت. به خودم اومدم و راه افتادم بدم. با سختی تمام سرعتمو بیشتر کردم. بالاخره دیدمش… کلید.. کلید کو؟ لعنتی! خدایا ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت هشتم

– می دونستی که دوسالی هست که کسی به این پیانو دست نزده؟ سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم. وای خدایا دارم دیوونه می شم.من نمی فهمم مگه بشر چیزی به نام تی شرت اختراع نکرده ؟ پس این چرا با زیر پوش میگرده؟ شاید فکر کرده که مثلا اون هیکلشو بیرون بزاره دیوونه میشم! احمق! وای نه فکر ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت هفتم

تلو تلو با کمک اشیا خودمو به حال رسوندم. با هرچی که دم دستم بود از جلوش رد شدم و چپ چپ نگاش کردم. وقتی به پله ی آشپزخونه رسیدم اشکم در اومد! – اَه! اینو چی کارش کنم؟ اومدم بپرم که آقا تشریف مبارکشون آوردن و خیلی راحت از بغل من رد شدن ورفتن تو آشپزخونه. تا اومدم بپرم ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۵

  زودتر ازش پیاده شدمو رفتم در زدم. – بیا بالا ابجی خوشگله! با ذوق دویدم سمت خونه. وقتی رسیدم دم در منتظرم بود.پریدم بغلش .اونم منو بغل کرد ورو هوا چرخوندتم. وقتی منو گذاشت رو زمین اینجوری کرد: اوه اوه بی شرف ببین! چه تیپی زده.( یه قیافه باحال گرفتم) حالا ور پریده شوورت کو؟ به پشت سرم نگاه ... ادامه مطلب »