بایگانی برچسب : رمان ازدواج صوری

ادامه رمان ازداج صوری۴۲

  چشمام آروم باز کردم. درد سرم کمتر شده بود. از جام بلند شدم و آروم رفتم سمت دستشویی اتاق. وقتی کارم تموم شد از اتاق رفتم بیرون صدای قاشق و چنگال میومد. رفتم سمت آشپزخونه. –سلام. به من نگاه کردن. – سلام. –سلام سر میز نشستم. سوگل از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. – خوب ، آقا ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت ۴۱

    – الهی من قربون پسر یکی یدونم بشم! چی شد فرفری جونم؟ – ما..مان.. مرد مرده منو دعوا کرد.. – ا ! زشته بچه مرد مرده کیه؟ بیا بیا اینجا ببینم… تو که داری می گی مرد مرده پس برای چی گریه میکنی؟ مگه ندیدی چجوری خورد به نرده و کتلت شد؟ – چی شد؟ – کتلت! … ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری ۳۶

  چشمام همینجوری گرد موند . بابا من فکر کردم شوخی می کنه نمی دونستم واقعیه که! خودمو ازش جدا کردم و آروم خوابوندم تو گوشش! با اینکه تاریک بود ولی می تونستم تعجب ببینم. – دفعه ی آخرت باشه که.. وای اگه یکی بفهمه چی؟ دستمو گذاشتم رو شونش و خواستم که خودمو ازش جدا کنم ولی مگه زورم ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری ۳۵

  یه لحظه انگار از خواب بیدار شده باشم! با خودم گفتم : راست می گه! اگه دوسش دارم نباید یزارم از دستم بره! پس بهتره یه کاری کنم! در ماشین بستم و وارد خونه شدم. رعنا که زن مهربونی بهش می خورد باشه. سمتم اومد و گفت : عزیزم! دادشت تو اون اتاقه توام برو پیشش وتا لباساتونو عوض ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری۳۴

  جیغ زدم: تیرداد ! تو اینجا چه غلطی می کنی! صدای خندش بلند شد. سریع از جام پریدم و چراغ روشن کردم. با این که نور چشمم می زد ولی به سختی به ساعت نگاه کردم. دوازده! – آی سوگل اون چراغ خاموش کن! – نمی خوام خیلی بیشوری! عوضی! – وای سوگل! فکر کن به جای لب طرف ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۳۰

  اوووف! حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم حتی بازی کردن! به پنج دقیقه نرسیده گوشیم پرت کردم اونور. از دیشب تاحالا هیچی نخورده بودم . انگشتامو لایه موهام فرو بردم و نفسم با صدا بیرون دادم. اوووف! – چرا من اینقدر بد بختم؟ به سقف اتاقم خیره شدم. هنوزم نمی تونم باور کنم که باراد با من این کارو ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۹

  یعنی توی اون جعبه چی هست؟ چرا این دختر اینقدر مطمئن؟؟ بعد از دودقیقه تقه ای به در خورد. نهال به سمت در رفت و بازش کرد و بعدش با یه جعبه مشکی با راه راههای طوسی برگشت. گرفتشون به سمتم. – اینا چین؟ – باز کن و ببین! رو مبل نشستم. جعبه رو که نسبتا بزرگ بود و ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت۲۷

  با جذبه ی خاصی نگاش کردم. یه لبخند زد که صورتشو زیبا تر کرد. نمی دونستم عکس العمل بقیه چی بوده ولی مطمئنا اوناهم شوک شدن. از دست بابام خیلی عصبانی بودم. طوری که اگه می شد همونجا سرش داد میزدم. موهای مشکیشو از پشت بسته بود و یه کمشو رو صورتش ریخته بود. یه رژ بنفش زده بود ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۲۵

  خوب آقا پسر جایزه مارو رد کن! – کدوم جایزه؟؟ – آهان پس نمی دونی؟؟ خوب حالا که تو جایزمو نمی دی منم کادوی ولنتاینتو بهت نمی دم. –کادو؟ چه کادویی؟ – حالا دیگه! یه کم مکث کرد و گفت : آهان راستی داشت یادم می رفت، بیا اینم شرط! دستشو کرد تو جیبش و صد تومن پول گرفت ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۴

  ماشین حرکت داد و جلوی ماشین سیامند پیچید. دستمو به دستگیره گرفتم. شیشه رو داد پایین و گفت: مثل اینکه دفعه ی قبل حالت جا نیومده! و پاشو گذاشت رو گاز و ویژ…… عین چی میرفت! از توآیینه دیدم سیامندم داره دنبالش می کنه. کمربندم سفت چسبیدم و چشمام بستم . زیر لب گفتم : ای تو روحت! بعد ... ادامه مطلب »