Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home2/porepori/public_html/index.php:1) in /home2/porepori/public_html/wp-includes/feed-rss2.php on line 8
داستان های عاشقانه – سایت تفریحی پُرِپُر http://porepor.ir سایت تفریحی و سرگرمی Tue, 07 Jun 2016 10:29:56 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=4.7.11 قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری http://porepor.ir/43/ http://porepor.ir/43/#comments Fri, 17 Apr 2015 04:27:52 +0000 http://porepor.ir/?p=2629 ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

دستاشو دورم قفل کرد.
نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم..
انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش..
نه سوگل چته.؟!!
– ولم کن!
چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم.
– آقای محترم من نسبتی با شما ندارم پس ولم کن تا جیغ نزدم.
تقلام بیشتر کردم.
– از کجا میدونی نداری؟ تو که یادت نمیاد!

چی؟ یعنی چی منظورش چیه؟
– ببین ولم کن داری اذیتم می کنی!
– عیب نداره به یادآوردن من می ارزه!
– یاد چی؟ .. اصلا تو کی هستی ؟
با یه حرکت منو برگردوند سمت خودش. صورتش جلوی صورتم بود.نا خوآگاه دست و پام شل شد.
چرا نمی تونستم خودمو در برابرش کنترل کنم؟ واقعا کی بود؟ این مرد کی بود که اینجوری باهام حرف میزد؟ اینجوری باهام رفتار می کرد؟ چرا هر وقت میدیدمش دست و پام شل می شد چرا حس می کردم می شناسمش. با دستاش صورتم جلو صورتش نگه داشت.
– سوگل منو نگاه کن.. خوب به صورتم دقت کن.. تک تک اجزا صورتم زیر نظر داشته باش و فکر کن.. فکر و به یادبیار.
چشمام روی صورتش چرخید و نا خودآگاه روی لباش ثابت موند. ( عجب شیطونیه!)
یهو خندید و گفت : گفتم روی صورتم نه لبم!
یه دفعه از حرفش سرخ شدم. دوباره بهش نگاه کردم به چشماش .. چقدر چشماش برام آشنا بود.. اسمشو زیر لبم تکرار کردم.
– باراد..باراد..
یه دفعه تصاویری برام زنده شدن. یه مرد یه مرد که به یه ماشین مدل بالا تکیه داده.. آره خودش بود .. باراد بود.. یه باغ بود ..مهمونی..منو به خودش فشار داد .. قبرستون.. بالای قبر وایستاده بودیم.. یه اسم.. سوگند..سوگند .. یه نفر دیگم بود.. اسمشو صدا زدم.. تیرداد.. تیرداد..یه دفعه یه جرقه تو ذهنم روشن شد. نگاش کردم.
– سوگند .. تیرداد! یادم میاد..
یه پوفی کرد و گفت : خسته نباشی. همه ی اینارو تو چشای من دیدی؟ خوبه نگفتم به لبم نگاه کنی وگرنه معلوم نبود کیا بیاد میاوردی!… پس من چی؟ من به یادت نمیاد؟
– تورو.. می بینم ولی .. نه..ما باهم نسبتی داریم؟
پشتمو کردم بهش
– چرا هروقت میبینمت قلبم میاد تو دهنم .. چرا وقتی جلومی دست و پام گم می کنم.. چرا هر لحظه بیشتر میل به ب*و*س*ی*د*ن*ت دارم ..
برگشتم سمتش.
– تو کی هستی؟.. چرا ازهمون اول..
– هیسسس!
دوباره صورتم تو دستش گرفت.
– چهارسال قبل من و تو به خاطر یه مسائلی باهم ازدواج کردیم.. ازدواج که نه یه صیغه ی محرمیت ساده بود اونم فقط به خاطر اصرار مامانت.. تو قرار بود زندگی سیاه منو عوض کنی..
یه نفس عمیق کشید.
یه ماه گذشت و وابستگی من به تو هرلحظه بیشتر بیشتر میشد.. تا اینکه نفهمیدم کی بود که تو تیر عشقتو توی قلبم فرو کردی .. از اون لحظه به بعد بود که منتظر یه لحظه بودم تا بیشتر بهت نزدیک شم.. تا اینکه یه روز با یه چک تونستی این بهونه رو برام فراهم بیاری.. اون لحظه که تو رو تو آغوشم داشتم بهترین لحظه زندگیم بود ولی فکر نمی کردم خیلی سریع تموم شه..بعد از چند روز پدرم نهال بهم نشون داد.. فکر می کرد با اینکار منو خوشحال می کنه ولی نمی دونست که فقط نفرتم بیشتر بیشتر میکنه.. اون به خاطر یه مرد شصت ساله منو ول کرده بود… ازم خواست باهاش ازدواج کنم .. چون اون یه زن بیوه بود با کلی ثروت .. می تونست با ثروتش شرکتشو نجات بده… ولی وقتی دید کوتاه نمیام منو تهدید کرد.. گفت تورو می کشه.. منم ترسیدم نمی خواستم دیگه تورو مثل نهال از دست بدم.. کوتاه اومدم با اینکه برای خیلی سخت بود و لی ازت جدا شدم.. چند ماه بعد تورور تو ویلای یکی از دوستام دیدم.. وقتی فهمیدم بارداری یه حالی شدم.. هم خوشحال بودم و هم ناراحت.. شب که با داداشت رفتی بودی بیرون ویلا.. صدای جیغت اومد .. دویدم سمتت ولی توی راه بیهوش شدم.. صبح که پاشدم بهم گفتن جسدتو درحالی که تیکه تیکه شده بود پیدا کردن.. اون لحظه انگار تمام زندگیم نابود شد.. چهار سال .. چهارسال بود که هرروز به دنبالت توی این جنگل میومدم تا اینکه اونروز تو و روهان باهم دیدم.. آرزو کردم که کاش زن و بچم بودی.. ( پوزخندی زد) نمی دونستم اینقدر زود برابر میشه!

نمی دونستم باید اون لحظه چی کار کنم.. مغزم هنگ کرده .. همه چیزایی که می گفت خیلی برام زنده بود.. ویلا.. ازدواج.. بارداری.. نهال.. کوه .. گیج شده بودم..
– مامان!
صدای جیغ روهان بود. از عالم فکر بیرون اومدم. صدای گریش میومد. یه لحظه مات به باراد نگاه کردم و لحظه ای بعد دویدم سمت روهان. داشت گریه میکرد. تنها بود .
–روهان!
دویدم سمتش. منو محکم بغل کرد.
– کجا .. بودی؟ .. فک..کردم .. خوردنت!
– کی منو بخوره؟
– گرگا..
– عزیزمی گریه نکن عشقم.
بلندش کردم و بردمش توی ویلا.

************************

باراد

روی مبل نشسته بودم . داشتم به وقایع امروز فکر میکردم.. یعنی باور کرده .. میشه منو به یاد بیاره؟ بهش نگاه کردم داشت به سیاه غذا میداد. تا از جاش بلند شد سریع رومو کردم اونور. رفت تو آشپزخونه و دقیقه ای بعد با سینی قهوه برگشت. گذاشت روی میز جلوم و نشست کنارم حس کردم چیزی میخواد بپرسه.
– بپرس!
یهو برگشت سمتم و شروع کرد.
– میشه یه خورده بیشتر برام تعریف کنی خواهش میکنم!
و اینگونه بود که شروع کردم از خودم وخودشو و خانوادشو و.. براش گفتن.

**********************

روهان

الان نزدیک به یه ساعت بود که مامانم منو اورده بود بالا و خواسته بود نرم پایین.
آخه چرا؟ خوب روهان.. من حوصلم سر میره! چقدر کارتون نگاه کنم.. خوب کارتونم یه حدی داره دیگه! چقدر موش و گربه ببینم.؟؟
اه ! همینطور که تلویزیون اتاق روشن بود یواشی رفتم سمت در و بازش کردم .. آهسته آهسته رفتم سمت پله ها و از اون بالا نگاشون کردم. مامانم داشت با آقاهه صحبت می کرد…
یهو بغلش کرد. عمو یه لحظه مردد بود و اونم محکم تر مامان بغل کرد
– .. چقدر خوشحالم که دوباره تورو تو زندگیم پیدا کردم…اگه بدونی تو این چهارسال چی بهم گذشت..
از هم جدا شدن.
مامان : پس با این چیزایی که گفته مشتاق ترم هر چه زودتر خوانوادم ببینم..
دستش گذاشت روی صورتم مامانم..
– مطمئنم منو هر چه سریع تر بیاد میاری.
مامانم دست باراد گرفت : امیدوارم..
یه دفعه سرفم گرفتم. بی ادب! الان چه وقت سرفه کردن. مامانم و باراد بهم نگاه کردن.
دهنم تا ته باز کردم و لبخند زدم. دستام بردم پشتم و گفتم : سلام خوبین؟
مامان دستشو به سمتم گرفت و گفت : بیا کارت دارم!
منم که فضووول! دویدم از پله ها پایین و پریدم روی پای مامان.
– روهانی ، میدونی که تا حالا صد دفعه از مامان پرسیدی که بابام کجاست؟ کیه ؟ چی کارست؟ ولی من هر دفعه سعی کردم بهت جواب ندم
خودم اضافه کردم : ماسمالیش کنی!

باراد با صدای بلندی خندید. مامانم یه دونه زد روی پام و ادامه داد:ولی حالا می خوام…

… یعنی چی ؟ الان من گیج شدم.
– یعنی من باید به عمو بگم بابا؟
مامانم لپمو بوسید و گفت : دقیقا!
– خوب اگه عمو بابامه پس چرا عموم ؟
باراد : چی؟
– یعنی اگه بابام پس چرا از همون اول … اه مامان!
باراد با مهربونی گفت : روهان جون.. تو دوس داری من بابات بشم؟
سرمو تکون دادم. *
– پس تمام!
– یعنی الان تو بابامی؟
– دقیقا! هوراا! یعنی من بابا دارم! آخ جوووون!
از پای مامانم پایین پرید م و خوشحال و خندان از اینکه یه بابا پیدا کردم رفتم تو اتاقم.

****************
سوگل

داشتم ظرفای ی که مونده بود میشستم و همزمان داشتم به وقایع فکر می کردم .
– وای!
دستاش دورم حلقه شد.
– چی کار میکردی؟
چونشو گذاشت روی گودی شونم.
– ظرف می شستم.
– اونو که می بینم …
شروع کرد به بوسیدن گردنم. یهو یه جوریم شد.. چشمام بستم. ظرفا از دستم ولو شدنتو سینک.
– میشه نکنی؟
– چرا.. ت .. که منو.. یادت!
– ولی نه به طور کامل.. خواهش میکنم.
وایستاد.
– باشه.. هر جور میلته..
و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت.
یهو نمی دونم چی شد که احساس ناراحتی کردم.. انگار پشیمون شده بودم. سریع پیشبندم باز کردم و دستکشام انداختنم تو سینک و رفتم بیرون. روی مبل لم داده بود و کسل داشت تلویزیون نگاه می کرد. رفتم جلوش وایستادم. بی تفاوت نگام کرد. تلویزیون از جلو خاموش کردم و دوباره نگاش کردم. از جاش بلند شد و رفت سمت پله ها. دویدم سمتش.
– قهری؟
– نه چیزی نیست!
– مطمئن؟
– به من اعتماد کن..
و رفت. خواستم برگردم که یهو سر جام وایستادم.
به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن.. این جمله رو قبلا شنیده بودم..
به من.. اعتماد.. یهو برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم.
– باراد!
برگشت سمتم. از پله ها بالا رفتم
– به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن..
با تعجب نگام کرد.جلوش وایستادم. بشکن زدم.
– اونروز.. توی خونه بابات .. نهال .. من ..اعتماد..
شگفت زده نگاش کردم. اونم مشتاق نگام کرد.
– آره یادم میاد .. یادم !همه چی یادم میاد! تو .. نهال!
پریدم و بغلش کردم.
– یعنی الان همه چی یادت اومد؟
– آره دیگه خره!
– واقعا؟
بلند خندیدم. یهو دستاش دورم حلقه کرد و منو از زمین بلند کرد و چرخوند. بلند تر خندیدم.
– مامان.. چه خبره؟ جیش داری جیغ میزنی؟
دوباره خندیدم و گفتم : نه عزیزم برو بخواب!
رفت تو اتاقش. همینطور که دستم دور گردن باراد حلقه بود پرسید : چه ربطی داره؟
– آخه هر وقت روهان دستشوییش ..
حتی نذاشت ادامشو بگم. محکم ل*ب*ش*و چسبوند به ل*ب*م. منم یه خلا حس کردم که انگار با ب*و*س*ه* ی اون اون خلا پر شد..
خلا عشق! عشقی که چهارسال بود دنبالش بودم.. و حالا.. با کاری که اون کرد خاطره های زیادی یادم اومد.. همه اون شبا.. رقص عربی.. چک ..و.. ولی نذاشتم هیچ کدوم این لحظه رو خراب کنن. محکم تر به خودم فشردمش. منو بلند کرد و به سمت اتاق حرکت کرد و …

*****************

هنوزم باورم نمی شد دارم اینکارو می کنم.
دستای گرم باراد توی دستام بودن. روهانم کنارم نشسته بود و داشت بیرون نگاه می کرد.
– وای مامان اینجارو!
همینطور که ماشین حرکت می کرد و هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد استرسم بیشتر می شد. آروم زیر گوش باراد زمزمه کردم : وای باراد من می ترسم.
– از چی؟
– نمی دونم.. آخه دارم می رم خانوادم برای اولین بار ببینم.. یه حسی بهم دست داده..
– نگران نباش هیچی نمی شه! … راستی سیامند به همه خبر دادی دیگه نه؟
– آره داداش به همه گفتم.
– براشون توضیح دادی دیگه نه؟
– آره از سیر تا پیاز ماجرا رو گفتم.
– خوب خدا رو شکر.
– خاله نازنین؟
– جانم روهان جان؟
– چقدر مونده؟
– ته اون کوچرو می بینی درست همونجا!
یهو انگار دلم هری ریخت پایین. دست باراد بیشتر فشار دادم.

اصلا نمی دونستم دارم چی کار می کنیم. پله های ساختمون طی کردیم. وارد خونه شدیم.. دست و پام می لرزید. یهو با دیدن خونه تموم خاطره هام زنده شد..پله ها .. صبحونه.. همه و همه.
– همین جا وایسا الان میام.
گوشه دیوار کنار روهان وایستادم.

