بایگانی برچسب : داستان عاشقانه

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

  قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری دستاشو دورم قفل کرد. نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم.. انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش.. نه سوگل چته.؟!! – ولم کن! چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم. – آقای محترم من نسبتی با شما ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری ۳۳

  تاریخ عروسی نهال و باراد یه ماه دیکه بود. عروسی! چیزی که خیلی دلم می خواست یه روز داشته باشم. ولی تنها چیزی که شد یه صیغه ی محریمت بود بدون هیچ ساز و تبلی! روز و شب برام فرقی نداشت. نه یه غذای درست و درمون می خوردم و نه با کسی حرف می زدم. تنها کارم شده ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۹

  یعنی توی اون جعبه چی هست؟ چرا این دختر اینقدر مطمئن؟؟ بعد از دودقیقه تقه ای به در خورد. نهال به سمت در رفت و بازش کرد و بعدش با یه جعبه مشکی با راه راههای طوسی برگشت. گرفتشون به سمتم. – اینا چین؟ – باز کن و ببین! رو مبل نشستم. جعبه رو که نسبتا بزرگ بود و ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت۲۷

  با جذبه ی خاصی نگاش کردم. یه لبخند زد که صورتشو زیبا تر کرد. نمی دونستم عکس العمل بقیه چی بوده ولی مطمئنا اوناهم شوک شدن. از دست بابام خیلی عصبانی بودم. طوری که اگه می شد همونجا سرش داد میزدم. موهای مشکیشو از پشت بسته بود و یه کمشو رو صورتش ریخته بود. یه رژ بنفش زده بود ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۴

  ماشین حرکت داد و جلوی ماشین سیامند پیچید. دستمو به دستگیره گرفتم. شیشه رو داد پایین و گفت: مثل اینکه دفعه ی قبل حالت جا نیومده! و پاشو گذاشت رو گاز و ویژ…… عین چی میرفت! از توآیینه دیدم سیامندم داره دنبالش می کنه. کمربندم سفت چسبیدم و چشمام بستم . زیر لب گفتم : ای تو روحت! بعد ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۷

  یه لحظه به هم نگاه کردیم و یهو جیغ هر دوتامون رفت هوا! پرید بغلم . منم محکم بغلش کردم. سیامند و باراد با تعجب بهمون نگاه کردن. از هم جدا شدیم. روشا گفت : دختره ی دیوونه ! باورم نمیشه!چطوری دلم برات تنگ شده بود! – منم همینطور عزیزم! دوباره محکم بغلش کردم . – تو کجا این ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۶

  و سوار آسانسور شد ورفت. با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! … ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم! ولی مگه میشه! خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر! به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۵

  ساکت بود وحرف نمی زد . آروم ولی طوری که بشنوه گفتم : با دیوارم حرف نزده بودیم که اونم به لطف خدا زدیم!! بازم هیچی فقط یه لبخند کج زده بود . انگار که از حرص خوردن من خوشحال بود ! کرمو…. مرضو… تا موقعی که برسیم خونه هیچی نگفتم و دست به سینه نشستم و فقط به ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت سیزدهم

  باراد رفتم سمت اتاقم و در بستم. نیاز به سکوت داشتم ویه کم فکر کنم و با خودم خلوت کنم برای همین رفتم سمت حمام. لباسامو درآوردم و رفتم زیر دوش! همیشه بهم آرامش می داد. سکوت … خلوت … آرامش. صدای آب آرامش خاصی بهم می داد… حموم بزرگی بود تقریبا سه متر در چهار متر بود. چشمام ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت دوازدهم

  دو زانو نشسته بود رو زمین و با یه دستش اون یکی رو گرفته بود. رفتم کنارش دوزانو نشستم. – بده ببینم! دستمو سمت دستش گرفتم ولی حرکتی نکرد و نگام کرد. دستمو رو دستش گذاشتم و دستاشو از هم جدا کردم. یکی از دستاش قرمز شده بود و ورم کرده بود. به زمین و تکه های قوری چینی ... ادامه مطلب »