بایگانی برچسب : رمان های عاشقانه

قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری

  قسمت آخر (‌پایانی) رمان ازدواج صوری دستاشو دورم قفل کرد. نمی دونم چم شده به جای اینکه بترسم بیشتر احساس دلتنگی کردم.. انگار خیلی وقت بود منتظر بودم ..منتظر آغوشش.. نه سوگل چته.؟!! – ولم کن! چونشو گذاشت توی گودی شونم و خیلی ریلکس گفت : چرا ولت کنم ؟ تازه گرفتتم. – آقای محترم من نسبتی با شما ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت ۴۱

    – الهی من قربون پسر یکی یدونم بشم! چی شد فرفری جونم؟ – ما..مان.. مرد مرده منو دعوا کرد.. – ا ! زشته بچه مرد مرده کیه؟ بیا بیا اینجا ببینم… تو که داری می گی مرد مرده پس برای چی گریه میکنی؟ مگه ندیدی چجوری خورد به نرده و کتلت شد؟ – چی شد؟ – کتلت! … ... ادامه مطلب »

ازدواج صوری قسمت۲۷

  با جذبه ی خاصی نگاش کردم. یه لبخند زد که صورتشو زیبا تر کرد. نمی دونستم عکس العمل بقیه چی بوده ولی مطمئنا اوناهم شوک شدن. از دست بابام خیلی عصبانی بودم. طوری که اگه می شد همونجا سرش داد میزدم. موهای مشکیشو از پشت بسته بود و یه کمشو رو صورتش ریخته بود. یه رژ بنفش زده بود ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۹

  سارا : آره دیدی؟ اگه بدونی من از دست این دوتا پسر چی میکشم! از اینکه همسر و پسر خودش رو پسر می دونست خندم گرفت. دختر اومد سمت میز. به من نگاه کرد و گفت : اوا ! ساراجون معرفی نمی کنین؟ از جام بلند شدم. – چرا! ایشون سوگل جانن! – آهان! همسر باراد! چشمام گرد شد ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۷

  یه لحظه به هم نگاه کردیم و یهو جیغ هر دوتامون رفت هوا! پرید بغلم . منم محکم بغلش کردم. سیامند و باراد با تعجب بهمون نگاه کردن. از هم جدا شدیم. روشا گفت : دختره ی دیوونه ! باورم نمیشه!چطوری دلم برات تنگ شده بود! – منم همینطور عزیزم! دوباره محکم بغلش کردم . – تو کجا این ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت۱۶

  و سوار آسانسور شد ورفت. با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! … ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم! ولی مگه میشه! خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر! به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت ۱۴

ازدواج صوری کف دستمو دراز کردم و داخل کف دستش گذاشتم و دستشو گرفتم… با این حرکتم اخماش باز شدن و با تعجب اول به دستش و بعدش به من نگاه کرد. دستش سرد بود .با اینکه تمام این مدات بخاری روشن بود ولی بازم انگشتاش یخ زده بود. یا استرس داشت یا فشارش جا به جا شده بود. به ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری(قسمت دهم)

  تو ماشین تنها سکوت بود که داشت حرف میزد که باراد وسط حرفش پرید و گفت: می تونم بپرسم خواهرت چه جوری فوت کرد؟ تیرداد از تو آیینه یه نگاهی به من انداخت و منم سرمو تکون دادم و گفتم : خونواده ی ما یه خونوادهی معمولی بود با همه مشکلاتش. ولی ما همو داشتیم وبرای همین همیشه شاد ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری(قسمت نهم)

    – آهای خانوم چی کار می کنی؟.. راننده با عصبانیت از تو ماشین داد زد.. صدای پاهاش هر لحظه نزدیک تر میشدن… به پشت سرم نگاه کردم، داشت میومد دوتا بوق واسم زد. انگار که یکی ویشگونم گرفت. به خودم اومدم و راه افتادم بدم. با سختی تمام سرعتمو بیشتر کردم. بالاخره دیدمش… کلید.. کلید کو؟ لعنتی! خدایا ... ادامه مطلب »

رمان ازدواج صوری قسمت سوم

  –خانوم فال می خوای؟ اولش خواستم بگم نه ولی با دیدن چهره ی قرمزش که از سرما یخ کرده بود نظرم عوض شد. – چند؟ – هزار تومن. –ببینم این موقع شب مگه نباید تو یه جای گرم باشی مثل خونه؟ دختر با همون لحن بانمک بچگی گفت: اوستام گفته تا همرو نفروشی از خونه خبری نیس. حیوونکی! – ... ادامه مطلب »