*********

باراد

وارد هال شدم. با دیدن من همه از جاشون بلند شدن.
تیرداد : کجاست؟ خواهرم کو؟
روشا : باراد؟
– آروم آروم الان میاد فرصت بدین.. فقط اینو بگم که هیچ کدومتونو یادش نمیاد.. با این حال آماده این؟
مظطرب نگام کردن. همه بودن .. رامتین اینا .. روشا .. مامانم و بابام و نهال!
رفتم پشت دیوار. مظطرب منو نگاه کرد. دستشو گرفتم و بردمش تو. یه لحظه همه به هم نگاه کردن . از چهرش جا خورده بودن. ناراحتی توی چشمای بابام و نهال می دیدم. اولین نفر تیراد اومد جلو. روهانم پشت مامانش قایم شده بود. رفت سمت سوگل.به هم نگاه کردن. سوگل یه قدم رفت جلو.روهان سریع اومد پیشم ودستمو گرفت. بغلش کردم. همه داشتیم به تیرداد و سوگل نگاه می کردیم.
– سوگل؟
– تیر…داد!
یهو همو بغل کردن. همه یه نفس راحت کشیدیم. چقدر راحت همو به خاطر اوردن! از سوگل جدا شد.
– دلم برات تنگ شده بود آبجی کوچولو..
روشا : خوب حالا برو کنار نوبت منه!
تیرداد معترضانه نگاش کرد. روشا براش زبون درازی کرد و سوگل برد اون سمت تیرداد اومد سمتم. به روهان نگاه کرد. بعد به من .. سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. دستشو دراز کرد.
– من تیردادم.
روهانم دستشو دراز کرد و گفت : منم روهانم.
– نطرت چیه با هم بیشتر آشنا شیم؟
و دستشو دراز کرد.
–موافقم.
و روهان رفت بغل تیرداد. چشمم به نهال و سوگل افتاد. از جاش بلند شد ورفت سمت سوگل.
– وای سوگل جون خودتی؟
خشنانه اونو تو بغلش گرفت. مصنوعی گریه کرد و گفت : عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده بود وقتی گفتن مردی..
– ببخشید ما هم میشناسیم؟
– آره عزیزم ما مثل خواهر بودیم!
– واقعا؟
روشا : مثل سیندرلا و خواهراش!
نهال بلند خندید. یهو سوگل زد وسط پوزش وفگت : صبر کن .. من تورو یادم!
خنده ی نهال روی لبش خشک شد.
– آره خودم گفتم مثل خواهر..
– نه .. نه !
نزدیک تر شد.
– اونشب توی کوهستون..
یهو جیغ کشید. به سمتش می رفت و نهال عقب عقب می رفت.
– آره تو بودی .. به وضوح یادم تو بودی که منو پرت کردی پایین..
– چی من ..
– خودت تو بودی که اون سنگ پرت کردی به سمتم..
– نه من …
نهال خورد به دیوار..
– دروغ نگو من یادم میاد همه رو .
من که داشتم جوش میاوردم داد زدم : آره نهال؟
– من ..نه ..
– جواب بده لعنتی!
یهو شروع به دویدن کرد. داشت از جلوی رادین می رفت که رادین شمشیر پلاستیکیشو گرفت جلوش و نهال با سرخورد زمین.
– کجا میری ای جادوگر؟ …چطور جرات کردی از دست شوالیه رادین فرار کنی؟
من رفتم سمتش و از موهاش گرفتم و بلندش کردم.
– ممنونم شوالیه!
– خواهش می کنم فرماندار!
و نهال بردمش و انداختمش رو مبل.
– حرف بزن!
یه تفی انداخت روی صورتم و گفت : آره آره من بودم .. خودم با همین دستام پرتش کردم.. من بودم که سنگ به سمتش پرت کردم ( قهقه ای زد) و خوشحالم که اینکارو کردم.. نه اون و نه بچش حقشون نبود که ثروتتو صاحب شن! همش باید مال من می شد نه کس دیگه!..
یه دونه محکم خوابوندم تو گوشش. ( جـــــان جیگرم حال اومد، اینم به خاطر کسانی که خواستارکتک خوردن نهال بودن).
– عوضی پست فطرت..
رفتم و دست سوگل گرفتم و همراه روهان از اونجا خارج شدیم….

************

امیر عزیزم چی کار میکنی؟
– داشتم داستان می نوشتم.
– داستان چی؟
دستای ظریف عسل دور حلقه شد.
– داستانی زن و شوهری که به صورت صوری باهم ازدواج می کنن و بعد از مدتی عاشق هم می شن.. اما بابا اونارو از هم جدا می کنه و بعدا می فهمن که دختره حاملس و
– اسمشون چیه؟
– سوگل و باراد!
– آخرش ؟
– خوشه!
تلفن زنگ زد.
– میرم ولی برمی گردم بقیشو بهم بگو .
– باشه..

خیلی عصبانی بودم.. اصلا باورم نمی شد که نهال همچین کسی باشه.. منو بگو که به خاطرش دوسالم تباه کردم.. نگو خانم فقط دنبال پولم بوده. سوار ماشین من بودیم
روهان دم گوش مامانش یواش گفت : بابا عصبانیه؟
خندم گرفت. : چرا باید باشم؟
روهان جا خورد.
– اووم . خوب آخه..
– نه هیچ وقت ازم نترس! خوب؟
– اوهوم.
– قربونت برم.
سوگل : کجا میریم بابای مهربون؟
– خونه خودمون مامان مهربون.
– پس بزن بریم…

سرانجام نهال و بقیه : نهال که به خاطر عملش یه چند سالی بهش حبس خورد.. حقشم بود زنیکه طمع کار! بابامم که به زور خانواده و سوگل با هم آتی کردیم و از سئوگلم معذرت خواست. تازه نوشم رو سرش گذاشت و حلوا حلوا کرد! روشا و تیردادم بالاخره با هزاربدبختی بعد از اینکه بابرو راضی کردیم کوتاه بیاد با هم ازدواج کردن. دو ماه بعدم سیامند و نازنین و خلاصه همه خوش و خرم زندگی کردیم. البته بعد از همه ی اون سختی هایی که کشیدیم!

دستای گرم سوگل دورم حلقه شد. داشتم بیرون نگاه می کردم. هوای بارونی..
– عشقم چی کار میکنه؟
– دارم به دختر همسایه فکر می کنم!
– کدومشون؟
– همون لاغر بلونده!
– ماشاالله همرم که می شناسی!
برگشتم و بغلش کردم.
– ولی هیچکی به پای تو که نمی رسه!
صورتم بهش نزدیک کردم.
– مامان غذا سرد شد!
– اومدیم مامانی!
– می گم سوگل؟
– بله؟
– نظرت چیه اسم روهان بزاریم پارازیت؟
خندید و گفت : خجالت بکش!
– مامان؟؟
– اومدیم! تو دلم گفتم یامان! بچه پررو! علم غیب داره!
–بیا زیاد به دختره فکر نکن.! شب میاد تو خوابتا!
دستم گرفت و کشید.
– والا اگرم بیاد شازدتون زهرمارم می کنه!
یه دونه محکم زدتم و گفت : روتو برم به خدا!

پایان

]]>
http://porepor.ir/43/feed/ 1
رمان ازدواج صوری قسمت۳۰ http://porepor.ir/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa30/ http://porepor.ir/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa30/#respond Sat, 03 Jan 2015 05:17:24 +0000 http://porepor.ir/?p=2603 رمان ازدواج صوری

رمان ازدواج صوری

 

اوووف!
حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم حتی بازی کردن!
به پنج دقیقه نرسیده گوشیم پرت کردم اونور.
از دیشب تاحالا هیچی نخورده بودم .
انگشتامو لایه موهام فرو بردم و نفسم با صدا بیرون دادم. اوووف!
– چرا من اینقدر بد بختم؟
به سقف اتاقم خیره شدم.
هنوزم نمی تونم باور کنم که باراد با من این کارو کرده، یعنی تمام این مدت داشته منو بازی می داده؟
آخه چرا … چرا …
یعنی تمام اون کار را کشک؟ واقعا؟ یعنی به همین راحتی تونست با قلبم بازی کنه؟ به همین راحتی با من بازی کنه و منو مثل یه عروسک پرت کنه اونور؟ …
یعنی تمام این مدت نهال دوست داشته و فقط به خاطر رفع نیازش با من بوده؟..
آخه چرا چرا اون جعبه ی لعنتی رو نگه داشتی؟
اگه ازش بدت میومد پس چرا هنوز چیزایی که تورو به یادش میندازه رو نگه می داری؟
نه من که نمی تونم باور کنم..
صدای زنگ در بود که منو از فکر خارج کرد.
از جام بلند شدم و رفتم دم در. احتمالا دوباره این پسره چیزی جا گذاشته.
با بی حوصلگی رفتم دم در. در باز کردم و به بیرون در نگاه کردم.
دستاش تو جیبش بود و ناراحت نگام کرد.
یهو انگار چیزی ته قلبم سوخت .
– باراد!
با صدای گرفته ای گفت : سلام سوگل، می تونم بیام تو؟
اولش خواستم بگم نه ولی یه چیزی ته قلبم مانعش شد. از جلوی در کنار رفتم. وارد خونه شد.
به محض اینکه از کنارم رد شد عطرش کل وجودم فرا گرفت. در بستم و پشت سرش راه افتادم. به سمت هال رفت و جلوی تلویزیون وایستاد. برگشت سمتم.
با لحن خشک و جدی گفت : من اومدم اینجا تا چیزی رو بهت بگم…. با توجه به اینکه تو دیشب انتخابت کردی و به جای اعتماد به من به حرفای نهال اعتماد کردی ، خواستم بدونی که تموم چیزی که …

یه نفس عمیق کشید و دوباره ادامه داد : تموم چیزی که بین ما بود تموم شده و اینم همون چیزی که اونو به اعتماد کردن به من ترجیح دادی.
و چک بابامو گرفت سمتم.
مغزم هنگ کرده بود.
الان چی شد؟ .. الان من باید چی کار کنم؟.. یعنی چی همه چی بین ما تموم شد؟
همین جوری مات و مبهوت نگاش کردم.
دستمو گرفت و چک گذاشت توی دستم وسرشو آورد جلو و دم گوشم گفت : من دوست داشتم و از باتو بودن خوشحال بودم ولی حالا فهمیدم که تو لیاقتشو نداشتی!..
تو به خاطر چارتا حرف بی معنی و بدون مدرک منو به اون نهال فروختی . امیدوارم الان خوشحال باشی که مامانت نمیره زندون….

و ازم جدا شد و لحظه ای بعد صدای کوبیده شدن در اومد.
چک تو دستم فشردم.
صدای مچاله شدنش می شنیدم.
خدایا من چی کار کردم؟…
چطور تونست باهام اینجوری رفتار کنه؟..
چطور تونست اینارو بهم بگه؟….
چرا حتی نذاشت بهش توضیح بدم؟ اونا فقط حرف نبود مدرک بود! خودم دیدم که گفت از زیر تختش بیاردشون! اگه دوسش نداشت چرا هنوز نگهشون داشته بود؟ چرا چرا چرا؟..
چک پرت کردم یه ور.
– لعنت به همتون ….!!
با تمام وجودم داد زدم.
دستمو بردم تو موهام و جیغ زدم : لعنت به تو …!
میز گرفتم و پرتش کردم یه ور دیگه که باعث شد ظرف شکلات خوری روش پرت بشه وبشکنه.
دوباره فریاد زدم : لعنتیا….
آروم به دیوار تکیه دادم و لیز خوردم.
زانوهامو تو شکمم جمع کردم و سرمو گذاشتم روی زانوم.
با صدای بلندی گریه می کردم.
آخه چرا هرکسی به خودش اجازه میده منو ناراحت کنه؟ چرا به خودش اجازه داد باهام اینجوری حرف بزنه؟
چرا به خودش اجازه داد غرورمو خورد کنه ؟ چرا … چرا؟
مجسمه ی شیشه ای رو که روش خدا نوشته بود از کنارم – روی میز تلویزیون – برداشتم و بهش نگاه کردم.
– خدا یا… چرا ؟ چـ.. را به خودش .. اجازه .. دا .. قلبم..
دیگه نتونستم ادامه بدم.
فقط به مجسمه خیره شدم.
به اسمش. خدا! … بیشتر و بیشتر فشارش دادم و یهو صدای خورد شدن مجسمه ی ظریف و شیشه ای اومد. اونقدر ظریف بود که به راحتی شکست.
خورده شیشه ها روی زمین ریخت علاوه بر اون خونی که در اثر پاره کردن دستم توسط شیشه ها به وجود اومده بود قطره قطره به زمین می ریخت.
دستمو باز کردم و جلوی صورتم گرفتم. آروم حرکتش دادم.
خون .. خون .. آروم سر خوردن و کم کم تا آرنجم قرمز شد.
نمی دونم چرا ولی احساس ضعف و سرگیجه کردم و لحظه ای بعد چشمام سیاهی رفتن.

چند بار پلک زدم ولی اتفاقی نیوفتاد کم کم چشمام سنگین شدن و بعدش دنیا جلوی چشمام سیاه شد.

– ..اگه بلایی سرش میومد چی کار می خواستی بکنی؟
صدای یه زن بود که از بالای سرم میومد.
– فعلا که به خیر گذشت!
صدای یه مرد بود که جواب زن رو داد.
– یعنی چی به خیر گذشت؟؟
کم تو واون نهال این بیچاره رو اذیت کردین حالام…
مرده با صدای بلندتری گفت : روشا تو یکی لطفا خفه شو!
– همون حقت اون دختره ی ایکپیریه!
اینا چی میگن؟ الان دقیقا چی شده؟
چشمام اونقدر سنگین بودن که به سختی می تونستم بازش کنم.
یواش یواش بازشون کردم .
– آخ…!
چشمام بستم. نور بدجوری چشمم می زد!
– سوگلی خوبی؟
صدای نگران روشا بود.
با صدای که به زور بیرون میومد گفتم : من کجام؟
-بیمارستان!
صدای خشن مرد بود.
– چه اتفاقی افتاد؟ چی ..شد؟
روشا : هیچی عزیزم ! فقط یکم ضعف کردیو خون از دست دادی همین!
یهو بدون فکر کردن تنها اسمی که به فکرم رسید پرتش کردم بیرون.
-باراد!
دستمو حرکت دادم. یهو بدجوری سوخت
– آی..!
روشا : یواش یواش!
منو دوباره به حالت اولم برگردوند.چشمامو کم کم باز کردم. سعی کردم به نور عادتشون بدم. سمت راستم نگاه کردم.
– روشا؟
– جونم عزیزم؟
– درد دارم!
با حالت دستپاچه ای گفت : صبر کن صبر کن ! همین الان دکتر خبر می کنم!
دوباره چشمامو بستم. دلم نمی خواست بازشون کنم. انگار اینجوری بهتر بود!
صدای بسته شدن در اتاق اومد. هنوزم صدای نفسای یه نفر دیگه رو میشنیدم. با توجه به اینکه صدای مردونشو شنیده بودم آروم صداش زدم.
– تیا؟
دستمو که سمتش بود حرکت دادم و دنبال دستش گشتم.
دستشو که کنار تخت قرار داده بود پیدا کردم و فشردم.
– پیشم بمون!
و دوباره چشمام سنگین شد وبه خواب فرو رفتم .

نمی دونم دقیقا چه وقت گذشته بود از درد شدیدی که توی شکمم پیچیده بود چشمام باز کردم. همه جا تاریک بود. فقط یه نور کمی که از زیر در میومد وگرنه نور دیگه ای تو اتاق نبود حتی پرده هام کنار نبودن.
به سختی خودمو تکون دادم و رو تخت نشستم. یه پامو بیشتر کشیدم و دنبال دمپایی گشتم.
– آه!
یافتمش ! دمپاییمو پوشیدم و تو اون تاریکی کورمال کورمال دنبال سوراخ آویز سرم گشتم.
دستمو محکم پانسمان کرده بودن برای همین به سختی تونستم خم و صافش کنم. دمپاییمو رو زمین می کشیدم .سرم پایین بود و داشتم به دنبال یخچال می گشتم.
داشتم از گشنگی می مردم. دستمو یه متر جلوتر دراز کردم و به اینور و اونور می کشیدمش تا بالاخره دستم به جسم صافی خورد .
دستمو روی لاستیک بالای در گذاشتم ولی تا اومدم در بکشم سوزن سرم اذیتم کرد.
– آخ!
خودمو نزدیک تر کردم به یخچال تا شاید بدون نیاز به خم کردن درشو باز کنم.
ولی به هر حال که باید اون انگشتای لعنتی رو خم و راست می کردیکه .. باید یه فشار میاوردی که!
آه! خوب من گشنمه!!
یعنی کی امشب پیشم؟ صدای نفس کشیدنش میومد.
آروم خودمو بهش از طریق صدای نفساش نزدیک کردم. دوباره دستمو کشیدم و دنبالش گشتم.
دستمو از روی دسته ی مبل حرکت دادم .
موهاش … پیشونیش و لپاش! پسره!
انگاشتامو صاف کردم و انگشت اشارمو کمی پایین تر آوردم وپشت سرهم فرو کردم تو لپش.
– تیا! .. تیا پاشو من گشنمه! تیا؟؟
– هووووم؟
– پاشو من گشنمه!
از زدن به لپش دست کشیدم و یه قدم عقب رفتم.
صدای دشکای مبل نشون داد که بلند شده.
با صدای گرفته ای که اصلا به صدای خودش شبیه نبود گفت :خوب چراغو روشن کن!
و لحظه ای بعد اتاق روشن شد. سریع ساعدمو جلوی چشمم گرفتم.
– آی!
آروم آروم پایینش آوردم.
کم کم چشمام به نور عادت کرد.
تیرداد دیدم که تا کمر توی یخچال.
ولی هیکلش اصلا شبیه تیرداد نبود…. صداش … عطرش!
یهو یه لحظه موندم.
– باراد؟؟
– هوووم؟
بلند شد و به سمتم برگشت.
تو دستش یه کیک شکلاتی بود.
با موهای پریشون و چشمانی خمار بهم نگاه کرد.
– تو.. تو .. من .. فکر کردم ..
اومد سمتم و گفت : زیاد فکر نکن! همین یه ذره گلوکزیم که برات مونده هدر میره!
کیک گرفت سمتم.
با تعجب ازش گرفتم .
– : بی ادب!
با حرص رفتم رو تختم و سرم آویزون کردم بعدم بالشتو کمی بالا آوردم و بهش تکیه دادم.
اینکه آدم اینقدر سوسول باشه خیلی بده نه؟ حالا چجوری بخورم؟
اون دست بریده رو که نمیشه خم کرد یعنی با اون سفتی که بستن نمی شه کاری کرد!
این سوزنیم که یه ذره تکونش میده تو دست آدم فرو می ره.
کیک گذاشتم رو پام.
با حسرت بهش نگاه کردم . اونم به من نگاه کرد.
– نترس عزیزم یه راهی پیدا می کنم بخورمت!
صدای شکمم بلند شد! اووف!
آخه من نمیدونم غیر این پسره کسی دیگه ای نبود؟؟
دل زدم به دریا و گفتم : باراد؟؟
– هوووم؟
– چیزه .. من .. من پوووف! میشه کمکم کنی این کیک بخورم؟؟
از جاش بلند شدم و اومد سمتم.

