بایگانی برچسب : رمان عاشقانه ازدواج صوری

ادامه رمان ازداج صوری۴۲

  چشمام آروم باز کردم. درد سرم کمتر شده بود. از جام بلند شدم و آروم رفتم سمت دستشویی اتاق. وقتی کارم تموم شد از اتاق رفتم بیرون صدای قاشق و چنگال میومد. رفتم سمت آشپزخونه. –سلام. به من نگاه کردن. – سلام. –سلام سر میز نشستم. سوگل از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. – خوب ، آقا ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری ۳۳

  تاریخ عروسی نهال و باراد یه ماه دیکه بود. عروسی! چیزی که خیلی دلم می خواست یه روز داشته باشم. ولی تنها چیزی که شد یه صیغه ی محریمت بود بدون هیچ ساز و تبلی! روز و شب برام فرقی نداشت. نه یه غذای درست و درمون می خوردم و نه با کسی حرف می زدم. تنها کارم شده ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۸

  – چی؟ یه لحظه شوک شدم. – میشه باهم تنها حرف بزنیم؟ سرمو تکون دادم. دستشو گرفتم و بردمش سمت حیاط پشتی. پشت به استخر وایستاد و گفت : ببین یاراد ،می دونم که خیلی دوسم داری ولی … با غم خواصی حرف می زد انگار دوست نداشت اینارو به زبون بیاره – دیگه فکر کنم بهتره این رابطه ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۲۶

  باراد چشمامو آروم باز کردم و یه کش و قوسی به بدنم دادم. آخ که چه شبی بود دیشب! تــــــــوپ! ولی پس خود توپ کو؟ خودم تنها تو تخت بودم. پتو رو کنار زدم و از جام بلند شدم. وقتی صدای ترق تروق از آشپزخونه شنیدم خیالم راحت شد. رفتم تو اتاقم و یه شلوار راحتی بیرون کشیدم و ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۹

  سارا : آره دیدی؟ اگه بدونی من از دست این دوتا پسر چی میکشم! از اینکه همسر و پسر خودش رو پسر می دونست خندم گرفت. دختر اومد سمت میز. به من نگاه کرد و گفت : اوا ! ساراجون معرفی نمی کنین؟ از جام بلند شدم. – چرا! ایشون سوگل جانن! – آهان! همسر باراد! چشمام گرد شد ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۷

  یه لحظه به هم نگاه کردیم و یهو جیغ هر دوتامون رفت هوا! پرید بغلم . منم محکم بغلش کردم. سیامند و باراد با تعجب بهمون نگاه کردن. از هم جدا شدیم. روشا گفت : دختره ی دیوونه ! باورم نمیشه!چطوری دلم برات تنگ شده بود! – منم همینطور عزیزم! دوباره محکم بغلش کردم . – تو کجا این ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۶

  و سوار آسانسور شد ورفت. با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! … ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم! ولی مگه میشه! خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر! به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۵

  ساکت بود وحرف نمی زد . آروم ولی طوری که بشنوه گفتم : با دیوارم حرف نزده بودیم که اونم به لطف خدا زدیم!! بازم هیچی فقط یه لبخند کج زده بود . انگار که از حرص خوردن من خوشحال بود ! کرمو…. مرضو… تا موقعی که برسیم خونه هیچی نگفتم و دست به سینه نشستم و فقط به ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت هشتم

– می دونستی که دوسالی هست که کسی به این پیانو دست نزده؟ سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم. وای خدایا دارم دیوونه می شم.من نمی فهمم مگه بشر چیزی به نام تی شرت اختراع نکرده ؟ پس این چرا با زیر پوش میگرده؟ شاید فکر کرده که مثلا اون هیکلشو بیرون بزاره دیوونه میشم! احمق! وای نه فکر ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت هفتم

تلو تلو با کمک اشیا خودمو به حال رسوندم. با هرچی که دم دستم بود از جلوش رد شدم و چپ چپ نگاش کردم. وقتی به پله ی آشپزخونه رسیدم اشکم در اومد! – اَه! اینو چی کارش کنم؟ اومدم بپرم که آقا تشریف مبارکشون آوردن و خیلی راحت از بغل من رد شدن ورفتن تو آشپزخونه. تا اومدم بپرم ... ادامه مطلب »