بایگانی برچسب : داستان های عاشقانه

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

  قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری دستاشو دورم قفل کرد. نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم.. انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش.. نه سوگل چته.؟!! – ولم کن! چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم. – آقای محترم من نسبتی با شما ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۳۰

  اوووف! حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم حتی بازی کردن! به پنج دقیقه نرسیده گوشیم پرت کردم اونور. از دیشب تاحالا هیچی نخورده بودم . انگشتامو لایه موهام فرو بردم و نفسم با صدا بیرون دادم. اوووف! – چرا من اینقدر بد بختم؟ به سقف اتاقم خیره شدم. هنوزم نمی تونم باور کنم که باراد با من این کارو ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۸

  – چی؟ یه لحظه شوک شدم. – میشه باهم تنها حرف بزنیم؟ سرمو تکون دادم. دستشو گرفتم و بردمش سمت حیاط پشتی. پشت به استخر وایستاد و گفت : ببین یاراد ،می دونم که خیلی دوسم داری ولی … با غم خواصی حرف می زد انگار دوست نداشت اینارو به زبون بیاره – دیگه فکر کنم بهتره این رابطه ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۶

  باراد چشمامو آروم باز کردم و یه کش و قوسی به بدنم دادم. آخ که چه شبی بود دیشب! تــــــــوپ! ولی پس خود توپ کو؟ خودم تنها تو تخت بودم. پتو رو کنار زدم و از جام بلند شدم. وقتی صدای ترق تروق از آشپزخونه شنیدم خیالم راحت شد. رفتم تو اتاقم و یه شلوار راحتی بیرون کشیدم و ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۲۵

  خوب آقا پسر جایزه مارو رد کن! – کدوم جایزه؟؟ – آهان پس نمی دونی؟؟ خوب حالا که تو جایزمو نمی دی منم کادوی ولنتاینتو بهت نمی دم. –کادو؟ چه کادویی؟ – حالا دیگه! یه کم مکث کرد و گفت : آهان راستی داشت یادم می رفت، بیا اینم شرط! دستشو کرد تو جیبش و صد تومن پول گرفت ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۳

شماره باراد گرفتم. – بله؟ صدای مردونش توی گوشم پیچید. – سلام ، شرکتی؟ – آره چطور مگه؟ – بعدا بهت میگم. زنگ شرکت زدم. منشی در باز کرد و وارد شدم. گفتم با باراد کار دارم. – ایشون الان تو جلسن ، لطف کنین… بدون اینکه چیز دیگه ای بزارم بگه رفتم و در اتاق باراد باز کردم. – ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۲

  شیشه ماشینو دادم پایین. ملیکا:سوگل جون یادت نره به ما سر بزنیا! این رادین ما دلش برات تنگ می شه! – آخی از طرف من ببوسش! منم دلم براش تنگ میشه! – قربونت برم مزاحمت نمی شم برین به سلامت! و رفت کنار بقیه وایستاد . رادین برام بای بای کرد منم جوابشو دادم و ماشین حرکت کرد. اومدم ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت سیزدهم

  باراد رفتم سمت اتاقم و در بستم. نیاز به سکوت داشتم ویه کم فکر کنم و با خودم خلوت کنم برای همین رفتم سمت حمام. لباسامو درآوردم و رفتم زیر دوش! همیشه بهم آرامش می داد. سکوت … خلوت … آرامش. صدای آب آرامش خاصی بهم می داد… حموم بزرگی بود تقریبا سه متر در چهار متر بود. چشمام ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت دوازدهم

  دو زانو نشسته بود رو زمین و با یه دستش اون یکی رو گرفته بود. رفتم کنارش دوزانو نشستم. – بده ببینم! دستمو سمت دستش گرفتم ولی حرکتی نکرد و نگام کرد. دستمو رو دستش گذاشتم و دستاشو از هم جدا کردم. یکی از دستاش قرمز شده بود و ورم کرده بود. به زمین و تکه های قوری چینی ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت دوم

دو روز دیگه مراسم عقدم بود ومنم دپرس تر از همیشه. بهترین دوستم روشا هم رفته بود یه ماهی خارج پیش مادرش وهنوز نیومده بود.پدر مادر روشا از هم طلاق گرفته بودن .مادرش رفت خارج،پدرشم موند همینجا و زن گرفت خوب منم کسی رو نداشتم تا پیشش درد ودل کنم. کارم شده بود تاصبح بیدار موندن وفیلم دیدن واز اون ... ادامه مطلب »