]]>
http://porepor.ir/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa30/feed/ 0
رمان ازدواج صوری قسمت۲۸ http://porepor.ir/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa28/ http://porepor.ir/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa28/#respond Thu, 01 Jan 2015 05:14:45 +0000 http://porepor.ir/?p=2598 ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

– چی؟
یه لحظه شوک شدم.
– میشه باهم تنها حرف بزنیم؟
سرمو تکون دادم. دستشو گرفتم و بردمش سمت حیاط پشتی.
پشت به استخر وایستاد و گفت : ببین یاراد ،می دونم که خیلی دوسم داری ولی …
با غم خواصی حرف می زد انگار دوست نداشت اینارو به زبون بیاره
– دیگه فکر کنم بهتره این رابطه رو تـ..
– سوگل فکرشم نکن.. چی شد ؟ چرا یهو تغییر کردی؟؟ نهال بهت چی گفت؟
– اون بهم چیزی نگفت .. فقط حقیقت بهم یادآوری کرد.. اینکه ما نمی تونیم کاری کنیم.. پدرت تصمیم خودشو گرفته و من نمی خوام خانوادم از دست بدم .. نه بیشتر از این..
– ولی سوگل قرار شد به من اعتماد کنی نکنه به من اعتماد نداری؟
دستمو گذاشتم یه طرف صورتش. دستمو گرفت و پایین آورد .
– متاسفم، همه چیز تموم شده!
و روشو کرد اونور وفت.

باورم نمیشه به این سرعت همه چیز تموم شده! چه جوری می تونه؟ یه به همین راحتی ؟؟ به همبن راحتی کلبه ی خوشبختیمونو به آتیش کشید ورفت؟….. نه سوگل نمی تونه !! من میدونم .. همش تقصیر اون دختره ی عوضیه! خودم حسابتو می رسم!

******************************************
سوگل

پشتمو کردم بهش و به سمت در خروجی رفتم.
با دستم اشکامو از روی صورتم پاک می کردم. خیلی سعی کرده بودم که جلوش گریه نکنم … جلوش همه چیو واقعی نشون بدم …
دلم نمی خواست این اتفاق بیفته .. به هیچ وجه .. کاش هیچ وقت نمی دیدمش که حالا به خوام ازش جدا شم… که حالا تموم وجودم به آتیش کشیده بشه .. روحم در هم بشکنه … خورد بشم.. ای کاش!

در باز کردم. تیرداد رسیده بود. خودم بهش زنگ زده بودم. وقتی تو اتاق پیش نهال بودم..
نهال .. اون دختره .. دختری که زندگیم از هم پاشید .. کسی هر زمان با یادآوریش تمام وجودم آتیش می گیره .. کسی مسبب نابودی زندگیم بود .. کسی که …

در ماشین باز کردم وسوار شدم.
– به به آبجی خانوم !
با صدای گرفته و ناراحتی گفتم : چقدر زود اومدی!
– مغازه ی یکی از دوستام همین خیابون پایینی بودم .. پس باراد کو؟
جوابشو ندادم.
– چیزی شده؟
ملتمسانه نگاش کردم.
– میشه راه بیوفتی نمی خوام بیشتر از این اینجا بمونم…
– چیزی شده؟
– خونه بهت می گم.

ماشین حرکت داد. سرمو چسبوندم به شیشه. چقدر خنک بود. اشکام آروم آروم صورتم خیس می کردن. کاش اون لحظه از باراد می خواستم بمونه .. کاش نمی گفتم منو با نهال تنها بزاره ….
شاید اگه نمی رفت .. اگه نمی رفت منم اون حرفا رو نمیشنیدم.. حرفایی که باشنیدنشون لحظه به لحظه آتیش وجودم شعله ور تر میشد …

حرفایی که تمام دنیام نابود کردن …

در اتاقم باز کردم و رفتم توش.
رو تختم خودمو پرت کردم و سرمو فرو کردم تو بالشت.

باورم نمی شد زندگیم به همین راحتی از بین رفته.
گریم نمیومد. نمی دونم چرا. بیشتر دلم می خواست یکی دلداریم بده ، یکی که مجبور نباشم براش قصه رو تعریف کنیم. یکی که همه چی رو بدونه …
ولی کسی نیست ..

در اتاقم باز شد.

– خر خوشگله ی من ( اسم مستعارم ) چته؟
با صدای ناراحتی گفتم : داداشی می خوام استراحت کنم ، میشه تنهام بزاری؟
– نمی خوای بگی چی شده؟ با باراد دعوا کردی؟ چیزی بهت گفته؟

جوابشو ندادم. تنها همون کلمه ی باراد کافی بود تا بغضم بترکه. ولی خودمو نگه داشتم. وقتی صدای بسته شدن در اومد، بی صدا شروع کردم به گریه کردن.

–دیدی گفتم چیزی شده؟
سرمو بلند کردم. به در تکیه داده بود و داشت منو نگاه می کرد.
– نمی خوای بگی نهال بهت چی گفته که اینقدر بهم ریخته؟
با هق هق گفتم : تو از کجا می دونی؟

کنارم روی تخت نشست.
منم پاشدم و کنارش نشستم.

– وقتی تو ماشین تو حال خودت بودی باراد بهم زنگ زد.. گفت که این دختره یه چیزایی بهت گفته که تورو از تصمیمت منصرف کرده.

نگاش کردم.
نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
تیرداد رو بغلش کردم.

دستشو رو موهام کشید و گفت : گریه نکن دیگه گریه میکنما!
سرمو جدا کردم و یه لبخند زدم.
– تو گریه کنی؟ مسخره؟؟
– آهــــــــان! حالا شدی خر خوشگله خودم!

این اخلاق تیا رو دیوونه وار دوس داشتم! همیشه سر حالم میاورد.
من : وقتی اومد تو اتاق و خواست تنها با هام حرف بزنه ، خیلی مشتاق بودم ببینم چی می خواد بگه.

*********************************************

نهال : خواهش می کنم بشین!

روی مبل پشت سرم نشستم.
رو به روم نشست.

– ببین خانوم خانوما بدون مقدمه شروع می کنم.. شنیده بودم که باراد با یه دختره ازدواج کرده ولی اون موقع باور نکردم یعنی باورم نمیشد چون باراد اونقدر منو دوست داشت که وقتی ترکش کردم در واقع مجبور به ترکش شدم با خودش عهد ببنده که با دختر دیگه ای ازدواج نکنه. من باراد بیشتر از هر کس دیگه ای میشناسم .. پسر عموم.. از بچگی با هم بزرگ شدیم.. ریز و درشت اخلاقش تو دستم.. می دونم که اگرم با کسی ازدواج کنه ، اون ازدواج از روی عشق نبوده…
( از جاش بلند شد وشروع کرد دورم چرخیدن. پشت سرم وایستاد و دم گوشم گفت ) بلکه از روی هوس بوده! ..

ازم جدا شد.

– تو دختر خوشگلی و همینم برای جذب مردا کافیه.. ولی فقط جذب نه چیز دیگه ای.. خوب بارادم مرده ، و توام جذاب…

با لحن ترسناکی خندید.

– می دونی که چی می گم ..

یهو جدی شد

. – پس خوب گوشاتو باز کن ، همین فردا میای و چکتو می گیری و راتو می کشی و میری وگرنه …

یهو شیر شدم .
این کی بود که با من اینجوری حرف می زد؟؟

– وگرنه چه غلطی می کنی؟

از لحنم جا خورد .
از جام پاشدم و رفتم سمتش.
حالا نوبت من بود

– ببین نهال خانوم ، هرکی می خوای باشی باش .. میخ وای دختر عموش باش یا هر خر دیگه .. برام مهم نیست چقدر میشناسیش .. باراد منو دوست داره و من از این موضوع مطمئنم. پس پاتو از گلیم ما بکش بیرون!

خندید و گفت : اا پس خبر نداری!
– از چی؟

تلفن روی میز تحریر فلفلی برداشت و یه شماره رو فشار داد.

– سوسن اون جعبه ی زیر تخت باراد بیار…. نگران نباش می دونه .. سریع !

تلفن قطع کرد و اومد سمتم.

–پس صبر کن و ببین!……..

]]>
http://porepor.ir/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa28/feed/ 0
رمان ازدواج صوری قسمت۲۶ http://porepor.ir/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa/ http://porepor.ir/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa/#respond Tue, 30 Dec 2014 05:13:20 +0000 http://porepor.ir/?p=2594  

ازدواج صوری

ازدواج صوری

باراد
چشمامو آروم باز کردم و یه کش و قوسی به بدنم دادم.
آخ که چه شبی بود دیشب! تــــــــوپ!
ولی پس خود توپ کو؟ خودم تنها تو تخت بودم. پتو رو کنار زدم و از جام بلند شدم. وقتی صدای ترق تروق از آشپزخونه شنیدم خیالم راحت شد.
رفتم تو اتاقم و یه شلوار راحتی بیرون کشیدم و پوشیدم. از اتاق رفتم بیرون. تو آشپزخونه داشت ظرف می شست. آروم رفتم سمتش و دستمو انداختم دور کمرش. سرمو گذاشتم روی گودی شونش.

– وای!

بشقاب از دستش لیز خورد تو سینک.

– ترسیدی؟
یه بوسه ای به شونش زدم.
– په نه!
دوباره بشقابو گرفت تو دستش و به کارش ادامه داد.
من – زود بیدار شدی!
– ببخشید شما دیر بیدار شدین!
– مگه ساعت چنده ؟
– یازده.
– اوو بابا! تازه اول صبحه!
چیزی نگفت و ادامه داد.
– راستی مامانت چطوره؟هنوز نیومده.
– نه امروز باهم صحبت کردیم. گفت داییم بدجوری سرما خورده ، فعلا اونجا هست.

یه چند دقیقه ای که گذشت دیدم داره حوصلم سر میره برای همین گفتم : نمیای فیلم ببینیم؟
– بزار ظرفارو بشورم.
– آخه کی کله ی صبح ظرف میشوره؟؟ الان بیا!
– نوچ!
– خودت خواستی.
شیر آب بستم و از کمرش گرفتم و بلندش کردم و گذاشتمش رو اپن.
دستاش که کفی بود بالا نگه داشت و خندید و گفت : باراد بزار بشورمشون!
– حالا بعدا میشوری!
– الان به من نیاز دارن!
– خوب تلویزیونم به تو نیاز داره
– اون مهم نیست !
صورتمو بردم نزدیک تر.
– وقتی میگم میای یعنی میای!
دستاشو گذاشت رو اپن و سرشو آورد نزدیکتر.
– و اگه نیام؟ با حات شیطونی نگام کرد.
یه پوزخندی زدم و گفتم : اونوقت به زور می برمت.
و با یه حرکت انداختمش رو کولم.
– باراد .. ولم کن.. دیوونه !
با مشتاش آروم می زد به پشتم.
یه دونه زدم به پشتش و گفتم : شلوخ نکن!
– باراد به خدا اگه تا یه ثانیه دیگه نزاریم زمین …
همزمان خوابوندمش روی مبل و خودمم افتادم روش.
از این مبلا بود که هم تخت میشد و هم مبل.
خوشبختانه قسمت تختیش باز بود. فکر کنم از صبح چون دیشب که خبری نبود.
تو چشماش نگاه کردم و گفتم : اونوقت چی کار می کنی؟
جوابی نداد و بهم نگاه کرد.
صورتمو بردم نزدیکتر و نزدیکت دستاشو گذاشت دو طرف سرم. اونم صورتشو آورد نزدیکتر
– آی! سوگل کف دستات رفت تو گوشم!!
بلند خندید.
– اوه اوه اوه! مایع ظرفشوییش چیه؟ فکر کنم تا دوسال شستشوی گوش نرم!
روی مبل نشستم . اونم همینطور .
دستشو برد سمت گوشی و جواب داد.
– بله؟ …. ( یهو صداش جدی شد) بله گوشی..
گوشیرو گرفت سمتم. نگاش کردم. زیر لب گفت بابات! گوشیرو گرفتم.
– بله؟
همزمان سوگل از جاش نیمخیز شد که بره . منم سریع دستشو گرفتم و کشیدم. رو مبل افتاد.
دستشو تکون می داد. با اون یکی دستش کنترل از روی میز برداشت و تلویزیون روشن کرد. دستمو شل کردم.
بابام : باراد پسرم، دست سوگل بگبر بیاین اینجا کارتون دارم.
– چی کار؟
– حالا بیاین تا بگم.
بعدم گوشی قطع شد. از جام بلند شدم.
– سوگی پاشو بریم بابام کارمون داره.
– چی کار ؟
– می فهمیم.

************************************************** ******************
تو سالن نشسته بودیم. همه بودن.
سیامند ، روشا ، مامانم و حتی رامتین اینا. ولی بابام نبود.
من و سیامند و رامتین یه ور نشسته بودیم و صحبت می کردیم. و در مقابل ما سوگل و ملیکا و روشا به همراه مامانم داشتن صحبت می کردن.
نمی دونم چرا ولی مامانم اصلا شاد نبود. انگار یه استرس خاصی داشت و نارحت بود. اینو هر وقت به سوگل و بعد به من نگاه می کرد ، می فهمیدم.
یهو بابام اومد.
همه ساکت شدیم و بهش نگاه کردیم.
– سلام به همه!…. همونطور که می دونین امروز روز خاصیه . برای همین از همتون خواستم بیاین اینجا تا یه کادوی همه گانی بهتون بدم …

صبر کن ببینم! کادو؟؟ اونم بابای من؟؟ یه جای کار می لنگه!
– کادوی من با همه فرق میکنه….. یه چیز به خصوصیه به خصوص برای تو باراد !
با تعجب نگاش کردم.
بابای من که حتی تولد منو نمی دونه، برای من کادو گرفته؟؟ اونم امروز؟؟
– واینم از کادو…..
و یک لحظه از اون چیزی که دیدم تو دلم خالی شد ….

