بایگانی برچسب : داستان دنباله دار

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

  قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری دستاشو دورم قفل کرد. نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم.. انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش.. نه سوگل چته.؟!! – ولم کن! چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم. – آقای محترم من نسبتی با شما ... ادامه مطلب »

ادامه رمان ازداج صوری۴۲

  چشمام آروم باز کردم. درد سرم کمتر شده بود. از جام بلند شدم و آروم رفتم سمت دستشویی اتاق. وقتی کارم تموم شد از اتاق رفتم بیرون صدای قاشق و چنگال میومد. رفتم سمت آشپزخونه. –سلام. به من نگاه کردن. – سلام. –سلام سر میز نشستم. سوگل از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. – خوب ، آقا ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری ۴۰

  اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه.. سر ظهر بود. منم بر طبق عادت نون و پنیری خوردم و دوباره از خونه خارج شدم. ایندفعه باید می رفتم توی جنگل. جنگلی که با هربار رفتن توش ، دردd رو به یاد میاوردم .. دردی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.. آره من اونروز با هزار بدبختی تونستم ببینمش. بدنشو .. ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری ۳۸

نه این طوری نمی تونه تموم شه! بهش اجازه نمی دم. از جام بلند شدم و لنگون لنگون رفتم سمت در. دستم گذاشتم روی دستگیره. – باراد کجا؟ محل نذاشتم و در باز کردم. سوز بدی میومد. روشایقمو از پشت گرفت. برگشتم و دستشو پس زدم. –سعی نکن جلومو بگیری من باید ببینمش. و دوباره حرکت کردم. از پشت گرفتتم. ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری ۳۷

  تعادلم از دست دادم و به داخل دره پرت شدم. زیر پام کاملا خالی شد و خودمو تو خلا احساس کردم. دست و پا زدم. دستم به یه شاخه ای خورد و سریع گرفتمش. صدای خنده ی زنی میومد. صداش زدم : نهـــــال! کمکم کن! – تو هنوز زنده ای؟ می دونی چیه؟ تو و اون بچت حقتونه که ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری ۳۶

  چشمام همینجوری گرد موند . بابا من فکر کردم شوخی می کنه نمی دونستم واقعیه که! خودمو ازش جدا کردم و آروم خوابوندم تو گوشش! با اینکه تاریک بود ولی می تونستم تعجب ببینم. – دفعه ی آخرت باشه که.. وای اگه یکی بفهمه چی؟ دستمو گذاشتم رو شونش و خواستم که خودمو ازش جدا کنم ولی مگه زورم ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری ۳۵

  یه لحظه انگار از خواب بیدار شده باشم! با خودم گفتم : راست می گه! اگه دوسش دارم نباید یزارم از دستم بره! پس بهتره یه کاری کنم! در ماشین بستم و وارد خونه شدم. رعنا که زن مهربونی بهش می خورد باشه. سمتم اومد و گفت : عزیزم! دادشت تو اون اتاقه توام برو پیشش وتا لباساتونو عوض ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری ۳۳

  تاریخ عروسی نهال و باراد یه ماه دیکه بود. عروسی! چیزی که خیلی دلم می خواست یه روز داشته باشم. ولی تنها چیزی که شد یه صیغه ی محریمت بود بدون هیچ ساز و تبلی! روز و شب برام فرقی نداشت. نه یه غذای درست و درمون می خوردم و نه با کسی حرف می زدم. تنها کارم شده ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۹

  یعنی توی اون جعبه چی هست؟ چرا این دختر اینقدر مطمئن؟؟ بعد از دودقیقه تقه ای به در خورد. نهال به سمت در رفت و بازش کرد و بعدش با یه جعبه مشکی با راه راههای طوسی برگشت. گرفتشون به سمتم. – اینا چین؟ – باز کن و ببین! رو مبل نشستم. جعبه رو که نسبتا بزرگ بود و ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت۲۷

  با جذبه ی خاصی نگاش کردم. یه لبخند زد که صورتشو زیبا تر کرد. نمی دونستم عکس العمل بقیه چی بوده ولی مطمئنا اوناهم شوک شدن. از دست بابام خیلی عصبانی بودم. طوری که اگه می شد همونجا سرش داد میزدم. موهای مشکیشو از پشت بسته بود و یه کمشو رو صورتش ریخته بود. یه رژ بنفش زده بود ... ادامه مطلب »