بایگانی برچسب : داستان ازدواج صوری

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

  قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری دستاشو دورم قفل کرد. نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم.. انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش.. نه سوگل چته.؟!! – ولم کن! چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم. – آقای محترم من نسبتی با شما ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری ۴۰

  اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه.. سر ظهر بود. منم بر طبق عادت نون و پنیری خوردم و دوباره از خونه خارج شدم. ایندفعه باید می رفتم توی جنگل. جنگلی که با هربار رفتن توش ، دردd رو به یاد میاوردم .. دردی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.. آره من اونروز با هزار بدبختی تونستم ببینمش. بدنشو .. ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۸

  – چی؟ یه لحظه شوک شدم. – میشه باهم تنها حرف بزنیم؟ سرمو تکون دادم. دستشو گرفتم و بردمش سمت حیاط پشتی. پشت به استخر وایستاد و گفت : ببین یاراد ،می دونم که خیلی دوسم داری ولی … با غم خواصی حرف می زد انگار دوست نداشت اینارو به زبون بیاره – دیگه فکر کنم بهتره این رابطه ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۳

شماره باراد گرفتم. – بله؟ صدای مردونش توی گوشم پیچید. – سلام ، شرکتی؟ – آره چطور مگه؟ – بعدا بهت میگم. زنگ شرکت زدم. منشی در باز کرد و وارد شدم. گفتم با باراد کار دارم. – ایشون الان تو جلسن ، لطف کنین… بدون اینکه چیز دیگه ای بزارم بگه رفتم و در اتاق باراد باز کردم. – ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۷

  یه لحظه به هم نگاه کردیم و یهو جیغ هر دوتامون رفت هوا! پرید بغلم . منم محکم بغلش کردم. سیامند و باراد با تعجب بهمون نگاه کردن. از هم جدا شدیم. روشا گفت : دختره ی دیوونه ! باورم نمیشه!چطوری دلم برات تنگ شده بود! – منم همینطور عزیزم! دوباره محکم بغلش کردم . – تو کجا این ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۶

  و سوار آسانسور شد ورفت. با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! … ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم! ولی مگه میشه! خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر! به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۵

  ساکت بود وحرف نمی زد . آروم ولی طوری که بشنوه گفتم : با دیوارم حرف نزده بودیم که اونم به لطف خدا زدیم!! بازم هیچی فقط یه لبخند کج زده بود . انگار که از حرص خوردن من خوشحال بود ! کرمو…. مرضو… تا موقعی که برسیم خونه هیچی نگفتم و دست به سینه نشستم و فقط به ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت سیزدهم

  باراد رفتم سمت اتاقم و در بستم. نیاز به سکوت داشتم ویه کم فکر کنم و با خودم خلوت کنم برای همین رفتم سمت حمام. لباسامو درآوردم و رفتم زیر دوش! همیشه بهم آرامش می داد. سکوت … خلوت … آرامش. صدای آب آرامش خاصی بهم می داد… حموم بزرگی بود تقریبا سه متر در چهار متر بود. چشمام ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت دوازدهم

  دو زانو نشسته بود رو زمین و با یه دستش اون یکی رو گرفته بود. رفتم کنارش دوزانو نشستم. – بده ببینم! دستمو سمت دستش گرفتم ولی حرکتی نکرد و نگام کرد. دستمو رو دستش گذاشتم و دستاشو از هم جدا کردم. یکی از دستاش قرمز شده بود و ورم کرده بود. به زمین و تکه های قوری چینی ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوریقسمت ششم

با صدای گنجشک پشت پنجره از خواب بیدار شدم به اطرافم که نگاه کردم دیوارای اتاق خودمو دیدم . حتما سیامک منو اورده بود اینجا. چشمامو دوباره بستم و چرخیدم به اونور. یه لحظه صبر کن. با تعجب چشمامو باز کردم. یا ابوالفضل. این دیگه چیه؟یه نگاهی به لباسام کردم وای خدا کی اینارو عوض کرده ؟ من دیشب تنم ... ادامه مطلب »