]]>
http://porepor.ir/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa/feed/ 0
رمان ازدواج صوری قسمت ۲۵ http://porepor.ir/25%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa/ http://porepor.ir/25%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa/#respond Mon, 29 Dec 2014 05:12:28 +0000 http://porepor.ir/?p=2592  

رمان

رمان

خوب آقا پسر جایزه مارو رد کن!
– کدوم جایزه؟؟
– آهان پس نمی دونی؟؟ خوب حالا که تو جایزمو نمی دی منم کادوی ولنتاینتو بهت نمی دم.
–کادو؟ چه کادویی؟
– حالا دیگه!
یه کم مکث کرد و گفت : آهان راستی داشت یادم می رفت، بیا اینم شرط!
دستشو کرد تو جیبش و صد تومن پول گرفت سمتم. تو دلم بهش خندیدم. مطمئنا داشت می مرد برای اینکه بفهمه کادوش چیه. منم نامردی نکردم و پولو ازش گرفتم و تو جیب پالتوم و بی خیال به صندلی تکیه دادم.
یه دو دقیقه که گذشت گفت : اهم اهم!
من که منظورشو فهمیده بودم ولی به روی خودم نیاوردم. فقط بیرونو نگاه کردم. دوباره سر و صدا کرد اما ایندفعه بلندتر : اهم اهم!
نتونستم جلوی خندمو بگیرم و بی صدا خندیدم.
بلند تر از قبل : اهم اهم!
– اا! چته؟ چیزی تو گلوت گیر کرده؟ آب بدم؟؟
چپ چپ نگام کرد که یعنی خر خودتی! و روشو کرد اونور. من تو دلم بهش خندیدم چون نمی دونست چی در انتظارشه!
************************************************** *********************
داشتم تو اتاقم لباسمو عوض می کردم که صدای کوبیده شدن در اتاقش اومد.
حتما هنوزم به خاطر اینکه فکر می کرد گولش زدم و کادوئی در کار نبوده ناراحت . رفتم دم اتاقش و در زدم. جوابی نشنیدم. در باز کردم. دیدم تو تختش. رفتم بالای سرش.
– باراد؟
– هووم؟
– یه دقیقه بیا!
جوابی نشنیدم.
– مگه نمی خوای کادوی ولنتاینتو بگیری؟
چیزی نگفت.
– نمی خوای؟ هر جور میلته! ولی به نفعت بود. مطمئن باش پشیمون نمی شدی!
از اتاق رفتم بیرون. من که می دونستم میاد بیرون. برای همین سی دی مو تو دستگاه گذاشتم و رو آهنگ مورد نظر م نگه داشتم. به دو دقیقه نکشید که دیدم اومد.
اینجوری کرد : سوگل بدو سریع کارتو بگو خوابم میاد!
رفتم سمتش.
– خوب اگه خوابت میاد بزار برای فردا!
بازومو کشید و گفت : ســـــوگل!
خندیدم و گفتم : باشه! اینو بگیر!
و کنترل ضبط دادم بهش.
– این چیه؟
– کادوت! خوب وقتی گفتم پلیش کن.
و رفتم سمت اتاقم. از یه کیسه مشکی که تو کمدم بود درشون آوردم. عاشق صدای جیرینگ جیرینگشون بودم به خصوص وقتی باهاشون می رقصیدی! نه خوب بود هنوزم اندازم بود.
این لباس سوگند دو سال پیش برام خریده بود و یه انگیزه ای برام شده بود که برم رقص عربی رو یاد بگیرم. رو بندشم زدم و به چشمام یه سرمه کشیدم. بعدم شالشو برداشتم و در اتاق باز کردم و داد زدم : آهنگ بزار!
صدای آهنگ عربی و جلینگ جلینگ پولکای لباسم سکوت خونه رو شکسته بود. از توراهرو شروع کردم. یه قدم به چپ یه قدم به زاست .
حالا نرقص کی برقص!
قشنگ اون چشماشو که داشت از کاسه در میومد می دیدم. دهنش وا مونده بود. همون وسط وایستاده بود و داشت به من نگاه می کرد. همینطور که حرکت می رکردم رفتم و دورش چرخیدم. آهنگش ، ضربی بود. یعنی خواننده نداشت. آخرای آ]نگ بود که جلوش وایستادم از پشت کمرم خم کردم و دستامو موج وار تکون دادم. همزمان با تموم شدن آهنگ کمرم صاف کردم و روبه روش وایستادم. شالمو رو صورتش کشیدم و خواستم برم که لبه ی شالمو گرفت و یهو کشید
. منم همراه با شال کشیده شدم و به سینش چسبیدم. تو چشمای هم نگاه کردیم. گرمی نفساش یه حال عجیبی بهم می داد. قفسه ی سینم بالا و پایین میرفت. هنوز روبندم روی قسمت پایینی صورتم بود. فقط چشمام و از بینی به بالا معلوم بود .
دستشو بالا آورد و به سمت لبه ی روبند برد و اونو بازش کرد…..
حالا صورتم کاملا معلوم بود. دستشو گذاشت زیر چونم….

دوباره دقیقا تو این لحظه ی حساس تلفن زنگ زد.
شروع کرد به خندیدن. ولی هنوزم داشت بهم نگاه می کرد.
صدای تلفن رو اعصابم بود. خودمو ازش جدا کردم و خواستم برم به سمت تلفن که دستمو گرفت و کشید به سمت خودش.
نفهمیدم چی شد! فقط تنها چیزی که می دونستم این بود که خوابم به واقعیت تبدیل شده بود!!

خودمو ازش جدا کردم و گفتم : تلفن داره زنگ می زنه!
– گور باباش! این دفعه نمی تونه کاری کنه یعنی نمی ذارم کاری کنه!
– ولی خوب ..
و بعدش ……..

]]>
http://porepor.ir/25%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa/feed/ 0
رمان ازدواج صوری قسمت۲۳ http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa23/ http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa23/#respond Sat, 27 Dec 2014 05:10:09 +0000 http://porepor.ir/?p=2588 رمان ازدواج صوری

رمان ازدواج صوری

شماره باراد گرفتم.
– بله؟
صدای مردونش توی گوشم پیچید.
– سلام ، شرکتی؟
– آره چطور مگه؟
– بعدا بهت میگم.
زنگ شرکت زدم. منشی در باز کرد و وارد شدم. گفتم با باراد کار دارم.
– ایشون الان تو جلسن ، لطف کنین…
بدون اینکه چیز دیگه ای بزارم بگه رفتم و در اتاق باراد باز کردم.
– خانوم مگه من با شما نیســ…
– خانوم جهانی اشکالی نداره می تونین برین!
صدای باراد بود که حالا از جاش بلند شده بود و داشت به سمتم میومد.
– چیزی شده؟
یه لبخند بزرگ زدم و دستامو بردم پشتم و عین این بچه شیطونا نگاش کردم.
– هـــیــی! یه خبر خوش دارم!
و یه چشمک زدم. همین طوری منتظر نگام کرد.
– راجب بدهیت…
مشتاق تر نگام کرد
– نمی خوای یه قهوه بهم بدی؟
– سوگل خودتو لوس نکن ! بگو کار دارم…
یهو اون کرم وجودم سرشو بیرون آورد و قلقلکم داد.
– خوب پس اگه کار داری من می رم بعدا میام …
دستمو کشید.
– گفتم خودتو لوس نکن حوصله ندارم. کارتو بگو و برو!
– نمی خوام!
اخمو نگاش کردم. یه پوزخند زد و گفت : خیله خوب بگو چی می خوای؟
– باید ازم خواهش کنی …
– چی کار کنم؟
– ازم خواهش کن تا بهت بگم.
– عمرا…
– پس بای! ولی مطمئن باش اونقدر مهم و خوب بوده که اومدم اینجا!
رومو کردم اونور و خواستم برم که گفت : خواهش می کنم..
برگشتم سمتش .
– خواهش می کنم چی؟
کلافه دستشو کشید تو موهاش و گفت : پوووف! خواهش می کنم بگو!
منم رفتم نزدیکتر و لپشو کشیدم و گفتم : آفرین پیسر خوب! بیا اینم جایزت!
چک رو که تو پاکت بود درآوردم و گرفتم سمتش.
– این چیه؟
– باز کن خودت ببین!
تا پاکت گرفت رومو کردم اونور و رفتم سمت در دستمو گذاشتم رو دستگیره و در باز کردم همزمان برگشتم سمتش که حالا چک تو دستش بود و داشت با تعجب بهش نگاه می کرد.
– مواظب خودت باش!
از اتاق رفتم بیرون و در بستم. بدون توجه به منشیش از شرکت رفتم بیرون.
داشتم تو خیابون به سمت آژانسی سر خیابون می رفتم که گوشیم زنگ خورد.
– بله؟
– این پولو از کجا آوردی؟
– خواهش می کنم قابلی نداشت!
– سوگل شوخی نمی کنم، گفتم این از کجا آوردی؟
عصبانی بود.
– مطمئن باش از هرجایی هست حلال!
– ســــوگل! دیوونم نکن! بیست ملیون پول کمی نیست!
– می دونم!
ایندفعه داد زد : گفتم اینو از کجا آوردی؟
دیگه داشتم عصبانی می شدم. عوض اینکه تشکر کنه ، داره سرم داد می زنه! بی شخصیت!
با عصبانیت گفتم : از وامم!
– وام؟
– بله همونی که قرار بود بدهی پدرمو رو صاف کنه.
چند لحظه سکوت کرد.
– برای چی این کارو کردی؟
– اونش به خودم مربوطه! اگرم نمی خوای می تونی شب بیاری خونه ، با کمال میل ازت پس می گیرم. فعلا کار دارم ، خدافظ!
تلفن قطع کردم.
وایـــــــی! می خواستم کله شو بکنم. چرا مثل آدم نمی پرسی؟ حتما باید داد بزنی؟ بی ادب! عوض دستت درد نکست! به جای اینکه بگه سوگل جان مرسی که منو از زندان نجات دادی واقعا ازت ممنوم ، داد می زنه از کجا آوردی؟ ایش!
کلید تو سوراخ قفل کردم و در باز کردم.
مثل اینکه این محیا به خودش اومده ، دیگه سرک نمی کشه!
لباسامو درآوردم و همونجوری پرتشون کردم روی تخت. از دست باراد خیلی عصبانی بودم. حتی یه تشکر خشک و خالیم ازم نکرد.
ساعت تازه سه بود.
منم که بیکار! رفتم تو اتاق کارش و نشستم پشت پیانو و سروع کردم به نواختن. آهنگ مورد علاقم ، آهنگ لاو استوری (love story) بود .
هم آسون بود و هم زیبا. تقریبا یه یه ساعتی با پیانو کار کردم. گشنم شده بود. رفتم سر یخچال و قرمه سبزی که از دیروز تو یخچال بود درآوردم و گرمش کردم و شروع کردم به خوردن.
هنوز وسطای غذام بودم که صدای کلید انداختن و بعدش باز شدن در به گوش رسید.
محل نذاشتم و بقیه غذامو خوردم.
چیزی نگفت. فقط یه سرک کششید تو آشپزخونه. منم چپ چپ نگاش کردم. راشو کشید ورفت. آخرین لقممو خوردم و دوغمم سر کشیدم و رفتم سمت اتاقم.

داشتم وارد اتاقم می شدم که یهو دستایی از اتاق باراد کمر منو گرفت و کشید…..

یه جیغ کوتاهی زدم.
منو از پشت چسبوند به دیوار.
در اتاقشم بست. اتاقش پنجره داشت ولی چون پرده های کلفتی داشت نور قابل عبور نبود اتاق کاملا تاریک بود. فقط به خاطر نفسهاش که به صورتم می خورد می تونستم بفهمم که صورتش روبه روی صورتم.
کم کم فاصله ی صورتش کم تر شد. قلبم داشت تو حلقم می تپید. نزدیک و نزدیک تر می شد. چشمامو رو هم فشردم. گفتم الان که …
یهو صداشو کنار گوشم شنیدم. لبشو به گوشم چسبوند و با حالت خاصی گفت : ممنونم که جونمو نجات دادی!
بعدم آروم خندید. و ازم فاصله گرفت. .
– چجوری برات جبرانش کنم؟
هنوز نفساش روی صورتم میخورد. به خودم اومدم و فکرمو به کار انداختم. چشمامو باز کردم.
می تونستم صورتشو ببینم. البته نه به طور واضح!
دست راستمو بالا آوردم و گذاشتم رو صورتش. دست چپمم حرکت دادم و دستشو که روی کمرم بود گرفتم. انگشتامو لایه انگشتاش حلقه کردم.
دستمو که روی صورتش بود تکون دادم و گذاشتم روی شونش.
منم لبمو به گوشش نزدیک کردم و آروم گفتم : نیازی به جبران نیست!
دستمو که تو دستش بود آزاد کردم. صورتمو عقب کشیدم و به چشماش نگاه کردم. وقتی دیدم هیچ عکس العملی نشون نمی ده از کاری که می خواستم بکنم پشیمون شدم و گفتم : من باید برم …
همین که اومدم برم یهو دستاش دورکمرم حلقه شد و منو محکم به خودش فشار داد.
دستامو گذاشتم روی شونش تا له نشن.
دوباره لبشو آورد دم گوشم و گفت : تو هیچ جا نمیری! کجا بهتر از اینجا؟
واقعا! کجا بهتر از بغل تو هان؟
ادامه داد : تو الان گروگان منی! گروگانا که جایی نمیرن؟ می رن؟
من خندیدم و گفتم : خوب آقای گرگان گیر الان می خوای باهام چی کار کنی؟
– می خوام ببرمت یه جای خوب
– کجا؟
جواب نشنیدم.

سرشو عقب کشید و به سمت در قرار داد.
یارو ولم نمی کرد .
همین جور پشت سر هم دکمه ی زنگ فشار می داد .
نمی شد بی خیالش شد که ! دینگ .. دینگ .. دینگ .. دینگ!
ازم جدا شد و به سمت در فت
– اومدم!
ای تف تو روحت زندگی! با این وقت نشناسیت! صدای محیا بود که میومد.
آخ !آخ من چقدر دلم می خواست جفت پا برم تو صورتش دختره ی ایکپیری! یکم که گذشت دیدم صدای بسته شدن در اومد و لی خبری از باراد نبود. رفتم دم در دیدم نیستش. یه پنج دقیقه ای منتظرش موندم دیدم نمیومد برای همین رامو کج کردم به سمت اتاقم. پنجرمو باز کردم و رفتم زیر پتو. چشمامو بستم . به دو دقیقه نکشیده خوابم برد.

ای خدا!
با صدای زنگ گوشی بود که از خواب پریدم.
صدای خوابآلود باراد که از کنارم میومد گفت : بله؟ … باشه .. باشه .. خدافظ.
و صدای گذاشتن گوشی روی میز کنار تخت اومد. یهو دستی دورم حلقه شد. پس اینجا خوابیده بود. کنار من و حالا انتظار به سر رسید!
بغلم کرده بود درست همون جوری که تصورشو می کردم ولی ایندفعه فرق داشت . ایندفعه رویا نبود واقعی بود. خودشو بیشتر بهم چسبوند.
–سوگل؟
-هووم؟
– بیداری؟
– اوهووم!
چند لحظه مکث کردم .
با صدای گرفته ای گقتم : باراد؟
– جانم؟
ای فدات ! تو دلم انگار رخت می شستن! یه جور باحالیم شد.
– ساعت چنده؟
– پنج.
– پنج؟؟ شب یا صبح؟
– شب.
– هااان! وای ترسیدم!
به پشت خوابیدم و یه نفس عمیق کشیدم. اتاق خیلی سرد بود.
– فکر نمی کنی اینجا یکم شبیه یخچال؟
پنجره رو تا ته باز کرده بود. روی آرنجش تکیه کرد و دستشو گذاشت زیر سرش. بازم بدون لباس بود. من نمی دونم این یخ نمی کنه؟ سردش نمی شه ؟
– تازه خیلیم گرمه!
– بـــــله!
– چیه سردت؟
– نه دارم می پزم! خوب معلومه سردم!
من معمولا پنجره رو کم باز می کنم تا زیادی سرد نشه ولی الان تا ته باز بود .
– خوب میگی چی کار کنم؟
منم مثل اون روی آنجم تکیه دادم و گفتم : خوب پاشو پنجره رو ببند.
–نچ!
– خوب خودم می بندم.
–جون تو اگه بزارم!
– بدرک!
پشتمو کردم بهش و به پهلو خوابیدم.
پتورم تا کلم کشیدم بالا.یهو دستش دورم حلقه شد.
– پس بگو دردت چیه!
– بده می خوام گرمت شه!
– فقط به خاطر منه؟
– حالا هرچی! فعلا که بغلت کردم!

