بایگانی برچسب : داستان ادامه دار

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

  قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری دستاشو دورم قفل کرد. نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم.. انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش.. نه سوگل چته.؟!! – ولم کن! چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم. – آقای محترم من نسبتی با شما ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت ۴۱

    – الهی من قربون پسر یکی یدونم بشم! چی شد فرفری جونم؟ – ما..مان.. مرد مرده منو دعوا کرد.. – ا ! زشته بچه مرد مرده کیه؟ بیا بیا اینجا ببینم… تو که داری می گی مرد مرده پس برای چی گریه میکنی؟ مگه ندیدی چجوری خورد به نرده و کتلت شد؟ – چی شد؟ – کتلت! … ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۳

شماره باراد گرفتم. – بله؟ صدای مردونش توی گوشم پیچید. – سلام ، شرکتی؟ – آره چطور مگه؟ – بعدا بهت میگم. زنگ شرکت زدم. منشی در باز کرد و وارد شدم. گفتم با باراد کار دارم. – ایشون الان تو جلسن ، لطف کنین… بدون اینکه چیز دیگه ای بزارم بگه رفتم و در اتاق باراد باز کردم. – ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۲

  شیشه ماشینو دادم پایین. ملیکا:سوگل جون یادت نره به ما سر بزنیا! این رادین ما دلش برات تنگ می شه! – آخی از طرف من ببوسش! منم دلم براش تنگ میشه! – قربونت برم مزاحمت نمی شم برین به سلامت! و رفت کنار بقیه وایستاد . رادین برام بای بای کرد منم جوابشو دادم و ماشین حرکت کرد. اومدم ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۱

  با عصبانیت به باراد نگاه کردم. رادین از بفل مامانش پایین اومد و اومد سمتم. – خاله جون نگران نباش ! اگه عمو امیر دعوات کرد خودم عو باراد دعواش می کنم! رو زانوهام نشستم ولپشو بوسیدم. – عزیزم ، حتی اگه عمو امیرت منو دعوام بکنه که مطمئن باش نمی کنه ( جون خودم) و حتی اگه عموت ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۰

هنوزم صدای نفس کشیدنش تو گوشم بود. گرمای بدنش… عطر تنش . شیر باز کردم چند به صورتم آب زدم. وای خدا خودت کمکم کن! دستمال برداشتم و صورتم باهاش خشک کردم . انداختمش تو آشغالی و رفتم بیرون به سمت میز. از دور دیدم همه اومدن حتی باراد که کنارش رادین بود. رفتم سمت میز و سلام کردم. – ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۷

  یه لحظه به هم نگاه کردیم و یهو جیغ هر دوتامون رفت هوا! پرید بغلم . منم محکم بغلش کردم. سیامند و باراد با تعجب بهمون نگاه کردن. از هم جدا شدیم. روشا گفت : دختره ی دیوونه ! باورم نمیشه!چطوری دلم برات تنگ شده بود! – منم همینطور عزیزم! دوباره محکم بغلش کردم . – تو کجا این ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۶

  و سوار آسانسور شد ورفت. با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! … ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم! ولی مگه میشه! خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر! به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۵

  ساکت بود وحرف نمی زد . آروم ولی طوری که بشنوه گفتم : با دیوارم حرف نزده بودیم که اونم به لطف خدا زدیم!! بازم هیچی فقط یه لبخند کج زده بود . انگار که از حرص خوردن من خوشحال بود ! کرمو…. مرضو… تا موقعی که برسیم خونه هیچی نگفتم و دست به سینه نشستم و فقط به ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۴

ازدواج صوری کف دستمو دراز کردم و داخل کف دستش گذاشتم و دستشو گرفتم… با این حرکتم اخماش باز شدن و با تعجب اول به دستش و بعدش به من نگاه کرد. دستش سرد بود .با اینکه تمام این مدات بخاری روشن بود ولی بازم انگشتاش یخ زده بود. یا استرس داشت یا فشارش جا به جا شده بود. به ... ادامه مطلب »