صورتشو کنار کشید و دستشو دراز کرد و گوشیشو برداشت.
ای لعنت اندر لعنت بر خرمگس معرکه!
– بله ..
از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.داشتم دستامو می شستم که در دستشویی باز شد. اونقدر یهو وا کرد که آب رفت تو دماغم. – هوووو! اینجا حریم شخصی! – حریم شوهر کرد! فعلا برو آماده شو داریم میریم جایی. – کجا؟ – بیا بهت می گم. و رفت بیرون.
از دستشویی اومدم بیرون و رفتم به سمت اتاقش و درشو یهو باز کردم. داشت لباسشو می پوشید که وارد شدم. برگشت سمتم و گفت : داشتم لباس می پوشیدم ، مثلا حریم منه!

– حریم شوهر کرد .

ورفتم رو تختش نشستم ونگاش کردم.

– نمی گی کجا میریم؟

– بچه ها دعوت کر دن بریم بیرون شام .

همینطور که داشت لباسشو می پوشید گفت. منم رفتم سمت تاقم و یه مانتو بافت طوسی و یه شال مشکی با یه پالتو مشکی به همراه شلوار همرنگش پوشیدم رفتم بیرون.

اونم یه کت مشکی مخمل به همراه یه یقه هفت همرنکش با شلوار جین پویده بود و منتظرم بود.

– بریم؟

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.

از تو جاکفشی چکمه مشکیامو که درواقع کتونی بود ولی بالاش مثل بالای چکمه بود ولی از پشم درست شده بود یعنی توش پشم مشکی به کار رفته بود ولی من بالاشو تا کرده بودم تتا زیرش بیرون بیاد.

در بست و سوار آسانسور شدیم . تو پارکینگ سیامند منتظرمون بود.

–سلام!

– سلام !

باهم دست دادیم.

–آقا بریم؟

– بریم!

من و باراد رفتیم سوار ماشین باراد شدیم و سیامندم رفت سمت ماشین خودش . ولی به جای شاسی بلندش ، رفت سمت یه بی ام و نقره ای رنگ و سوارش شد . سقفشو داد پایین و حرکت کرد.

باراد : مثل اینکه دوباره تنش می خاره!

برگرفته شده از romaan.blog.ir

]]>
http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa23/feed/ 0
رمان ازدواج صوری قسمت۲۲ http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa22/ http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa22/#respond Fri, 26 Dec 2014 05:09:24 +0000 http://porepor.ir/?p=2585 ازدوواج صوری

ازدوواج صوری

 

شیشه ماشینو دادم پایین.
ملیکا:سوگل جون یادت نره به ما سر بزنیا! این رادین ما دلش برات تنگ می شه!
– آخی از طرف من ببوسش! منم دلم براش تنگ میشه!
– قربونت برم مزاحمت نمی شم برین به سلامت!
و رفت کنار بقیه وایستاد . رادین برام بای بای کرد منم جوابشو دادم و ماشین حرکت کرد.
اومدم یکم سرش غر بزنم که گوشیش زنگ خورد .
– بله … سلام. چه خبر؟ … چی شده؟ … چی .. چه جوری؟ امکان نداره… (صداش یهو اوج گرفت) پس من برای چی تورو جای خودم فرستادم شرکت؟هان؟ از همون اول می گفتی نمی تونم من یکی دیگه رو می فرستادم … ببین سیامند…. من نمی فهمم! صبر کن بیام اونجا!
تلفن قطع کرد. شیشه رو داد پایین. نوک گوشیرو به چونش چسبوند. حرفمو قورت دادم. گفتم الان عصبیه ، دوباره می زنه تو دک پوزم بی خیالش.
سرعت ماشینشو بالا برد.
این ماشینو با مهارت از بین ماشینای دیگه رد می کرد طوری که تو هر حرکت کناشین من عزرائیل می دیدم داره میاد سمتم. چشمامو محکم رو هم بستم. نفهمیدم چطوری و کی رسیدیم دم خونه.
– تو برو خونه من شرکت کار دارم.
صداش مظطرب بود. بدون معطلی از ماشین پریدم پایین و رفتم خونه. دم در منتظر بودم این محیا بیاد بیرون ولی وقتی دیدم خبری نیست ، رفتم تو خونه و در بستم.
اووف! رفتم تو اتاقم و لباسم آویزون کردم. بعدم لباس روشا رو دراوردم و گذاشتم تو پلاستیک تا بعدا بهش بدم. از کشو یه دست لباس بیرون آوردم و پوشیدم. یه دونه از این تاپا که پشت گردنین و یه شلوار ورزشی شمعی.
رفتم سمت تختم که دراز بکشم .
اِ! تخت یه نفرهه نبود. بلکه به جاش یه دونفره بود. من کورم تازه دیده بودمش. روش دراز کشیدم.
آخی! چقدر نرم بود. مثل تخت خودش. اَاَاَ! چه بد شد! حالا به چه بهونه ای برم رو تختش بخوابم؟
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقش.
اِ! اینکه همون تخت یه نفرهه تو اتاق من! اینجا چی کار میکنه؟ یعنی جاهاشونو عوض کرده؟ وا چرا؟؟
شب حتما می پرسم.
دوباره برگشتم تو اتاق خودم و در بستم و پنجره رو باز کردم و خزیدم زیر پتو.
این تعویض تخت یه خاصیت مهم داشت! البته برای من! صورتمو تو بالشت فرو کردم و تا می تونستم بوشو کشیدم بالا.
نزدیکای دوازده و نیم یک بود که از خواب بیدار شدم. جامو درست کردم و رفتم آشپزخونه.
برای خودم یه قرمه سبزی توپ بار گذاشتم تا نوش جان کنم!!!
رفتم سمت تلویزیون و یکی از فیلمایی که همون کنار بود و گذاشتم و نگاه کردم جونم فیلم! یک فیلم اکشنی بود که نگو ! یه دوساعتی حال اومدم! جون تو! همینجوری خوشم اومد، بعد از تموم شدن این فیلم یکی دیگه رو گذاشتم و نگاه کردم و هرازگاهی به غذام سر می زدم . آقا از این ترسناکای پدرمادر دار بودا! از اینا که آدم زیر و رو می کنه! منم که با اشتیاق رفته بودم تو فیلم!
بالاخره بعد از خوردن غذا و تموم شدن فیلم ، نزدیکای پنج پنج و نیم شده بود که یکمم غذا گذاشتم برای باراد. شاید به امید اینکه نوش جان فرمایند.
حوصلم سر رفته بود برای هیمن رفتم و ایکس باکس توی کشوی میز تلویزیون درآوردم و شروع کردم به بازی! ماشین بازی ، جی تی ای، فیفا و …. اونقدری که چشمام داشت از کاسه در میومد. به ساعت نگاه کردم. نزدیکای دوازده بود.
برای همین دستگاه خاموش کردم و بدون اینکه شام بخورم عین این جسدا رفتم تو اتاقم و ولو شدم روی تخت.
نمی دونستم چند ساعت خوابیده بودم که از زور تشنگی بیدار شدم. به ساعت نگاه کردم. دو و نیم بود. به زور از جام بلند شدم و تلو تلو خوران رفتم سمت هال.
از دیدن چیزی که جلوم بود چشمام گرد شد.قیافش بدجوری بهم ریخته بود. جلوش یه بطری مشروب بود .یکم ریخت تو لیوانش و یه کله رفت بالا.
یعنی چش شده؟ رفتم نزدیکش و با صدای خواب آلودی گفتم : باراد؟
سرشو برگردوند سمتم. چشماش قرمز بود و ناراحت.
– چیزی شده؟
آروم نشستم کنارش. به بطری رو به روش خیره شد دستشو دراز کرد تا دوباره بطری رو بگیره که سریع دستمو دراز کردم و مچشو گرفتم.
– نه به اندازه ی کافی خوردی!
دوباره نگام کرد. خوب بگو چته لعنتی! دستشو آورد پایین. نه حتما یه چیزی شده!
– نمی گی چی شده؟
دستم هنوز رو مچ دستش بود.
–سرمون کلاه گذاشتن.
صداش گرفته بود.
– چی؟
– قرار بود یه بیمارستان توی حومه شهر درست کنن . برای همینم ما بهترین طرحمونو بهشون دادیم و اونام قبول کردن. خیلی خوشحال بودیم ، چون فکر می کردیم یه موفقیت بزرگ بدست آوردیم. قرار بود برای این طرح ، تهیه ی وسایل به عهده ی اونا باشه. ولی گفتن که اول شما پولشو بدین بعد ما روی پول کل طرح اضافه می کنیم، ما تمام تلاشمونو کردیم و وسایل مورد نیاز خریدیم. تعریف این شرکت از خیلیا شنیده بودیم برای همین خیالمون راحت بود . تا امروز… سیامند زنگ زد و گفت که اون شرکت جز یه شرکت کاهبردار چیز دیگه ای نیست. من برای طرح زحمت کشیده بودم خیلی … اما حالا.. زحمتام به درک ، اونهمه پولی رو که برای وسایل داده بودم چه جوری باید پس بدم نمی دونم … تارخ چکش برای پس فرداست…

آخی ! سرشو گذاشت لایه دستاش.
دستمو بردم سمت پشتش. مردد بودم که بزارم یا نه.. یه نفس عمیق کشیدم و گذاشتمش روی پشتش.
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. منم بهش لبخند زدم.

آروم به سمت پایین خم شد وسرشو گذاشت رو پام. قلبم داشت در میومد! یه لحظه با خودم فکر کردم چطوره هر شب بهش مشروب بخورونم؟

نمی دونستم چی کار باید بکنم. ا
صلا نمی دونستم اگه کاری بکنم می تونم خودمو نگه دارم یا نه؟
فکر کنم فکرمو خوند چون گفت : آرومم کن.
– چی؟
چیزی نشنیدم. از اون بالا کمی به جلو خم شدم و به صورتش نگاه کردم. چشماشو بسته بود.
شوخی شوخی گفتم : فکر کنم منو با تخت خوابت اشتباه گرفتی! پشو ببینم!
ولی اون جدی گرفت و از روی پام بلند شد.
نـــــه! غلط کردم. بابا اصلا منو با تخت اشتباه بگیر ! تو رو خدا!!
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش حرکت کرد .
هووووی! یارو با تواما!
از جام بلند شدم و رفتم سمتش. بازوشو گرفتم و کشیدم. وایستاد و بهم نگاه کرد.
– تو چرا اینقدر بی جنبه شدی؟ حالا من یه شوخی کردم!
دستشو گرفتم و به سمت هال کشیدم.
– حالا بیا ببینم مشکلت چیه!
ولی تکون نخورد و به جلو ، یعنی به تختش نگاه کرد.
– هوووف! خیله خوب…
دستشو گرفتم و به سمت اتاق خودش بردمش.رو تخت نشوندمش و خودمم کنارش نشستم.
– حالا بگو ببینم دردت چیه!
– می خوام تنها باشم!
وا پس مرض داری می گی آرومم کن؟؟ روانی! عوضی!
از جام بلند شدم ورفتم از اتاق بیرون .
با حرص رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم و رفتم تو اتاقم و خودمو روی تخت پرت کردم چشمامو محکم بهم فشردم. مرتیکه زنجیری!
فردا صبح اولین کاری که کردم به همون کسی که قرار بود برام وام جور کنه زنگ زدم.
– الو ؟
– بفرمائید!
صداشو شناختم.
– سلام حاج آقا خوب هستین؟
– ممنونم شما؟
-سوگلم ، اعتمادی!
– دختر آقای اعتمادی خدا بیامرز؟
په نه په! دوست دخترت! معلوم نیست هر روز چندتا سوگل بهش زنگ می زنن که آدرس می پرسه! والا!
– بله خودمم.
– چطوری دخترم خوبی؟
– مرسی ، خیلی ممنون. راستش حاج آقا؟
– جانم؟
زهر مار و جانم!
– اون وام ما جور شد؟
– آره دخترم چند روزیه که جور شده. به مادرتم گفتم، بهتون نگفته؟
– نه چیزی به من نگفته!
– به هر حال وام آمادست هرچه زودتر بیای بگیریش که بهتره!
– راستی چه جوری باید بدمش؟
– نه دخترم لازم نیست پسش بدی! این بیست ملیون در مقابل زحمتا و پولایی که پدرت برای محل خرج کرد هیچه! اینم به عنوان طلب از ما قبول کن!
با این حرفش خیلی خوشحال شدم. قرار بر این شد که ظهر برم و چک ازش بگیرم.

]]>
http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa22/feed/ 0
رمان ازدواج صوری قسمت سیزدهم http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/ http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/#respond Sun, 28 Sep 2014 05:04:46 +0000 http://porepor.ir/?p=2556 رمان ازدواج صوری(2)

رمان ازدواج صوری(۲)

 

باراد

رفتم سمت اتاقم و در بستم.
نیاز به سکوت داشتم ویه کم فکر کنم و با خودم خلوت کنم برای همین رفتم سمت حمام.
لباسامو درآوردم و رفتم زیر دوش!
همیشه بهم آرامش می داد.
سکوت … خلوت … آرامش.
صدای آب آرامش خاصی بهم می داد…
حموم بزرگی بود تقریبا سه متر در چهار متر بود.
چشمام بستم و سرمو بالا گرفتم و گذاشتم قطره های آب با صورتم تماس پیدا کنه.
اوووف!
این دختر…
با بقیشون فرق داره. …
سرمو بیرون آوردم و دستمو به دیوار حموم تکیه دادم …
سرمم رو بازوم گذاشتم و گذاشتم قطره های آب این دفعه به بدنم بخورن.
تاحالا خیلی سعی کردم جذبش کنم ولی نشده در حالی که بقیشون با بار اول ، خیلی راحت به سمتم کشیده می شدن! و همینم منو خوشحال کرده و به فکر فرو برده . این یعنی اینکه احتمالا مثل اون خود فروشا نیست!
..آره .. فرق داره.
یه صدایی تو مغزم گفت :
اونم همینطوری بود مگه یادت نیست؟ درباره ی اونم همینو گفتی..
با بقیه فرق داره! ولی آخرش چی شد؟ چیزی نشد جز …

بلند داد زدم :
خفه شو! خفه شو!
دستمو مشت کردم و محکم کوبوندم به دیوار.
یه نفس عمیق کشیدم و سریع دوش گرفتم و اومدم بیرون.
نمی خواستم بیشتر از این بهش فکر کنم!
نه نباید بیشتر از این خودمو ناراحت می کردم! ..
لیاقت نداشت که به خاطرش خودمو ناراحت کنم!…
از حموم اومدم بیرون و سریع لباس پوشیدم….
تلفن زنگ خورد.
به سمتش رفتم و گوشیمو برداشتم.
– الو؟
صدای شاد دخترونه ای تو گوشی پیچید.
– بله بفرمایید؟
– باراد خودتی؟ …
اسم منو از کجا می دونست؟
– بله شما؟ ..
– حالا بیشعور دیگه می گی شما؟
– ببخشید ولی من بجا نیاوردم!
– اخمخ! منم روشا!
چشمام چهارتا شد!… روشا!
– چطوری دختر! یه خبری از ما نگیری بی معرفت!
– گم شو بابا! اینو من باید بگم نه تو بچه پررو!
– ببینم حالا چه خبرا؟ از این ورا؟
– شنیدم پنجشنبه نمیای!
– آره درست شنیدی!
– تو غلط کردی! مگه دست خودت! ببین چی می گم مثل بچه ی آدم دست زنتو می گیری و میای!… مردم از فضولی! – می خوای ببینی چه شکلی؟
– په نه می خوام بپرسم انگیزش از اینکه با تو دیوونه ازدواج کرده چی بوده!…
خندیدم و گفتم :
پس بمون تو خماریش!
صداش لوس کرد :
باراد! اذیتم نکن بیا دیگه دلم برات تنگ شده!
– خیله خوب باشه . میام!
پشت تلفن جیغی زد و گفت :
پس تا پنجشنبه بای!
– فعلا!
تلفن قطع کردم.
با شنیدن خبر اینکه روشام تو اون مهمونی هست خوشحال شدم.
اومدم بشینم که صدای زنگ در نذاشت.
از توی چشمی یه نگاهی کردم…
سیامند بود .
در باز کردم.
– سلام! آقا باراد! چطوری؟
باهاش دست دادم.
– سلام مرسی.
دستامو کردم تو جیبام.
یه نگاهی بهش کردم…
مثل همیشه خوشتیپ بود.
کت مشکی مخمل با یه تیشرت سفید زیرش و شلوار جین.
– چه خبرا؟
بهش چشمک زدم.
– هیچی …گفتم دارم می رم خونه ی دایی اگه خواستی توام بیا.
سیامند پسر عمم بود.
بابای من می شد داییش.
تنها خونوادش ما بودیم.
مامان وباباش از هم طلاق گرفته بودن و هر کدوم به خاطر کارشون یه سر دنیا بودن.
سیامندم به اصرار خودش ایران موند…
هر چند وقت یکبار مامان یا باباش بهش سر میزدن یا اون یه یک هفته ای میرفت پیششون. مثلا همون موقع که مامانش برای سو گل آش درست کرده بود یا اون زمانی که مامان و باباش اومده بودن و نظری می دادن….
پشتمو کردم بهش و گفتم :
– باشه صبر کن برم آماده شم. توام بیا تو!
در باز گذاشتم ورفتم سمت اتاقم.
یه شلوارجین و یه بافتنی لوزی لوزی به رنگ کرم و مشکی پوشیدم و زیرشم یه بولیز سفید پوشیدم و یقشو از یقه بافتنی انداختم بیرون…
سوئیچ از روی میز توالت اتاقم برداشتم و رفتم بیرون.
دم در وایستاده بود و منتظر بود.
– بریم؟
– بریم.
کتونیامو پوشیدم و یه شال مشکیم از چوب لباسی کنار در که هم چوب لباسی بود و هم زیرش جا کفشی ، برداشتم و رفتیم بیرون.
توی پارکینگ گفت:
ماشین تو یا من؟
– مال من. چون بعدش کار دارم.
چیزی نگفت ومنم همین اخلاقشو دوست داشتم زیاد نمی پرسید…
سیامند معتقد بود که اگه طرف بخواد خودش توضیح می ده.
سوال زیاد موجب ناراحتی می شه! و حقم داشت.
سوار ماشین شدیم و ماشین روشن کردم و حرکت کردیم.

– سیا از شرکت چه خبر؟
– خوبه سلام می رسونه!
– کارا ردیف ؟
– آره بابا بد نیست.خوب!
– اگر قرار بود بد باشه که تورو به جای خودم نمی ذاشتم که پسر!
سکوت کرد .
سیامند :
– زندگیت چه طور پاک سازی شده؟
پوزخند زدم :
به لطف بابا و سوگل خانوم بــــــله!یه چند وقتی که با هیچکی کاری ندارم.
خندید و گفت :
خوب خدارو شکر! ولی به نظر من این دختر خوبی همینو به دام بنداز و خلاص!
– می دونی ! می ترسم اینم مثل نهال بشه! اونم اخلاقش مثل سوگل بود ولی آخرش تو زرد از آب در اومد.
– نه!نه!نه! دادش من اشتباه نکن! این صداقت و سادگی که من تو چشمای این دختر می بینم تو چشمای هیچکی ندیدم ۱ اما در مورد نهال …. اوووف!.. چیزی نمی تونم بگم. بعضی از آدم گرگین که لباس بره پوشیدن و این در مورد اون دختر صدق می کنه!

حرفی نزدم و گذاشتم سکوت بین ما حکم فرما بشه.
حدود یه بیست دقیقه بعد بود که رسیدیم ماشین نگه داشتم که برم پایین اما گوشیم زنگ خورد.
به صفحش نگاه کردم.
سوگل بود.
– نمیای؟
همینطور که داشتم به گوشی نگاه می کردم گفتم :
نه تو برو من کار دارم! سلام برسون.
– باشه فعلا! و رفت سمت خونه.
– بله؟
– امر؟
طلبکارانه پرسید.
– علیک سلام!
– سلام .
– کجایی؟
– دم خونه .
– خوب وایسا الان میام!
ماشین روشن کردم و راه افتادم.
– میشه بگی چی کار داری؟
– مطمئن باش به ضررت نیست!
تلفن قطع کردم.
با اینکه احتمال می دادم به حرفم گوش نکنه و از اونجا بره و لی بازم خودمو به اونجا رسوندم.
اول خیابون بودم که جلوی در خونشون دیدمش.
دستاشو تو جیبش کرده بود و با هر نفسش بخار بیرون میومد….
نوک دماغشم یخ کرده بود.
بخاری روشن کردم و جلو پاش نگه داشتم.
در باز کرد و اومد تو. رو صندلی نشست هنوزم دستاش تو جیبش بود.
– هااااااه! خوبه گاری نداری! وگرنه باید تا فردا صبح یخ می کردم!
از حرفش یه لبخند کوچولو زدم .
– چقدر موندی؟
– نیم ساعت.
دستمو بردم سمت بخاری و تا ته زیاد کردم .
– اوووو! حالا نمی خواد ماشین کوره کنی.
– هر چقدر دوست داری تنظیمش کن!
داشتم به جلوم نگاه می کردم ولی حواسم یه جای دیگه بود…
یعنی وقتی میدید کجا می خوایم بریم چی کار می کرد؟….
وقتی می رسیدیم چی کار میکرد؟….
الان که بپرسه …
یک دو سه!
– میشه بگی کجا میری؟
دیدی ! حدسم درست بود!
– یه جای خوب!
دستاشو توهم کرد و به قفسه سینش چشبوند و محکم پشتشو به پشتیه صندلی کوبوند و ابروهاشو تو هم گره زد. بعد از چند دقیقه به سمت یه خیابون پیچیدم و پشت سر بقیه ماشینایی که مثل ما می خواستن وارد مرگز خرید بشن وایستادم.
پنجرشو پایین کشید و به روبه روش نگاه کرد.
– مرکز خرید؟
با نعجب بهم نگاه کرد .
– بله متاسفانه! باید امروز باهات بیام خرید! .
– ایـــش! خوب اگه خیلی ناراحتین نیان! من از خدام !
– که چی ؟ من نیام؟
ماشین حرکت دادم و نزدیک ورودی پارکینگ وایستادم. و منتظر موندم تا وارد پارکینگ شم …
از شلوغی متنفر بودم.
– والا! از خداتم باشه که با من میای!
– خوب .. حالا که اینجور …
فرمون کج کردم و خواستم از لاین صف خارج شم که گفت :
فکر کردم گفتی میریم خرید!
– خودت گفتی نمی خوای با من بیای!
سکوت کرد هنوزم اخماش تو هم بود.
– بالاخره چی کار کنم برم تو یا نه؟
بازم سکوت کرد .
– برم؟
بهم نگاه کرد و سرشو به علامت مثبت تکون داد.
فرمون صاف کردم و وارد پارکینگ مجتمع شدم.
یه جای پارک پیدا کردم و ماشین و پارک کردم و همزمان پیاده شدیم.
وقتی وارد پاساژ شدیم برای اینکه جلوی بقیه فروشگاه وای نسته آستینشو گرفتم و دنبال خودم کشوندم.
– آی ! چی کار می کنی؟ آستینم جر خورد.!
بهش نگاه نکردم.
– عمووو! با توام.
وقتی دیدم زیادی غر می زنه و هم اینکه مردم فکر نکن دارم به زور می برمش …گرچند که دارم می برم ..ولی وایستادم و بعد برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم.
آستنین مانتوشو ول کردم و خواستم مچشو بگیرم که گفتم الان دوباره جیغ جیغ می کنه.
برای همین یه نگاهی به صورت اخموش کردم و….

]]>
http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/feed/ 0
رمان ازدواج صوری قسمت دوازدهم http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/ http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/#respond Sat, 27 Sep 2014 11:40:44 +0000 http://porepor.ir/?p=2554 ازدواج صوری

ازدواج صوری

 

دو زانو نشسته بود رو زمین و با یه دستش اون یکی رو گرفته بود.
رفتم کنارش دوزانو نشستم.
– بده ببینم!
دستمو سمت دستش گرفتم ولی حرکتی نکرد و نگام کرد.
دستمو رو دستش گذاشتم و دستاشو از هم جدا کردم.
یکی از دستاش قرمز شده بود و ورم کرده بود.
به زمین و تکه های قوری چینی که حالا شکسته بود و آب جوشی که حالا ریخته بود روی کف سرامیکی آشپزخونه نگاه کردم.
دستشو تو دستم گرفتم.
چه باحال!
دستم تو دستش اندازه ی دست یه دختر بچه تو دست مامانش بود.
– پماد سوختگی داری؟
– فکر نکنم.
آروم از جام بلند شدم و اونم بلند کردم.
– وایسا برات یه چیزی بیارم.
از آشپزخونه رفتم بیرون و رفتم سمت اتاقش.
وارد اتاق شدم و همه جا رو نگاه کردم و یه جفت صندل پلاستیکی دیدم.
اونارو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه.
صندلارو گذاشتم جلوش.
– چیزیت که نشد؟
– نه …خوبم!
با هم رفتیم سمت حال و نشوندمش رو مبل.
– جعبه داروهات یا چه میدونم…
– بالای یخچال.
بی معطلی رفتم تو آشپزخونه و دستمو دراز رکدم ولی مگه می رسید؟..
بیا بیا!
آهان!
اه لعنتی!
جعبه نه تنها نیومد جلو بلکه رفت عقب.
دستمو از بس کشیده بودم درد گرفته بود برای همین آوردم پایین و ماساژش دادم…
یهو دستی دراز شد و جعبه رو برام آورد پایین.

چهرش آروم بود انگار نه انگار که دستش سوخته.!

جعبه رو گذاشتم رو اپن و شروع کردم گشتن.
باید یه پماد سوختگی پیدا می کرم یه چیزی مثل پماد سیلور سولفات ، آلفا یا کالاندولا…
ایناهاش ! آلفا!
– دستتو بیار جلو!
برگشتم سمتش.
با یه لبخند آورد جلو.
دستمو کشیدم رو پوست نرمش.
رگهاش زیر دستم بودن.
تماس پوست سردم با پوست گرمش یه حالیم کرد.
پماد برداشتم و مالیدم نوک انگشت اشارم و آروم مالیدم رو پشت دستش.
داشتم به دستش نگاه می کردم ولی اون داشت به صورتم نگاه می کرد و لبخند زده بود .
– مشکلی پیش اومده؟
همینجور که داشتم پماد می مالیدم پرسیدم.

– فکر نمی کردم کمکم کنی.
با تعجب نگاش کردم.
– چی؟
دستمو از رو دستش برداشتم.
– فکرکردم بخاطر اون بحث از دستم عصبانی باشی . فکر نمی کردم برام پماد بمالی! فکر کردم می گی به من چه دستش سوخته!
. – مگه من مثل توام؟
خندید وگفت :
یعنی من اینقدر بدم؟
– بیشتر از اینقدر.
خودش می دونست منظورم کی و چی بود .
زخم زانوم می گم!
رومو به اون سمت کردم و حرکت کردم .
– سوگل!
برگشتم سمتش.
– مرسی!
سرمو تکون دادم. پس تشکرم بلد بودی!
رفتم سمت دستشویی و شیر آب باز کردم و دستمو شستم.
با اینکه از دستش عصبانی بودم ولی باید یه جوری به خاطر دیشب باهاش بدهیمو صاف می کردم. اون زخمامو پانسمان کرده بود.
وگرنه به خاطر چیز دیگه ای نبود…. بود؟
نبود دیگه مگه نه؟
تو آیینه به خودم نگاه کردم و این سوال از خودم پرسیدم. نمی دونم! بی خیال! حالا هرچی!
از دستشویی اومدم بیرون و خواستم برم دنبال جارو برقی بگردم که آقا صدام کردن :
من با این چی کار کنم؟
برگشتم سمتش.
– با چی؟
دست سوختشو که روش پماد بود آورد بالا.
– بده بغلی! خوب اگه دوست داری ببندش.
– با چی؟
– معلومه دیگه ! باند!
از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.
نمی دونم چرا ولی داشتم به سمت اتاقم می رفتم که اون صداهه تو سرم گفت :
بهش کمک نمیکنی؟
– برای چی این کارو بکنم؟
– گناه داره دستش سوخته! – خوب که چی؟ همون پمادی که مالوندم بسش بود دیگه!
در اتاقم بستم .
– سوگـــــــل!
– هــــــان؟ اوووف! باشه!
در اتاقمو باز کردم و رفتم سمت آشپزخونه.

از دیدن صحنه ی رو به روم دلم براش سوخت!
یه طرف باند تو دهنش بود و داشت طرف دیگه رو دور دستش می بست.
دستمو بردم جلو.
– بده من!
باند ازش گرفتم و اون سرشم از دهنش در آوردم و مشغول به پیچیدن دور دستش شدم که یهو یه چیزی گفت که باعث تعجبم شد :
– فکر نمی کردم اینقدر مهربون باشی!
ای بابا! این چه گیری داده! فکر کرده همه مثل خودشن! ایــــــشه!
سعی کردم با لحنی که توش تعجبم محسوس نباشه بگم :
منم فکر نمی کردم که تو اینقدر دیوونه باشی که بدون محافظ یا دستمالی ، دسته ی کتری، اونم چینی رو لمس کنی!
پانسمان دور دستش تموم کردم .
– خوب اینم از این! راستی جاروت کجاست؟
– تو اتاق کارم. تو کمد.
منم بدون معطلی رو کردم اونور ورفتم سمت اتاق کارش و جارو رو آوردم و لبه ی ورودی آشپزخونه رو ی زمین گذاشتم تا اول شیشه خورده ها رو جمع کنم.

خودش نبود و نمی دونم کجا بود که ازش بپرسم برای همین در کابینتی که کنار یخچال بود و عرضش برابر عرض یخچال بود باز کردم… و اونیو که می خواستم پیدا کردم.! ..
از این جارو دستیا که خاک اندازم دارن و دستشون بلند که مشکی براقم بود برداشتم ….
اول با اون تیکه ها رو جمع کردم و با وسواس ریختم توی یه کیسه زباله و کیسه رو هم گذاشتم توی یه کیسه زباله دیگه که محکم تر بود تا یه وقت تیکه ها بدنه رو نبرن و بیرون بریزن ..
و اونارو گذاشتم تو سطل آشغالی زیر ظرف شویی.
داشتن زمین سرامیک علاوه بر شیک بودن ولی این مشکلاتم داشت دیگه!
بعدم جارو برقی رو روشن کردم و کل آشپزخونه رو جارو کشیدم.
وقتی کارم تموم شد جارو رو از برق کشیدم و گذاشتم سر جاش.
داشتم می رفتم تو اتاقم که یه کم بخوابم که صدای تلفن نذاشت…
بدو خودم رسوندم بهش و گوشیو برداشتم :
– بله؟
– سلام سوگل جان خوبی؟
– مرسی! شما؟
– نشناختی؟
– نه متاسفانه !
– من مامان بارادم.
– بله! سلام . خوب هستین؟
– مرسی عزیزم ! لازم نیست باهام رسمی صحبت کنی! .
هرچه قدر که خودش دیو بود ولی مامانش فرشته بود! مهربون و صمیمی!
– چشم حتما! جانم خانوم فلفلی.
–واااا! سوگل جون! مگه باراد نگفته بهت؟
– چیو؟
– همین جریان فامیلی مسخره رو دیگه! …
صددفعه یه امیر گفتم برو اینو عوضش کن گوش نمی ده که نمیده!..
مثل اینه که قران تو گوش خر بخونی!

از حرفش خندم گرفته بود ولی سعی کردم خندمو جمع کنم!
– عزیزم تو همون منو سارا صدا کنی کافیه!
– چشم ساراجون!
– مرسی گلم! سوگل جون.
– جان؟
– زنگ زدم به خاطر تولد امیر که آخر هفتس شما رو دعوت کنم. ساعت هفت پنجشنبه!
– مبارک باشه!
–مرسی! میاین دیگه؟
– چشم سعی می کنیم!
– نه دیگه سعی می کنیم نشد! میاین چون یه دستوره! در ضمن اون بارادم دستشو بگیر بیار. قول می دم خوش بگذره!
با خنده گفتم :
چشم میایم!
– قوربونت برم . پس تا پنجشنبه !
– خداحافظ.
گوشیو قطع کردم.
مهر این ساراهه تو دلم نشسته بود…
زن خوبی بود!
ولی اون یه تیکه که دست باراد میگیری و میای متوجه نشدم! مگه بچه کوچولو؟
چمیدونم والا! گیر یه مشت خل و چل افتادیم!…. فقط امیدوارم منم مثل اونا نشم! …
اوووف!
حالا بریم این یارو رو پیدا کنیم…
رفتم سمت اتاقش و از اونجایی که درش بسته بود حدس زدم اون تو.
در زدم.
– بله؟
صداش از تو اومد.
– میشه یه دقیقه بیای بیرون؟
صدای قدماش اومدن و لحظه ای بعد اومد بیرون.
– مامانت …
سرتاپاش نگاه کردم.
وای خدایا خودن کمکم کن !..
اوووف!
چشمام رو سینش مونده بود .
هی می خواستم تکونش بدم بالا ولی مگه می رفت؟ هی می خواستم خودمو کنترل کنم ولی مگه می شد؟
می تونستم قشنگ صدای قلبم که انگار تو سرم میزد بشنوم .
گلوم خشک شده بود و گرمم بود.
نــــــه! من میتونم! قوی باش! ( یه جوری میگم انگار مثلا دارن شکنجم می دن! والـــا! ولی بد تیکه ای بود عوضی!)

چشمام محکم بهم فشردم و تند تند گفتم :
میشه بری یه چیزی بپوشی؟
– مگه چشه؟
– چش نیست! دماغ! حداقل یه زیر پوش بپوش!
– گرمم ،اگه کاریم داری بگو و گرنه کار دارم!
لامصب!
دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :
مامانت …
ای بابا!
حالا مگه می ذاشتن!
یا این باید با بالا تنه بدون لباس بیاد حواس آدم پرت کنه یا باید زنگ در بخوره!
باراد رفت سمت در.
یهو انگار که یکی از خواب بلندم کرده باشه دویدم سمتش.
اگه این دختر یا یه دختر دیگه باشه چی؟
نه نباید اینجوری می رفت!
کی می خواست دختر پشت در از وسط جمع کنه؟ …
دستشو گرفتم و کشیدم.
– ک….جا میری؟
انگار داشتم دم یه فیل می کشیدم!…
مگه وایمیستاد؟
دیگه دیر شده بود و دستگیره ی در باز کرد.
سر جام وایستادم و به در نگاه کردم .
در باز کرد…
بــــله!… حدسم درست بود.
محیا با چشایی گرد نگاش کرد.
باید یه کاری می کردم….
آهان!..
سریع دویدم به سمت در و رفتم جلوش وایستادم.
تقریبا پوشونده بودمش …
فقط سرش بود که اون نمی تونستم کاری کنم.
– محیا جان طوری شده؟
محیا نگاشو از باراد گرفت و با عصبانیت به من نگاه کرد…
حس میکردم باراد داره پشتم تکون می خوره و از اونجایی که از من بزرگتر بود ( از لحاظ جثه)… و چارچوب درم بزرگ بود… وقتی یه ذره که جابه جا می شد نصف بدنش می زد بیرون.
منم برای اینکه هم مرضشو بخوابونم و هم ثابت نگهش دارم و هم شر این دختره رو دفع کنم ،
دستامو بردم پشت و پهلوهاشو گرفتم و پشتش قلاب کردم.
به بیان دیگه خودمو از پشت چسبوندم بهش.
می دونم یه ذره مسخره میاد ولی همین به ذهنم رسید.
– هیچی فقط خواستم این کیکو بدم!
و کیک شکلاتی که تیکه تیکه کرده بود و تو ظرف گذاشته بود وتو دستش بود رو با حرص به طرفم گرفت …
منم دستامواز باراد جدا کردم وازش گرفتم ومحیام با عصبانیت رفت سمت خونش .
وقتی صدای کوبیده شدن در خونش ساختمون لرزوند منم با پام لبه ی در گرفتم ودر هل دادم و بستم …
برگشتم سمت باراد….
دست به سینه وایستاده بود و به من زل زده بود…
منم با پررویی نگاش کردم و گفتم :
به من چه که هیکلت گندست!
یه دونه از کیکارو برداشتم و همینجور که می خوردم از کنارش رد شدم.
نه بابا! به محیا نمی خورد کیکاش اینقدر خوب باشه! …خوش مزه بود!..
ظرف گذاشتم روی میز نهار خوری آشپزخونه و برگشتم سمت حال.
اونم همزمان تیشرت سرمه ای پوشیده اومد و رو مبل سه نفرهه لم داد و تلویزیون روشن کرد و فیلم سینمایی که شبکه ی تهران گذاشته بود رونگاه می کرد.
منم رفتم کنارش نشستم و یه پامو زیر اون یکی جمع کردم و به حالت کج نشستم و نگاش کردم.
همینطور که داشت فیلم می دید گفت :
– چیه باز؟ عروسکتو گم کردی؟
اخمامو کشیدم تو هم.
لـــوس!
– نخیر یه چیزی می خواستم.
– چی باز؟ پول؟

باز؟؟ عجب بیشعوریه ! همچین می گه باز انگار من تاحالا صد دفعه ازش پول خواستم!
– نخیرم پول نمی خوام!
– پس چی؟ …ماشینم بهت نمی دم اصرار نکن!
– من کی گفتم ماشین می خوام ؟ من ..
– پس نکنه خونه رو می خوای؟ ببین از الان بگم اینجا جای دوستات …
– اَاَاَه! می ذاری بگم یا نه؟ ساکت شد.
منم ادامه دادم :
مامانت زنگ زد برای آخر هفته ، تولد بابات دعوتمون کرد.
– خوب به سلامتی! به من چه؟
هنوزم نگاش به تلویزیون بود .
– یعنی نمیای؟
– کجا؟
– اِاِاِاِ! پس تا الان داشتم قصه حسین کرد شبستری رو می گفتم؟ مهمونی دیگه!
جواب نداد! صاف نشستم و گفتم :
باشه! پس خودم میرم.
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم!

از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم!…
هفته ی خیلی لوسی بود! …لوس چیه وحشتناک!
با اطمینان می تونم بگم بدترین هفته ی زندگیم!….
اوووف! یه امروز خیر سرم می خواستم استراحت کنم!…. ببیـــــن!
حالا باید برم خونه مامان بفرستم بره بعد برم تو این فروشگاها دنبال لباس بگردم برای پس فردا!
چیز مناسبی نداشتم بپوشم.
اوووف! چقدر کار دارم من!
پس بدون معطلی یه مانتو و شلوار پوشیدم و دستکشامم دستم کردم و یه شال و کلاه مشکیم همراه با کیفم برداشتم ورفتم بیرون از اتاق.
با دیدنش گفتم الان که می گه منم میام!
– من میرم خونمو… یعنی خونه مامانم. دارم می رم بدرقش کنم.
یه نگاهی بهم کرد و بعدش روشو برگردوند!
خوب خدارو شکر مثل اینکه قرار نیست بیاد.
همینجور که داشتم کفشامو می پوشیدم گفتم :
از اون ورم می رم بازار یکم خرید کنم.
هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد!
ته دلم خوش حال بودم که نمیاد.. نمی دونم چرا؟
دستمو دراز کردم دستگیره رو فشار بدم که گفت :
بعد از اینکه مامانتو بدرقه کردی ، زنگ بزن کارت دارم.
برگشتم سمتش :
چی کار؟
– گفتم که کارت دارم.
و تلویزیون خاموش کرد و رفت سمت اتاقش!
خدا به خیر کنه!
معلوم نیست چی کارم داره!

]]>
http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/feed/ 0
رمان ازدواج صوری قسمت دوم http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/ http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/#respond Sat, 13 Sep 2014 04:41:47 +0000 http://porepor.ir/?p=2509 رمان ازدواج صوری(2)

رمان ازدواج صوری(۲)

دو روز دیگه مراسم عقدم بود ومنم دپرس تر از همیشه. بهترین دوستم روشا هم رفته بود یه ماهی خارج پیش مادرش وهنوز نیومده بود.پدر مادر روشا از هم طلاق گرفته بودن .مادرش رفت خارج،پدرشم موند همینجا و زن گرفت خوب منم کسی رو نداشتم تا پیشش درد ودل کنم. کارم شده بود تاصبح بیدار موندن وفیلم دیدن واز اون طرف تا هشت شب خوابیدن.روز قبل از عقد ادرس خونه ی باراد از پدرش گرفتم و وسایلمو بردم اونجا. چیزی نبود جز لباسامو وچندتا خورده ریز.خونه باراد قشنگ بودو مدرن. تلویزیون هوشمند،کاغذ دیواری بنفش ومبلای یاسی،اشپزخونه ی شیک وکامل با کاغذ دیواری قرمز ومشکی و وسایل همرنگش .منم وسایلمو بردم به اتاقی که توش تخت یه نفره داشت.رنگ دیوارش ابی وقهوه ای بود با دراور قهوه ای وروتختی همرنگ دیوار. کلا خونش سه خواب بیشتر نداشت.یکیش که تخت دو نفره بود با عکسای باراد که اتاق خودش بود. اون یکی اتاق کار بود چون توش میز تحریر وچندتا نقشه ومیز کامپیوتربود وفقط می موند اون یکی که اتاق میهمان بود. منم همونو برداشتم.خودش خونه نبود من کلید از باباش گرفتم.وسایلمو که گذاشتم در بستم ورفتم سمت خونه. دقیقا شبی که فرداش قرار بود بریم محضر تا صبح بیدار موندم وفقط طرفای هفت صبح بود که یه چرتی زدم ولی چون ده ونیم محضر بود مامانم ساعت نه صبح بیدارم کرد. با هزار بدبختی رفتم وبا ده بار شستن صورتم بالاخره برای چند ساعت خواب از سرم پروندم. رفتم ومانتو نخی فیروزه که سوگند برام به عنوان کادوی تولد خریده بود پوشیدم و یه شلوار تفنگی مشکیم به همراه شال همرنگش برداشتم. جلو ایینه یکم کرم پودر به خودم مالییدم ورژ قرمزمو زدم.بد نشده بودم حداقل از نظر خودم خوشگل شده بودم.
– مامان جان اومدی؟
-اومدم!
خدایا خودمو به تو میسپارم.سریع رفتم وکتونی سیاهامو پوشیدم ورفتم پایین تا مامانم درقفل کنه یکم طول می کشید وچون قرار بود خودمون بریم محضر باید عجله می کردیم. حس کردم کیفم می لرزه. سریع دست کردم تو کیفم وگوشیمو کشیدم بیرون. با دیدن اسم نرخر تعجب کردم.
– بله؟
-بیاین پایین .
بعدم قطع کرد. پسره ی بی ادب! لحظه ای بعد لکسوز سفیدی جلو در خونمون وایستاد که همراه شد با اومدن مامانم.
– سوگل اقای فلفلی به گوشیم زنگ زدن و گفتن ..
–بله میدونم شاخ شمشاد اومدن!
بعدم با دستم به ماشین اشاره کردم. سریع رفتیم وصندلی عقب نشستیم. توکل این هفته اصلا با هم تماس نداشتیم . تو ماشین اصلا حرف نزد عین این بچه بد اخلاقا نشسته بود رو صندلیش. بچه پررو! فکر کرده کیه! نه خیلی من دلم می خواست باهاش ازدواج کنم دارم بالاخره بعد از یه ربع رسیدیم محضر . مارو پیاده کرد وخودش رفت ماشینو یه جا پارک کنه.
دوست ندارم محضر براتون تعریف کنم چون خیلی کسل کننده بود. خیلیـــی! ولی خدارو شکر بالاخره تموم شد به اصرار فلفلی و زنش که همون منشیشه وخداروشکر،زن مهربونیه و گریه مامانم به خاطر عذاب وجدان،ما رو رسوندن دم اپارتمان باراد وخودشون رفتن که اول مامان برسونن بعدم برن خونشون. بارادم دم در داشت با نگهبانی صحبت می کرد . منم چون کلید خونه رو داشتم معطّل نکردم و رفتم بالا.خونه ی باراد طبقه دوم یه ساختمون هشت طبقه بود. وقتی رسیدم اولین کاری که کردم سریع رفتم تو اتاقم ولباسامو در اوردم. باورم نمی شد که از الان به بعد باید اینجا زندگی کنم. خدارو شکر داییم برای اینکه مامانم تنها نباشه براش انتقالی گرفته واونو به شهر خودش و بچه هاش شمال برده. خانواده ی مادریم شمالین ولی پدریم کرجی. مانتومو اویزون کردم به چوب لباسی و اویزونش کردم تو کمد.حالا که قرار نیست تا همیشه ادامه داشته باشه ومن این پسره رو اصلا نمیشناسم ، دوست نداشتم با اینکه بهش محرمم منوبدون پوشش ببینه. پس درمو قفل کردم ویه تاپ وشلوارک از ساکم بیرون کشیدم و شروع کردم به چیدن لباسام تو کمد. چیز زیادی نداشتم.لباس مهمونیم چهار دست بیشتر نبود که شامل دوتا بولیز وشلوار ودوتام لباس شب. چون ما که کلا اهل مهمونی نبودیم وبابام فامیلاشوکه رفته بودن عروسی تو بم تواون زلزله از دست داد. مامانمم که فامیلاش شمالن پس مهمونی فامیلی برامون کم پیش میاد. ولی لباس خونه زیاد داشتم. اکثرشو سوگند بهم داده بود یا خودم گرفته بودم. وقتی کارم تموم شد یه کش وقوسی به بدنم دادم و رفتم وروی تخت دراز کشیدم. اوه اوه اوه! عجب سفته! دشکش عین سنگ بود! نظرم عوض شد وبلند شدم واز کشو یه شلوار سورمه ای و یه بافتنی مشکی برداشتم وپوشیدم یکی نیست بگه نه به اون تاپ تابستونیت نه به این بافتنی زمستونیت. من کلا عاشق سرما بودم.ولی حالا مجبور بودم لباس گرم بپوشم. به هر حال باید تحمل می کردم. یه شال نخی مشکیم سرم کردم وقفل اتاقم باز کردم و رفتم بیرون. خونه سوت وکور بود. احتمالا الان باید خواب باشه من که اصلا نفهمیدم کی اومد و کجا رفت برامم مهم نبود.من خودم از خواب ظهر بدم میومد به جز مواقعی که خیلی خسته باشم اون فرق می کنه! با خودم گفتم به هر حال بد نیست یه حالیم به شکم مبارک بدیم! رفتم سمت یخچال ودرشو باز کردم. یه پاکت دیدم که روش نوشته بود فست فود لیمو. توشم یه برگرو سیب زمینی بود. دوست داشتم بخورم ولی گفتم شاید مال خودشه . منم اگه برم ببینم غذامو یکی دیگه خورده حالم گرفته میشه! دوست نداشتم اینجوری حالشو بگیرم. شاید اگه می شناختمش یعنی مثلا برادرم بود بر می داشتم ولی وقتی هیچ اشنایتی باهم نداریم وفقط حکم همخونه رو داریم یکم زشته . با خودم گفتم فوقش شب خودم یه غذای خوش مزه سفارش می دم. در ضمن الانم اونقدر گشنم نبود که بخوام سفارش بدم پس خودمو به خوردن یه لقمه نون وپنیر قانع کردم چون هم آسون بود وهم سریع آماده می شد چون دوست داشتم سریع آماده شه تا برم بخوابم.داشتم از بی خوابی می مردم.غذام که تموم شد ظرفارو گذاشتم تو ظرفشویی ورفتم تو اتاقم ودرو قفل کردم وبا همون لباس تنم تصمیم به خوابیدن گرفتم. ساعت طرفای چهار بود ،دشکم سفت بود وحسشم نبود برم دنبال لحاف و دشک ترجیح دادم رو زمین بخوابم. بالشت وپتو رو انداختم رو زمین و چشمامو بستم ولی مگه می شد خوابید؟ با اینکه برای اولین بار تو عمرم بیشتر از ده ساعت خوابیده بودم اونم به خاطر دیشب بود ولی داشتم از بی خوابی می مردمم. می خواستم بخوابم ولی مگه بدن درد می ذاشت؟ساعت طرفای هفت صبح بود بدنم شده بود عین چوب کبریت!بسیار خوابم میومد وکل دیشب فقط وول خورده بودم ومثل ادم نخوابیدم و گردنم بد جور درد می کرد با خودم گفتم بابا به جهنم ورفتم رو دشک به هر حال هرچی بود دشک بود ! اونقدر گرمم بود که رفتم وپنجره رو تو اون سردی باز کردم و پتومم انداختم رو پام.چشمامو بستم . یه ربع طول کشید تا خوابم ببره ولی بالاخره خوابم برد به نیم ساعت نکشیده بیدار شدم. کمرم درد می کرد بدنم یخ کرده بود اصلا یه وضعی بود. شالمو انداختم رو سرم ورفتم از اتاق بیرون که همزمان شد با صدای بسته شدن در. وقتی مطمئن شدم رفته. یه سرک به اتاقش کشیدم. لحافش کنار بود تختش نا مرتب. لامصب بد جوری به حوسم انداخته بود تا دشک اونم چک کنم.کور مال کور مال رفتم سمت دشکش .ای نامرد دشکش از مال من خیلی نرم تر وراحت تر بود جوری که من الان کم داشتم. به درک! گوشیمو اوردم و رو دوازده کوک کردم. بعدم خودم تو جاش دراز کشیدم .انگار رو یه تیکه ابر که تو نور خورشید قرار گرفته خوابیدی! نرم وگرم. چیزی که واقعا بهش احتیاج داشتم. به دو ثانیه نرسیده خوابم برد.


فصل دو با صدای زتگ تلفن خونه از خواب پریدم.خرامان خرامان خودمو بهش رسوندم.
– بله؟
– الو باراد جون؟
صدای شاد یه دختر تو گوشی پیچید
.- باراد جون نیستن.
–ببخشید شما؟
با اینکه می دونستم بهش میگه ولی گفتم: من زنشم. چند ثانیه سکوت.
–الوو؟
– چند وقته؟
صداش همراه با بغض بود. به دروغ گفتم :یه ساله!
– بچه داری ازش؟
-دوتا!
بعدششم صدای گریه بود وتلفن قطع شد. تلفن گذاشتم سر جاش. بدون برنامه ماموریتم برای تغییر باراد شروع شده بود. البته اگه بشه! یه نگاهی به ساعت کردم هفت بود! وای ! یکان قلبم تو سینم وایستاد.نکنه منو تو تختش دیده باشه اگه اینجوری باشه چی؟ ولی اگه خونه نیومده باشه چی؟خدا کنه اینجور باشه. اصلا دیده باشه مگه جرم کردم؟ یعنی چی! دلم ضعف رفت رفتم سر یخچال هنوزم اون همبرگر تو یخچال بود.ولی شاید خراب شده! یه وقت مسموم نشم. سیب زمینیشو در اوردم وشروع به خوردنش کردم. چه ترد وخوش مزه! یه کمم سس ریختم روش بدجوری چسبید. به خاطر این مسائل وتنبلی نمازام تو این دو سه روزه غذا شده بود. برای همین وضو گرفتم ورفتم از ساکم چادر وجانمازمو بیرون کشیدم وبا گفتن نیتم شروع به نماز کردم.باید کل نمازای امروزمو می خوندم .صبح،ظهر،عصر،مغرب وعشا. بین سجده نماز ظهرم بودم که صدای کوبیده شدن در اومد بعدم بلافاصله در اتاقم با شدت باز شد. می تونستم صدای نفساشو بشنوم. گروم!گروم. می دونستم با کار امروزم گور خودمو کندم.برای همینم سعی کردم نمازامو اهسته بخونم تا شاید عصبانیتش بخوابه.نمازام ده دقیقه طول کشید خودم دیگه اخراش حوصلم سر رفته بود. اخرم یه دو رکعت نماز شکر خوندم واز خدا خواستم عاقبت مارو امشب به خیر کنه!. با صبر وحوصله زیاد که هیچ وقت نداشتم چادر وجانمازمو جمع کردم وگذاشتم تو کمد دیواری. بعدم شالمو سرم کردم وبا گفتن نام خدا رفتم بیرون.داشت با تلفن حرف می زد. با دیدن من اومد سمتم. گوشیرو داد بهم.همین طوری نگاش کردم.
– الو؟
صدای همون دختر بود که بهش دروغ گفته بودم.
–بله؟
– ببینید خانم ، من همون دختریم که بهش گفتی زن بارادی واسمم روشنک، باراد همه ی ماجرای ازدواجتون وماموریت که پدرش به شما داده رو هم برام گفت. منم از شما فقط یه چیزی می خوام اونم این که حرفاشو تایید کنید وبگین که فقط به خاطر وظیفه ای که بر عهده ی شما گذاشتن این کارو کردید.
وای وای ! این پسره منو دیوونه می کنه. یه جوری تعریف کرده که انگار من پرستارشم وبه من پول دادن محافظش باشم! با اینکه از باراد می ترسیدم ولی به خاطر لج بازیم که شده گفتم:-
متاسفم براتون که حرفای ادمای کثیفی مثل باراد باور کردین ! اون اگه ادم بود نمیومد…
یهو تلفن محکم از دستم کشید.
– هووو! چته؟
-الو،الو روشنک؟
منم تا این الو الو می کرد فلنگ بستم ودویدم تو اتاق تا اومدم در ببندم رسید به در فشار داد منم از اونور زور زدم ولی متاسفانه چون از من قوی تر بود اثری نکرد ودر باز شد. من مثل این قربانیای فیلمای ترسناک که هیولای قصه گیرشون انداخته عقب عقب رفتم تا اینکه پام گیر کرد به لبه ی فرش وبا پس کله رفتم عقب. کف اتاق سرامیک بود برای همین بدجوری دردم گرفته بود.جوری خوردم زمین که گیرم شکست و رفت تو سرم!
–خوب گوشاتو باز کن اگه فقط یه بار دیگه فقط یه بار دیگه..
با پررویی گفتم:
هیچ غلطی نمی تونی بکنی!
از گرمایی که به همراه خیسی تو پشت سرم حس کردم فهمیدم سرم شکسته.
– می خوای ببینی چه غلطی می کنم؟
-مثلا چی؟ دوباره سرمو بشکنی؟
– مگه شکسته؟(صداش همراه با تعجب بود)
به سختی از جام پا شدم و دستمو به پس سرم کشیدم.
– بله! شکسته. دستشو اورد نزدیکتر:
-ببینم!
با خشونت تمام دستشو پس زدم:
به من دست نزن عوضی!
بعدم سریع از چوب لباسی پشت در مانتومو برداشتم و روانه شدم به سوی در. در بین راه دستمو گرفت وکشید. جیغم هوا رفت: یواش!دستم در اومد
.- کجا؟
-جهنم! جایی که تورو دوباره نبینم!
ولی مگه ول می کرد دستو!
– بی پول؟
-مطمئن باش اون بیرون صدتا با غیرت تر از توپیدا می شه که کمکم کنه!
– لازم نکرده.
بعدم پرتم کرد سمت مبل.
–هووو! چته وحشی!!
کلید رو از جا کلیدی برداشت ودر قفل کرد. دویدم سمت در. بازومو کشید وکه یه سکندری خوردم واگه نمی گرفتم می افتادم زمین.
– ولم کن اشغال!
هرچی تقلا کردم فایده نداشت بالاخره به خاطر ضربه ای که بهم خورده بود وگیجی که داشتم خسته شدم وبدنم شل شد.با یه دستش بازوی سمت خودشوگرفت و اون یکیم انداخت دور اون بازوم.وقتی منو رو مبل نشوند خودش یه دقیقه رفت سمت اتاق کارش وبعدش با یه جعبه کمک های اولیه برگشت. دستشو برد سمت شالم. منم از روی لج بازی سرمو کشیدم کنار وگفتم:
چی کار می کنی؟
می خوام سرتو پانسمان کنم.
– اِاِاِاِ! از کی تا حالا؟
خیلی جدی گفت: چهار سال.
بعد دوباره دستشو برد سمت سرم.
–دوست ندارم یه نامحرم روسریمو از سرم باز کنه!
یک لحظه با تعجب بهم نگاه کرد . وسایلو پرت کرد اونور.
– به درک! اونقدر خون ریزی کن تابمیری!
اره می دونم زیاده روی کردم حالا چجوری برم درمونگاه؟سرمو تکیه دادم به دستام.
–سرتو بگیر بالا!
با عصبانیت گفت. سرمو گرفتم بالا وبا مظلومیت نگاهش کردم. دستشو برد سمت شالم. منم چشمامو بستم. وقتی شالمو از سرم برداشت دستشو برد سمت گیره سرم واونم از موهام جدا کرد. لحظه ای بعد خرمنی از موهام بود که دور سرم ولو شد.موهام یه جورایی عجیب وقریب بود. رنگش معلوم نبود . خرمایی بود ولی تو نور طلایی می شد وسشوار که می کشیدی قهوه ای. چشمامو باز کردم وبا چشمای اشک الود بهش نگاه کردم. اونم داشت به من نگاه می کرد.بلند شد وسرمو پانسمان کرد. جراحتش جزئی بود ولی من ضغیف شده بودم. دوروز بود که درست غذا نخورده بودم. دیشب شام وامروزم کلا هیچی نخورده بودم.
– چیزی خوردی؟اخه تا یه ساعت پیش که خواب بودی!
وای پس می دونست! نباید خودمو ول می کردم.
–اره یه ذزه سیب زمینی..
بدون توجه به ادامه حرفم رفت تو اشپزخونه. ایــــــــش! فقط بلد بزنه تو برجک ادم. سرمو که بالا یهو همون پاکت غذا رو انداخت رو پام. تمام رفتاراش زنندست. نه به اون محبتش نه به این پرت کردنش! جوری رفتار میکنه که انگار داره به سگش غذا میده! کیسه غذارو پرت کردم اونور وبلند شدم وتلفن برداشتم. معلوم نبود کدوم جهنم دره ای رفته! یا تو اتاقش یا هم داره یه جا دیگه زور میزنه! برای خودم یه پیتزا مخلوط با سیب زمینی سفارش دادم. خودمم رفتم تو اتاقم یه کلیپس جدید برداشتم وموهاموباهاشم جمع کردم.با اینکه نباید این کارو می کردم ولی نمی تونستم با موهای باز تکون بخورم ، راحت نبودم. حالا که دیگه دیده بود فرقی نداشت من شال سرم کنم یا نکنم.
– سوگل؟
ای بابا این نمیفهمه ما اونقدر باهم صمیمی نیستیم که منواین جوری صدا می کنه؟ اومد در اتاقم باز کرد.
– صدامو نمیشنوی؟
خودمو زدم به اون راه.
– نه مگه صدام کردی؟
-باید برات سمعک سفارش بدم.
با حرص گفتم: بهتره برای خودت یکم شعور وادب سفارش بدی که بفهمی ادم غذا رو جلوی کسی پرت نمیکنه. برو کنار.
خواستم برم که نذاشت وسر جاش وایستاد. خندید وبا لحن خاصی گفت:
بهت بر خورد مو قشنگ؟
وای یعنی داشت دیوونم میکرد.
با لج گفتم: من نمیدونم چجوری به تو مدرک دادن. لابد با مریضای زنه دیگتم همین برخورد داری که بابات ازم خواسته عوضت کنم نه؟
رنگ صورتش به سرعت تغییر کرد. قرمز شد وحشتناک. حقِت! بعدم با تنه از کنارش رد شدم.چند لحظه بعد صدای کوبیده شدن در کل خونه رو لرزوند. بدجوری عصبیش کرده بودم. صدای زنگ در منو از جام بلند کرد.چون حوصله ی پایین رفتن نداشتم به مرد گفتم بیاد بالا. وفتی یارو اومد بالا ، در که باز کردم نزدیک بود جفت پا بپر تو آخرشم اینجوری کرد.
– مهمون من باش!
–نه مرسی.
– ایشاالله دوباره مزاحم میشم.
و با لبخند کجی رفت. توروخدا میبینی! مردم چه پررو شدن! غذارو که گرفتم،یه لیوان نوشابم برای خودم ریختم ومشغول به خوردنش شدم. از هشت برش پیتزا چهارتاشو خوردم بقیشم گذاشتم تو یخچال. با اینکه هنوز گرسنم بود ولی ترجیح دادم بقیشو سیب زمینی بخورم. رو مبل نشستم وتلویزیون روشن کردم. یهو از اتاق اومد بیرون.
– پاشو برو تو اتاقت.
باز بی ادب شد.
– نمی رم.
اومد جلوم وایستاد. منم بلند شدم و وایستادم .
–میشه بپرسم چرا؟
-من مهمون دارم.
– خوب به من چه؟ ببرشون بیرون.
– اِ؟ ببخشیدا مثل اینکه اینجا خونه ی من!
دیدم این یه مورد حق داشت. اینجا خونه ی اون حتی اگه باهاش ازدواج کردم
.- اصلا.. اصلا میخوام تلویزیون ببینم!
دستشو لای موهاش کشید ویه پوفی کرد وگفت:
مشکلت همینه؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. دستمو گرفت ومنو کشوند تو اتاقش. یه کنترلم داد وگفت:
بیا اینم تلویزیون!
وبه ال ای دی تو اتاقش اشاره کرد.یه نگاهی به ال ای دی کردم وبا لبخند با خودم گفتم تو کی اینجا بودی شیطون؟پس چرا صدایی ازت در نمیومد؟
– دیگه مشکلی نیست؟
-نچ.
بعدم رفت بیرون ودرو بست .منم رو تخت لم دادم وبه ادامه ی برنامم توجه کردم. نیم ساعت بعد صدای زنگ خونه بلند شد. صدای تلویزیون کم کردم تا بفهمم مهموناش کین. نامردا همشونم صدای دختر بود. فقط سه تا صدای پسر شنیدم وپنج تا دختر. یکیشون اینجوری کرد:
باراد جوووووونم؟
-جووون؟
یعنی داشت حرصم در میومد. لای در بیشتر باز گذاشتم تا درست تر بفهمم. یکی از پسرا گفت:
ببین چی دارم! اصل اصل مال شیراز. شراب درجه یک! به مهمونیای این جوری عادت داشتم ولی نه اینجوری.همشون مهمونیای خانوادگی بودن نه یه مشت آدم … لا اله الا الله! تحمل همچین محفلی برام سخت شده بود با عصبانیت تمام رفتم تو اتاقم ویه مانتو وشال در اوردم وکیفمم برداشتم.
یکی از دخترا: راستی باراد جونم شنیدم روشنک می گفت زن گرفتی! کو اون خانم خوشبخت؟
با قاطعیت گفتم:
دنبال من می گردین؟
همشون برگشتن سمتم. لبخند باراد محو شد. با عصبانیت رفتم سمت در وکفشامو پوشیدم. با لحن خاصی گفتم: ببخشید مجلستون بهم زدم! خواهش می کنم راحت باشین (اینجارو با حرص گفتم) چون من دارم میرم.
دستگیر رو پیچوندم.
– کجا؟
برگشتم سمتش: جایی که مزاحم هیچکس نباشم .
ودر بستم. غرورم نذاشت اشکام در بیاد. اره من یه بار تونسته بودم ولی اون فرق می کرد. اون فرق می کرد لعنتیا! اون خواهرم بود! هم جنس خودم بود ازمن کوچیکتر بود! اونو دوست داشتم ولی باراد.. گیج شده بودم. نمی دونستم باید کجا برم .همین جور تو کوچه های محل داشتم می گشتم. تنم از سرما یخ کرده بود.رو نیمکت پارک دم خونمون نشستم. ساعت ده شب بود. هوا سرد بود وپرنده پر نمی زد.سرمو گذاشتم لایه دستام. لامصب بدجوری درد میکرد. اخه یکی به من بگه من این پسر رو چجوری عوض کنم؟ اخه یکی به من بگه این چه کاری بود که من کردم؟ مطمئنا الان داره از عصبانیت می ترکه! گند زدم به کل مهمونیش. شایدم براشون اصلا مهم نبود والان دارن کارشونو ادامه میدن!اره حتما همین جوری. دستامو برای اینکه گرم کنم بهم مالیدم.اونقدر سرد بود که از چشمام اشک میومد. اَه! چرا یادم نبود کاپشنمو بردارم! لعنتی!!
پایان قسمت دوم

]]>
http://porepor.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/feed/ 0